My Life’s Climax

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است شنبه, ۲۱ فروردین, ۱۳۹۵ در ساعت ۱۴:۲۷

از صبح تا حالا صفحه رو باز کردم که یه چیزی بنویسم…ولی نمیاد..خشک شده قلمم…البته این دلیل ننوشتن فکر نکنم ربطی به خشک شدن قلمم داشته باشه…امروز سالگرد یه اتفاقیه برام که شد نقطه عطف زندگیم، هر چند ظاهرش خیلی دردناک بود و من رو ماهها درگیر خودش و عواقبش کرد…نمیخواستم چیزی درباره ش بنویسم چون واقعا دیگه برام اهمیتی نداره.ولی بعدش فکر کردم همین اتفاق به ظاهر دردناک من رو با بزرگترین ترس زندگیم مواجه کرد.همون چیزی که همیشه ازش فرار می کرد و از مواجه شدن باهاش وحشت داشتم.یه روز صبح چشمم رو باز کردم و تلپی افتادم توی اون ترس و ماهها توش دست و پا زدم و مثل باتلاق یه وقتهایی هم من رو کشید پایین…ولی بعدش کم کم اومدم بالا و بالاتر…اونم نه تنهایی بلکه با کمک دکتر و دوستانم…یک سال یعنی، دوازده ماه، یعنی پنجاه و شش هفته، یعنی سیصد و شصت و پنج روز، یعنی هشت هزار و هفتصد و شصت دقیقه، یعنی پانصد و بیست و پنج هزار و ششصد ثانیه که حداقل در نیمه اولیه این زمان من داغون بودم و بهم ریخته و پر از چرا و چی شد و پر از حس سواستفاده شدن و طرد شدگی و …خیلی حس های بد دیگه…در حین نوشتن این متن همش یاد این دیالوگ فیلم درهای کشویی بودم:

من باهاش تموم کردم ، دیگه اسمشو نیار 
وهنوز باهاش تموم نکردی
چرا ، الان ۹ روزه که باهاش تموم کردم
تا وقتی بدونی چند روزه باهاش تموم کردی ، یعنی تموم نکردی

با خودم فکر کردم یعنی منم هنوز تموم نکردم باهاش که هنوز روزهاش رو یادمه؟بعد که با خودم فکر کردم و خودم رو بی رودروایسی بررسی کردم دیدم من این تاریخ رو برای این یادم مونده که شده یه نقطه عطف زندگیم.یه جورایی شده مثل قبل از میلاد و بعد از میلاد…

ایمان آوردم که بعضی اتفاقها ظاهرشون خیلی زشت و دردناک هستن ولی در دراز مدت می بینی که چقدر خوب شد که اتفاق افتادن و پشت سرشون چقدر راههای جدید توی زندگیت باز کردن…هر چند سال پیش این موقع از شدت گریه تا شده بودم  و فکر می کردم دیگه همه چی برام تموم شده و حتما من طاقت نمیارم و قلبم از زدن وایمیسته…ولی مهم الانمه که با کلی افتخار سرم رو می گیرم بالا و میگم من ازش گذشتم.نه اینکه اون اتفاق از من بگذره.من افتادم توش و بعدش کم کم اومدم بالا با درونی کاملا متفاوت، با افکاری که خیلی تغییر کرده و با چشمانی که دنیا رو جور دیگه ای می بینه.حاضر به تجربه کردن چیزهای جدید شدم و چقدر هم بابت این قضیه راضیم.هر چند طول کشید ولی خب…به نظرم برای اون رابطه طولانی زمان زیادی هم برای ترمیمش لازم داشت…

پارسال در چنین روزی اگه به من میگفتن سال دیگه در چنین روزی تو از این اتفاق به عنوان یه اتفاق رهایی بخش یاد می کنی، مطمئنا خرخره ش رو میجویدم ولی الان بعد از یک سال با خودم میگم کاش زودتر اتفاق افتاده بود…هرچند میگن هر اتفاقی سر زمان خودش میفته و لابد زمان این اتفاق همون موقعی بوده که افتاده…

با سربلندی و افتخار به افتخار خودم دست می زنم و از جا بلند میشم که تونستم بر اون حال خراب و اتفاقهای وحشتناک بعدش پیروز بشم و ازش رد بشم و الان با حال خوش اینا رو بنویسم…

هیچ موقع فکر نمی کردم اون آدم رو به خاطر کاری که کرد ببخشم ولی الان بخشیدمش نه به خاطر خودش بلکه به خاطر خودم که قلبم بدون کینه باشه و این بار خشم رو با خودم حمل نکنم که بعدا ضررش به خودم میرسه…من بخشیدمش و براش آرزوی زندگی خوبی دارم…حالا قانون کارما خودش میدونه چه تصمیمی بگیره!!!!

درسهایی که از این اتفاق گرفتم رو همیشه یادم می مونه.یادم می مونه که آدمها اون چیزی نیستن که میگن، بلکه اون چیزی هستن که عمل می کنن.یاد گرفتم که اعتماد زیادی، دردسر هستش و وجود نداره.باید محتاطانه رفتار کرد، حتی با آدمهایی که خیلی وقته می شناسیشون، چون آدمها عوض میشن…آدمها عوض میشن ولی کاش عوضی نشن…



۴ نظر لـ My Life’s Climax

  1. مریم شیرازی توسط:

    ۲۲ فروردین, ۱۳۹۵ در ساعت ۱۱:۱۳

    خواهر نازم چقدر اشک ریختم با این متنت…تبریک میگم بهت…هرچند از قضیه اطلاع ندارم و لی بهت تبریک میگم…..می بوسمت هزار تا

  2. sama توسط:

    ۲۵ فروردین, ۱۳۹۵ در ساعت ۰۸:۰۵

    sama توسط:

    ۲۴ فروردین, ۱۳۹۵ در ساعت ۰۹:۱۵

    سلام رزی
    من از همون اول وبتو میخوندم.ازهمون موقعی که با اون بودین خوش بودین هی بهم میزدین و دوباره باهم میشدین…از همون موقع هی میخواستم بهت بگم این ادم تو نیس.ادمی که تو زمان حال باهات باشه و نخواد باهات اینده ای داشته باشه حتما یه جای کارش میلنگه..ولی گفتم تو که به حرف من و من ها توجهی نمیکنی و درنهایت خودت باید اینو بفهمی…چون منم دقیقا تو یه رابطه ای مثل تو گیر افتاده بودم و سالهای جوونیمو هدر دادم برای یه ادم اشتباهی و به حرف دیگرانم گوش نمیکردم و خودمو گول میزدم درست مثل تو…میخواستم بگم تا موقعی که اون ادمو میبینی و کاملا کات نکردی هرگز ازین گرداب بیرون نمیای..چه خوب شد که خودت اینو فهمیدی …من الان که نگاه میکنم خیلی خوشحالم که اون روزا گذشته و همسرمو دخترم تو زندگیم هستن که لیاقت عشق دارن…امیدوارم این روز برای توهم برسه..واقعا و از ته قلبم امیدوارم

  3. خواننده توسط:

    ۲ خرداد, ۱۳۹۵ در ساعت ۱۵:۵۴

    سلام خیلی قلم شیوا و خودمونی داری خیلی از خوندن مطالب وب قبلی و جدیدت لذت بردم راستی با این استعدادی که داری تا حالا به نویسندگی فکر کردی؟

  4. پریسا مامان امیرارسلان توسط:

    ۸ تیر, ۱۳۹۵ در ساعت ۰۱:۲۴

    دیگه نمی نویسی عزیزم

دیدگاه‌تان را بنویسید: