That’s Life

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است شنبه, ۱۸ مهر, ۱۳۹۴ در ساعت ۲۱:۰۱

میگه چند شب پیش خواب دیدم فلان و بیسار و بعدش از خواب پریدم با وحشت…تمام صورتم خیس بود…بعد که فهمیدم خواب بوده کلی خدا رو شکر کردم و از ذوق گریه کردم…بعدش که یه ذره آرومتر شدم یادت افتادم…
بعدش میاد و بغلم میکنه و میگه تو چه جوری تونستی طاقت بیاری؟من توی خواب این اتفاق برام افتاد و تا دو سه روز حالم بد بود.تو چه جوری توی بیداری تحمل کردی؟!من اصلا طاقت ندارم همچین اتفاقی برام بیفته…تو خیلی صبوری…
بهش گفتم اگه صبور نباشم چاره چیه؟در مقابل بعضی از اتفاقها(تقریبا بیشتر اتفاقها)چاره ای جز صبوری و تحمل نیست…یعنی کاری از دستت برنمیاد…یعنی هر کاری که بکنی آروم نمیشی، پس مجبوری صبر کنی…زندگی کنی و ادامه بدی…نمیتونی وایسی توی اون زمان…خیلی سخته ولی خب…چه میشه کرد؟!
مجبوری ، مجبوری که تحمل کنی و صبر کنی و ادامه بدی…چون هیچ چیزی آرومت نمی کنه، پس ادامه میدی تا زندگی روال عادیش رو طی کنه و تو هم همراهش بشی…گیرم حالا با برق چشمهای کمتر و لبخند واقعی کمتر…
دتس لایف…



یک نظر لـ That’s Life

  1. ویولا توسط:

    ۲۱ مهر, ۱۳۹۴ در ساعت ۱۷:۵۳

    واقعا همین طوره… اینکه چاره ای نیست و خب بعضی ها هم که خیلی ضعیف هستن راه های دیگه ای رو انتخاب می کنن که نه فقط خودشونو نابود میکنه بلکه حتی یه خانواده رو از هم می پاشه. ولی آدمهای واقعی تر تمرین صبر می کنن… خیلی سخت وناراحت کننده است ولی من مطمئنم در آخرش اون چیزی که مارو نمی کشه قوی ترمون می کنه…ولی ای وای از کابوس…. خیلی مزخرفه و من تقریبا یه ماه هر یه شب در میون یا هرشب داشتم کابوس می دیدم، کابوس های خیلی ناراحت کننده تا یه جا که ساعت 3 صب پارتنر و بیدار کردم و بخاطر اون کابوسی که اون نقش اولش بود، حسابی بهش توپیدم و ناراحتش کردم که چرا منو اذیت می کنه!!! فکر کنم قشنگ دیوونه شده بودم خیلی حال بدی بود… کابوس های لعنتی….

دیدگاه‌تان را بنویسید: