جمعه صبح

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است جمعه, ۱۳ شهریور, ۱۳۹۴ در ساعت ۱۹:۰۰

از اون روزهاییه که دلم میخواد فقط بخوابم روی تخت و لحاف رو بکشم روی سرم و به سقف زل بزنم و یا نهایتش یه رمان آبگوشتی بخونم.ولی به جاش مجبورم که به زندگی بپردازم.گوشت و مرغ خریداری شده توسط پدر جان رو شستشو و خورد و بسته بندی کنم.میوه ها رو بشورم.بهم ریختگی هایی که این چند روزه توسط پر و مادر عزیز در خانه ایجاد شده رو ساماندهی کنم.نهار بپزم و آشپزخونه و گاز و یخچال رو مرتب کنم و کل خونه رو جارو بکشم و تی بکشم.حموم و دستشویی رو هم بشورم.و در کنار همه اینها سردرد عزیزم رو که من رو عاشقانه در آغوش گرفته رو با خودم حمل کنم.و با فامیل کلیدی که عزمش رو جزم کرده امروز بیاد خونه ما، نبرد کنم و نذازم که به مقصد برسه!
فعلا مادرک رو فرستادم حموم و پدرجان هم رفته به اقوامش سر بزنه و برگشته هم یک عدد دوغ بی گاز بخره که با استامبولی پلو نهار میل کنن!و من همچنان بیقرار و غمگین…دیشب قبل از خواب نشستم برای باز هزارم فیلم لیلا رو دیدم و برای بار هزارم حالم خراب شد و برای بار هزارم به خودم گفتم هی دخترجون!مازوخیسمت از نوع حاد شده دیگه!
راستی می دونستین حتی لینکدین هم میتونه خر باشه؟!
وقتی عزمت رو جزم می کنی از کسی خبری نداشته باشی، همه عالم و آدم مصمم میشن بهت خبر برسونن، در دهن آدم ها رو می بندی، طرف رو از تمام سوشال نتورکهات میندازی بیرون، ولی یه جا رو یادت میره!اونم چون پسورد لینکدینت رو یادت رفته! و لینکدن هم عزمش رو جزم می کنه که تلافی تمام اون روزنه های اطلاعاتی رو که بسته بودی رو دربیاره و هی فرت و فرت آلارم بفرسته که فلانی ال کرد و بل کرد و جیمبل کرد…
هوا چه خوبه بیرون…و من هنوز لم میخواد بخزم زیر لحافم و تا فردا صبح بخوابم!



هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: