این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است چهارشنبه, ۱۸ بهمن, ۱۳۹۶ در ساعت ۱۸:۵۲

از شرکت اومدم خونه.همسر هم اومده و رفت دراز بکشه و رقتم میبینم رو تخت دراز کشیده و لحاف رو‌کشیده روی سرش و خوابش برده…طفلی خسته بود خیلی…خونه پر از سکوته و فقط صدای زودپز میاد…صبح نخود لوبیا خیس کردم و عصر که اومدم بهش ماهیچه و سبزی و جو اضافه کردم و گذاشتم بپزه تا آش بشه…یه خروار پیاز خلال نازک کردم تا بریزم توی آش…مزه آش به پیازداغ زیادشه…نشستم پشت پیشخوان آشپزخونه و کیندلم رو آوردم که مثلا هم‌کتاب بخونم و هم حواسم به پیازداغ ها و آش باشه…هوا از کثیفی بیداد میکنه و انگاری یه پس زمینه طوسی بدرنگ انداختن پشت شهر…در تراس رو باز کردم…پرده یه تکون ملایمی میخوره…یه نم بارون زده(هرچند ابرهای باران زا هنوز به محل ما نرسیدن!) و هوا خنک تر شده و‌امیدوارم بارون
ادامه دارباشه تا بشه یه ذره نفس کشید…
زندگی جاریه مثل همیشه…کم‌کم بوی عید و بهار میاد…

5921C9F8-3348-4D7F-9891-98F23AE92BDD

پ.ن:راستی من مامان نشدم هنوز که بهم تبریک گفتین…تو برنامه مون هست که ایشالله سال دیگه…فعلا مشغول خودسازی هستیم!



هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید: