یه روزی…

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است دوشنبه, ۹ شهریور, ۱۳۹۴ در ساعت ۲۱:۲۳

صبح با گیر کردن مانتوی محبوبم به دستگیره در ون و پاره شدنش شروع شد…بعدترش وقتی توی شرکت در حال تعریف چیزی بودم، پای راستم رو به حالت شوت کردن بالا بردم تا چیزی رو نشون بدم که یهو صندل پای راستم از پام دراومد و سفیرکشان به سمت همکارجان پرتاب شد که البته با پس کشیدن به موقع اوشون، خطر برخورد از بین رفت!یعنی اگه کلی وقت برنامه ریزی می کردم که کفشم رو با اون زاویه پرت کنم عمرا میتونستم!

بعدترش نشسته بودم پای کار و نمی دونم چی شد که یهو خودم رو دیدم که دارم با همکارجان دردل می کنم و اشک می ریزم قلپ قلپ…کمی بعدش که آرومتر شده بودم با حضور اون یکی همکار جان و تعجبش بابت چشمهای قرمزم و تا پرسید چی شده چرا چشمهات حالت گریه داره؟دوباره بغضم ترکید و …های های و زار و زار…

با کمک آب قند و آب خنک یه ذره بهتر شدم و خودم رو جمع و جور کردم…ولی تا عصر چشمهام میسوخت و حالم خراب بود…

عصر موقع پیاده روی مسیر مشترک و من و همکار جان، به پیشنهاد همکار جان یهو پیچیدیم توی یه کافه و کلی گپ و گفت و …خلاصه که حالم بهتر شده بود و بهترتر شد…

توی کافه یکی از کسانی که اون روز داشتم میگفتم توی این مدت یه حالی ازم نپرسید، زنگ زد تا خیط بشم…

بعدش هم لخ لخ کنان اومدم به سمت خونه و رسیدم خونه طوفان و گرد و خاک شروع شد…

روزی بود برای خودش امروز…

آی ثینک، آی نیت هلپ…ا بیگ هلپ تو ایمپرو مای مود…



هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: