این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است دوشنبه, ۱۱ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۱:۲۴

خب باز دری به تخته ای خورد و تلگرام و اینستاگرام فیلتر شدن…دلیلش رو کاری ندارم…گرونی، داغونی وضع معیشتی مردم، دلایل سیاسی….دلیلش هرچی بود باعث شد من یاد اینجا بیفتم و بیام یه دو کلوم بنویسم…داشتم فکر می کردم اصلا اگه این اینستاگرام و تلگرام نبودن شاید هنوز وبلاگنویسی رونق داشت…

امروز رفتم یه سری به نوشته های قدیمی خودم زدم…میگم قدیمی یعنی خیلی قدیمی ها….زیاد…دور دور…خنده م گرفت از اون همه سادگی و حماقت…میدونین یه وقتهایی یه چیزهایی انقدر جلوی چشممون هستن که جلوی همه دیدمون رو گرفتن و نمیذارن دورتر رو ببینیم…موندن توی یه سری روابط هم همینه!و نتیجه ش میشه از دست دادن سالهای زیادی از عمر!هر چند بهاش تجربه کسب کردنه ولی خب شاید می شد بهای کمتری بابت این تجربه ها پرداخت…بهایی خیلی کمتر از سالهای عزیز عمر…

میدونین همون موقع ها هم که در تب و تاب اون رابطه گذشته بودم و ماجراهای بعدش، خیلی ها بهم گفتن داری اشتباه می کنی و …ولی از اونجایی که آدمی خیره سره و فکر می کنه نه!من با همه فرق دارم، دقیقا براش همون اتفاقهایی میفته که برای همه آدمها در چنین شرایطی میفته…

الان دور و ورم می بینم که دوستان در چه روابطی هستن…توی تک تکشون خودم رو می بینم با همه اون سادگی و خود گول زدنها…منتهی اگه من اون موقع به حرف کسی گوش دادم، الان هم کسی به حرف من گوش میده!در نتیجه من محترمانه احترامم رو نگه میدارم و چیزی نمی گم و فقط حرفهاشون رو گوش می دم و شاپرک وار مژه می زنم و البته گهگاه دیگه نمی تونم تحمل کنم و تشری هم می زنم ولی خب…اگه اون تشرها رو من کار کرد اون سالها، الان هم روزی بقیه کار می کنه!

مخلص کلام اینه که خواهشا بیاین خودمون رو گول نزنیم که رابطه ای که گند خورده توش بلخره یه روز درست می شه و دنیامون میشه گلستان و من میشم ملکه مدینه فاضله!نخیییییییییر…از این خبرها نیست…آدم چیزی که بالا آورده رو نمی خورده دیگه!

زندگی ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست که زمان و وقتمون رو پای شاید و امایی بذاریم که به یه آدم دیگه وصله!یعنی بشینیم منتظر که اون آدم درست بشه و خوب بشه و بعدش لی لی لی لی…کاش بلد باشیم واقع بین باشیم و حتی اگر کسی رو گول زدیم خودمون رو گول نزنیم و با خودمون صادق باشیم که همین می تونه نجاتمون بده!

واقعا چرا باید سالهای عمر نازنینمون رو که قابل جبران هم نیست رو انقدر ساده لوحانه از دست بدیم؟!نکنین دوستان جان من…نکنین…می دونم که می کنین البته، همونجوری که من خودم با زندگیم کردم و به حرف کسی گوش ندادم و الان میگم حیییف…به هر حال گذشته گذشته ولی کاش یاد بگیریم توی واقعیت زندگی کنیم نه توی رویای و هپروت!

من فکر می کردم که طرف مقابلم بهترین و کامل ترین آدم دنیاست و خلاصه دنیا دیگه مثل اون نداره!بعدش هم که گند خورد توی رابطه مون بازم فکر می کردم اشتباه می کنم و همه چی درست میشه و خلاصه نشسته بودم پی سراب!بگذریم که به بدترین نحوی که میشد، اون رابطه برام تموم شد!یعنی بهم خیانت کرد…هرچند پدرم دراومد و هرچند خیلی سخت بود ولی الان واقعا بابتش خوشحالم چون اگه خیانت نمی کرد لابد من هنوز نشسته بودم منتظر که یه روزی همه چی درست میشه و الان همسرم رو کنارم نداشتم…مردی که اصلا قابل مقایسه با اون طرف نیست…و تازه دارم می فهمم توی اون رابطه چقددددر به خودم ظلم کردم…و من چقدر خوشحالم که حتی همه اون سختی ها اتفاق افتاد تا من الان الف جان رو کنارم داشته باشم…یه انسان معقول و نرمال و منطقی…

خب از منبر بیام پایین!

دیگه چطور مطورین؟!

انقدر دلم میخواد از خواننده های سالهای دورم خبر داشته باشم که نگوووو…رفتم کامنتهای خیلی قدیمی رو چک کردم ولی اغلب وبلاگهاشون رو حذف کردن و اون تعداد محدودی که ایمیل گذاشته بودن هم احتمالا به ایمیلهاشون سر نمی زنن!

راستی اینجا کامنتهاش تاییدیه.اگه کامنت بذارین تا تایید نکنم کسی نمی بینه!خیالتون تخخخخخت…امنیت برقراره!

از حال و روز خودم بخواین خوبم و مشغول زندگانی!بابام خونه رو فروخت و اومد یه جایی نزدیک خونه من!تخلیه خونه با اون همه وسیله و خاطره پروسه ای بود در نوع خود سخت و طاقت فرسا!از همه سخت تر هم جمع آوری وسایل مامانم بود…خیلی سخت بود…برادرکم یه هفته اومده بود ایران و یه روز باهم رفتیم خدمت بقیه وسایل باقی مونده رسیدیم و مثل وسایل قبلی مامانم یعنی تخت و ویلچیر و وسایل درمانیش، لباسهاش رو هم دادم به کهریزک…و فقط لباس عقدش و تورش و سفره عقدش و کفش عقدش رو با خودم آوردم خونه خودم…بقیه رو دادم رفت…جای مامانم بدون احتیاج به هیچ وسیله ای تو قله قلبمه…و چقدر جاش خالیه و من کمبودش رو حس می کنم…وقتهایی که مهمونی دارم توی خونه م…وقتهایی که بابام میاد خونه م…وقتهایی که دلم میخواد حرف بزنم، اونم حرفهای مادر و دختری…البته که باهاش حرف می زنم زیاد ولی خب…صدای پاسخش رو دریافت نمی کنم…

خودم هم کماکان میرم سرکار و عصر میام خونه و با کارهای خونه سرم گرمه و آشپزی و معاشرت با همسرجان…کتاب می خونیم و فیلم و سریال می بینیم…سینما میریم…خرید خونه میریم و آخر هفته ها به خونه بابام و خونه باباش سر می زنیم و خلاصه برای خودمون خوشیم!

بچه هم فعلا نداریم!

 تا درودی دیگر هم بدرود!



۱۱ نظر لـ

  1. rozita توسط:

    ۱۲ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۰۸:۰۵

    سلام عزیزم . چه خوب که دوباره نوشتی . من نا امیدانه هر چند روز یک با وبلاگ تو چک می کنم . لطفا بیشتر بنویس . با همون قلم صمیمی و آشنای ای همه سال . شاد و سلامت باشی .

  2. مریم گلی توسط:

    ۱۳ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۸:۵۴

    چقدر خوشحال شدم که دیدگاهت نسبت به رابطه گذشته رو بعد ازدواجت نوشتی.مسلما هیچ کس رو نمیشه نصیحت کرد.لازمه که هر کس خودش راهش رو انتخاب کنه و بهاش رو بپردازه.نصحیت،تنها ما رو از آدم ها دور می کنه.دور ریختن وسایل مامان خیلی سخته.

  3. نسترن توسط:

    ۱۳ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۲۳:۱۵

    رزی جان…. ندای عزیزم. منو یادت میاد؟ نسترن هستم و قبلا وبلاگی به اسم اسکارلت داشتم. همیشه به یاد وبلاگت میفتم و به یادتم. هر بار میام ایران با خودم میگم کاش میشد ندا رو ببینم. من حدودا ۲ ماه دیگه میام ایران. ایشالا که جور بشه و یه کافه با هم بریم :)
    این کامنت لطفا خصوصی باشه.

  4. ویولا توسط:

    ۱۴ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۶:۰۰

    سلام عزیزم
    چه خوب که دلیلی پیش اومد تا بیایی به اینجا سر بزنی…. واقعا یاد ایام خوش وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی بخیر…من از همون سالهای دوررر دووووور دارمت.تو گوگل پلاس هم بودیم که اونم پکید یهووو اوه گفتم گوگل یاد گوگل ریدر افتادم برای من اون خیلی خوب بود هیچ پستی از هیچ دوستی جا نمی موند و سر صبررررر میخوندمش و فقط بدی/خوبیش این بود که نمیشد کامنت داد….
    چه خوب که امروز غصه گذشته رو نمیخوری دیگه.بقول خودت اگه قرار بود ما با تجربه خودمون بقیه رو بتونیم متوجه راه اشتباهشون بکنیم که خودمونم اون روز تو اون راه اشتباه نمونده بودیم…اینها نتایجیه که هر کی به شخصه باید بهش برسه و هزار هزار نفر هم بیان التماس بکنن و خودشونو بکشن اون ادمه که توی داستانه نمیفهمه…منم این روزا رو داشتم!
    خیلی خوشحالم که امروز خوشحالی و این خوشحالی رو اینجا ثبت کردی امیدوارم توام به زودی مامان بشی و به این ارزو هم جامه عمل بپوشونی🌹🌸

  5. نسترن توسط:

    ۱۵ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۱:۵۲

    عزیزم. من یادم رفت بگم که من یه پیج در اینستاگرم دارم به اسم donya.and.me اگه دوست داشتی از این طریق در تماس باشیم. نسترن

  6. شراره مامان بردیا توسط:

    ۱۶ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۲:۲۴

    سلام خانم خانما. احوال شما. هرجایی که رفتی اومدم و خوندمت. چه زمان سختی بود و آفرین به این همه صبر و تحمل. برات آرزوی خوشبختی فراوون دارم. میبوسمت و مراقب خودت باش.

  7. مریم توسط:

    ۲۰ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۲۰:۵۷

    کاش من هم این حماقت رو نکنم
    چقدر دلم برای نوشته هات تنگ شده

  8. سارا توسط:

    ۲۰ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۲۲:۴۵

    سلام رزی جونم.جز خواننده هايه خاموش بودم همش.با نوشته هات تو این سالها خاطره بازیها تو ذهنم کردم،خندیدم…گریه کردم…عاشقه نوشته هاتم من،تو هفته چندبار چک میکنم ببینم چیزی نوشتی یا نه…الان کلی ذوق کردم دیدم نوشتی.بنویس عزیزه دل،بنويس

  9. پریسا مامان امیرارسلان توسط:

    ۲۳ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۰:۵۵

    من هنوزم میام سر میزنم مدام.قدر دنیای وبلاگی اون زمانو دوست داشتم…الان با یادآوری خاطراتت منم خیلی چیزا یادم اومد.جالبه انگار با هم زندگی کردیم یه دوره.خوشبخت باشی دوست جان…یاد مادر جانت گرامی

  10. ورونیکا توسط:

    ۲۴ دی, ۱۳۹۶ در ساعت ۲۳:۲۸

    رزی جان… تو…اینجا….نوشته هات… هیچوقت از یادم نمیره…. خیلی وقتا خیلی جاها یادت میفتم و هر ماه به اینجا سر میزنم….خوشحالم که الان از زندگیت راضی هستی و از ته ته دلم آرزو میکنم که شادیهات هزاران برابر بشه برای خودت و خونوادت. ..

  11. مريم توسط:

    ۱۷ بهمن, ۱۳۹۶ در ساعت ۰۸:۱۰

    سلام رزي جان من از خواننده هاي خييييلي قديمي وبلاگت هستم همه اون ماجراها خاطرم هست و از همه بيشتر اينكه يه روز تمام منتظر نشستيم تا طرف بياد و توي كامنت ها بنويسه برات
    هميشه تو رو تحسين مي كنم دختر شجاع و مهربوني هست اميدوارم زندگي بهترين ها رو برات رقم بزنه و روح مادرت قرين آرامش و شادي باشه

دیدگاه‌تان را بنویسید: