این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است شنبه, ۲۹ مهر, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۶:۳۸

یک بانوی سی و شش ساله دارد می نگارد..سی و شش ساله شدم رفت…زندگی کماکان مثل قبل جاری هستش…نگرانم برای بابام و تنهاییهاش…دارم راضیش می کنم خونه مون رو بفروشه و بیاد یه خونه جدید بگیره و خاطره های جدید بسازه…این خونه مون بوی مامانم رو میده و من نمیتونم برم اونجا.میرم حالم خراب میشه.نسبت به محله خونه پدری هیچ حس خاصی ندارم دیگه…طاقت دیدن اون خونه رو بدون مامانم ندارم…من که سر زندگیمم اینه وضعم.وای به حال بابام که از سرکار میره خونه و تنهاست…خلاصه که دارم بابام رو میکشونم خونه جدید…امروز عصر هم قراره من و همسر بریم خونه ای که بابا نشون کرده رو ببینیم.نشون که چه عرض کنم…خودش دیده و پسندیده و ما هم در نقش همینجوری می ریم ببینیم چه جوریاس!بعدش هم قراره بابا بیاد خونه ما و شام هم خوراک ماهی همسر پز بخوریم…دیگه چی؟!هیچی دیگه…پاییز دوست داشتنی هم اومده…دلم برای مامانم تنگه خیلی زیاد…وسعت دلتنگی بیشماره…من مامانم رو توی قلبم دارم و باهاش حرف میزنم…

دیگه اینکه دلم میخواد زودتر مامان بشم…بشینم خونه و به بچه م برسم…این رویا هم داره کم کم نزدیک میشه.البته هنوز خبری نیست…یه سری آمادگی های شخصی دارم و بعدش ایشالله شیرجه به سمت بچه دار شدن…ایشالله در سال جدید میرم واسه نی نی …

من جمع کنم برم خونه دیدنی بابا…



۱۱ نظر لـ

  1. مریم توسط:

    ۱ آبان, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۰:۵۲

    ای جان تولدت هزاران با مبارک
    مامان شدنت هزاران بار مبارک
    امیدوارم بابا هم بتونن تنهایی یر کنن کاش نزدیک خونه خودتون باشون خونه بگیرین.. دلم ریش شد واسه تنهاییشون…

    کاش منم یک روزی بتونم بم سر خونه زندگ خودم نشه برام حسرت

  2. ورونیکا توسط:

    ۵ آبان, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۸:۵۱

    عزیییییزمممم….چقدر دلم غنج رفت از شنیدن اسم نی نی….ایشالا وقتش برسه و با این خبر خوش همین جا هممونو ذوق زده کنی….

  3. پریسا مامان امیرارسلان توسط:

    ۱۶ آبان, ۱۳۹۶ در ساعت ۰۹:۲۴

    آخ نی نی…با خودش یه عالمه شادی و انرِژی میاره …..

  4. حمیده توسط:

    ۲۱ آبان, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۰:۵۲

    ای جان دلم ندای عزیزم.چقدر خوبه که زندگی جریان داره.چقدر خوشحالم که غصه هات کم شدن.چقدر خوبه که خوبی.چقدر دلم میخواد مامان شدنتو بشنوم.ندای مامانی😗😗😗😗😗

  5. حمیده توسط:

    ۲۱ آبان, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۰:۵۴

    ای جان دلم رزی عزیزم.چقدر خوبه که زندگی جریان داره.چقدر خوشحالم که غصه هات کم شدن.چقدر خوبه که خوبی.چقدر دلم میخواد مامان شدنتو بشنوم.ندای مامانی😗😗😗😗😗

  6. حمیده توسط:

    ۲۱ آبان, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۰:۵۵

    ای جان دلم رزی عزیزم.چقدر خوبه که زندگی جریان داره.چقدر خوشحالم که غصه هات کم شدن.چقدر خوبه که خوبی.چقدر دلم میخواد مامان شدنتو بشنوم.رزی مامانی😗😗😗😗😗

  7. مریم گلی توسط:

    ۲۲ آبان, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۸:۲۴

    دونه دونه داره روياهات به حقيقت مي پيونده.تولدت مبارك بانوي مهر.

  8. ارسطو عباسی توسط:

    ۱۴ آذر, ۱۳۹۶ در ساعت ۰۰:۳۶

    واو … خیلی وقت بود دنبال آدرس وبلاگت می‌گشتم … چقدر خوب شد :)
    پست هم مثل سابق خوب 😍

  9. مینا توسط:

    ۲۲ آذر, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۵:۱۷

    عزیزم چقدر ناراحت شدم از فوت مادرتون خدا رحمتش کنه
    و بسیییییار شادمان شدم از خبر ازدواجتون برات آرزوی خوشبختی و سعادت میکنم

  10. simin توسط:

    ۱ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۹:۵۲

    رز سفید عزیزم سلام
    نمی دونم چند سال می گذره از دورانی که همه بلاگ نویسی می کردیم و کلی رونق داشت ولی یکدفعه همه رفتن و تقریبا کسی نموند برای نوشتن.. من خواننده خیلی قدیمی شما هستم، شاید ده سال پیش همون زمانی که قالب سبز رنگ داشتی و دنیایی از حجم نوشته ها و دلتنگی ها و .. که هنوزم تو ذهنم مونده، مدتها دنبالت می گشتم چون دلم میخواست جویایی حالت باشم اما متاسفانه دستم از همه جا کوتاه شد.. من اون موقع ها بلاگ داشتم به اسم ” نهال سبز ” نمی دونم خاطرت هست یا.. امروز خیلی خیلی اتفاقی یاد اینوریدر افتادم و وقتی لیست فید هامو باز کردم وبلاگ شما هنوز بود و اینکه دیدم مینویسین برام خیلی خوشحال کننده بود.. خوشحالم که هستی خوشحالم که پیدات کردم خوشحال می شم بتونم باهات در ارتباط باشم

  11. یک دختر توسط:

    ۹ بهمن, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۵:۱۲

    سلام عزیزم خداروشکر بعداون همه سختی بالاخره روزای خوب اومدن…آخ یادش بخیر یه روزایی گذروندی…هرچندتاوان سنگینی بابتشون دادب…ازتونظرات خوندم مامان شدی مبارکت باشه عزیزم
    یعنی یه روزمیاد روزای سخته منم تموم بشه منم ازدواج کنم مامان بشم…

دیدگاه‌تان را بنویسید: