خیلی دور، خیلی نزدیک

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است جمعه, ۱۴ اسفند, ۱۳۹۴ در ساعت ۰۹:۵۰

هدیه رو که یادتونه؟امروز روز عقدشه.دوستی که به خاطر یه سوتفاهم مسخره دوازده سال از هم بیخبر بودیم و حدود یک ماه پیش بلرخه ترسم رو کنار گذاشتم و باهاش تماس گرفتم و برخلاف انتظارم هیچ برخورد بدی ندیدم.نه ازخودش و نه از خانواده ش…چند بار هم به دیدنشون رفتم و مثل همون موقع ها با مامانش گرم گرفتیم ولی خودش…هنوز یه مقدار با اون سالها فرق داره…با توجه به شخصیتش و درونگرا بودنش و ناراحتی عمیقش بابت از دست دادن پدرش بهش حق میدم، همه اینها رو به دوازده سال دوری بر سر یه سوتفاهم اضافه کن…تو همه این سالها خوابش رو میدیدم که ازدواج کرده و من کنارش نبود.بعد از تماس فهمیدم که قرار بوده شب یلدا عقد کنه ولی به خاطر فوت پدرش عقب افتاده و امروز، چهاردهم اسفند ماه که معادل سومین ماهگرد فوت پدرش هست، قراره توی محضر عقد کنه.خیلی خصوصی و جمع و جور.و البته من هم دعوتم.یعنی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم بود که زمان عقدش کنارش باشم…هر چند نمی خواستم به قیمت از دست دادن پدرش در چنین روزی کنارش باشم که اگه پدرش هنوز بود، شب یلدا عقد کرده بود و من که تماس می گرفتم باهاش از عقدش یه سه ماهی گذشته بود.ولی چرخ روزگار چنین چرخید که روز عقدش کنارش باشم.خیلی خوشحالم از این بابت…با توجه به وضعیت روحیش  و خصوصی بودن مراسمش اصلا انتطار نداشتم برای محضر دعوتم کنه…با خودم فکرکردم اگه روابط مثل سابق بود و یخ های رابطه بیشتر آب شده بود، قاعدتا من باید دیشب خونه اونا می بودم ولی خب…نیستم…بعد از چند روز مریضی نشستم و یه استرس شیرینی دارم.برای لحظه بله گفتنش.فکر کنم باید با خودم یه جعبه دستمال کاغذی ببرم که اشکهای ذوقم رو پاک کنم…هر شب به یمن داروها ساعت ده نشده خواب بودم ولی دیشب…خوابم نمی برد که نمی برد…همش بهش فکر می کنم که الان در چه حاله؟از ساعت شش و نیم صبح هم بیدارم!یه کم هم استرس گرفتم که نکنه به خاطر ساعت وقت آرایشگاهی که گرفتم، دیر برسم محضر.ولی از اون طرف به خودم دلداری میدم که فردا اون ساعت تنها مشتری من هستم و از محضر تا آرایشگاه هم راهی نیست…بعدشم خدایی که بعد از این همه سال من رو سر عقد هدیه رسوند، حتما من رو به موقع سر عقدش هم میرسونه…

مهم اینه که بعد از این همه سال موقعی به خواسته دلم رسیدم و به ندای دلم گوش دادم که هنوز زمانی برای بودن کنارش در لحظه عقدش رو دارم…
خوشبخت بشی دوست دوران قدیم من…به امید اینکه روابط انقدر خوب بشه که شب قبل از عروسیت من خونه تون و پیشت باشم…
گوش بدیم…


هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: