نفس های آخر سال

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است پنج شنبه, ۶ اسفند, ۱۳۹۴ در ساعت ۱۰:۱۳

به قاعده هر دو هفته یک بار امروز علی آقا اومده و مشغول تکوندن خونه س…شنبه تولد هدیه س و من با مامانش هماهنگ کردم که امروز سورپرایزی با کیک و اینا برم دم خونه شون و غافلگیرش کنم…طفلی دوستم پدرش رو دوماهه از دست داده…خیلی حال روحیش نامیزونه…

علی آقا داره میشوره و انگاری کم کم بوی عید داره میاد.از توی خیابونها و درختها و حراجی مغازه ها و شلوغی خیابونها…یعنی باور کنم سال نود و چهار داره تموم میشه؟!البته که به خواست من نیست و چه باور بکنم و نکنم، روزها میان و میرن…

و اما سال نود و چهار…خیلی سال سنگینی بود برام…نمی گم دوسش نداشتم چون توی همون سختی هاش رشد کردم و عین یه کرم که از پیله میاد بیرون و هویتش دیگه کرم نیست و پروانه س، منم اینجور شدم…نه که حالا خیلی هم دگرگون شده باشم ولی خب…خیلی تغییر کردم…از نظر درونی مخصوصا…

با همه این سنگین بودن سال نود و چهار نمی گم که دوسش نداشتم.سخت بود و دشوار ولی دوسش داشتم چون انگاری بزرگ شدم…اینم یکی از سالهای عمرم بود و بعدها مطمئنم ازش به عنوان یه سال خاص که نقطه عطف خیلی چیزها بوده ازش یاد می کنم…

بهار بازم میاد عشق رو میاره…الهی که بیاره…از نوع خوبش هم بیاره…از اون خوب خوبهاش…بیاره و بمونه…



یک نظر لـ نفس های آخر سال

  1. مریم شیرازی توسط:

    ۶ اسفند, ۱۳۹۴ در ساعت ۱۳:۲۳

    الهی… سال 94 خیلی زود گذشت به چشم برهم زدنی…

دیدگاه‌تان را بنویسید: