بایگانی “از دل”

دخترک صورتی پوش ابر سوار

شنبه, ۱۷ مهر, ۱۳۹۵

امروز دلم میخواد یه زن خونه دار باشم.داشتم فکر می کردم از نوزده سالگی بیل زدم!(حالا درسته بیلش دقیقا بیل نبود و در حقیقت کیبرد زدم، ولی در اصل قضیه فرقی نداره!)خلاصه می گفتم که خسته شدم از بس بیل زدم.دلم میخواد بمونم خونه.امروز تصمیمم عوض شد و روی تفکر تمامی سالهام که می گفتم زن و مرد باید با هم زندگی رو بسازند، خط قرمز کشیدم!البته که هنوز هم میگم زن و مرد باید زندگی رو با هم بسازن، منتهی مرد تهیه مادیات زندگی رو به عهده بگیره و زن هم در خونه به ساختن زندگی بپردازه!داشتم فکر می کردم ازدواج کنم و بعدش نرم سرکار.همیشه فکر می کردم بعد از ازدواج نیمه وقت میرم سرکار ولی دو روزه به این نتیجه رسیدم اصلا نرم سرکار!والله!خسته شدم!میخوام بشینم خونه و صبح ها برم کلاس ورزش و بعدش برم از این کلاسهای آشپزی و دسرهای مدرن و اینا.میدونم که میشه با سرچ اینترنتی همه رو یاد گرفت ولی کرم رفتن کلاسها و بعدش درست کردنشون برای اهل منزل افتاده به جونم!

داشتم می گفتم…ازدواج که کردم نمی رم سرکار…صبح ها پا میشم با آقامون صوبونه می خورم و بعدش اوشون میرن سرکار و منم با خانوم الف جان جانم میرم کلاس ورزش.بعدش میام خونه و نهار می پزم و دوش و اینا…بعدش میرم یه کلاس آموزشی چیزی…آموزش کیک آفریقایی یا دسرهای مدرن به شیوه مدیترانه ای، یا مثلا کلاس نانهای حجیم فرانسوی!بعد از کلاس هم میام خونه و یا من میرم خونه الف جانم یا الف جانم میاد خونه ما!میشینیم تو اون سرویس چایی خوری گلدارمون چایی می خوریم و د غیبت و صحبتهای زنونه و اینا!بعدش هم یا برمی گردیم خونه مون یا اینکه همسرجانمون هم میان همونجایی که ما هستیم.البته نه که فکر کنین این برنامه هر روزه هاااا…نخیر…یه روزهایی…البته که بخش کلاس ورزش و کلاس کیک و معاشرت با الف جان جانم بخش لاینفک روزمرگی هر روز هستش.منتهی خب…زندگی وجوه دیگه ای هم داره که باید بهشون رسید…مثلا سرزدن به مامی جانم…خرید خونه و …اصلا بچه داری…بعله جانم بچه داری…گفته بودم که تصمیم دارم یک سال بعد از ازدواج بچه دار بشم؟!البته این عدد سالهای قبل، یک سال نبود و پنج سال بود و کم کم با بالا رفتن سنم این عدد کمتر شد…کم کم داره به جایی میرسه که فکر کنم باید بچه رو بیارم و بعدش دنبال باباش بگردم!که اختلاف سنی بیشتری با بچه م نداشته باشم!

خلاصه که امروز یک دختر پانزده ساله در من زندگی می کنه و رفته روی ابرها، نه یه دختر سی و پنج ساله!!!البته بدم نیست ها!!!یه وقتهایی عنان اختیار رو بدیم دست همین دخترکهایی که در ما زندگی می کنن و سوار بر ابرها یه چند ساعتی فارغ از بدو بدوهای دنیا و روزمرگی ها پیش بریم…منتهی نکته مهمش اینه که یادمون باشه به موقع از ابرمون بیایم پایین!!!

پ.ن:ممنون از محبتها و کامنتها.من خوبم.مامانم هم به نسبت خودش خوبه.زندگی جاریه و منم مشغول شنا کردن هم جهت زندگی!!!شرمنده بابت تاخیر…ممنون بابت تبریکهای تولد.مرسی که یادتون بودم!

پ.ن پریم:از نوشته های هول هولی در لابلای کارهای شرکت، بدون ویرایش!

روز و روزگار…

چهارشنبه, ۱۰ شهریور, ۱۳۹۵
نشسته ام توی اتاق پایین تخت مامان، مامان خواب و بیدار دراز کشیده روی تختش با تشک مواج…آقای نصاب در حال نصب دوربین مدار بسته می باشد…تازه پرستاری که اومده بود مصاحبه رفته…امیدوارم به نتیجه برسیم با هم و روزها که سرکار هستم با خیال کمی راحت تر!تا عصر رو بگذرونم…
برادرک داره فردا شب بر می گرده…بعد از نزدیک سه ماه…پس فردای روزی که مامان سکته آخر رو زد، اومد اینجا.اول برای دو هفته ولی با دیدن شرایط مامان موندگار شد و الان دیگه باید برگرده و بره سرکار و زندگیش…نبودنش خلا بزرگیه…هم روحی و هم از لحاظ کمک…
میدونم فردا شب موقع خداحافظی بساط مفففصل آبغوره گیری داریم…من و بابا و برادرک….مامان که روی تخت خوابه…کاش حرف بزنه و حداقل غصه رفتن برادرک رو توی خودش نریزه…
راستی دیروز جلسه اول گفتار درمانی مامان بود.قراره روی بلعش و صحبتش کار بشه و البته بیشتر روی بلعش و من امیدوارم که جواب بده…تا مادرک شکموی من بتونه دوباره لذت خوردن رو تجربه کنه…بیست و پنج جلسه هم فیزیوتراپی شده که نتیجه ش شده حرکت دست و پای بیحس شده ش بر اثر سکته…البته نه کامل ولی خب…خیلی بهتر از قبل هستش…
حس و حال غریبیه…نصب دوربین توی خونه، انگار خونه رو از اون حالت امنش خارج میکنه.هر چند دوربین قراره روی موبایل خود من ست بشه تا زمانی که خونه نیستم مامان و پرستارش رو زیرنظر داشته باشم!!!!و در مواقعی که خودمون خونه ایم خاموشه ولی خب…دیدن اینهمه سیم و داکت و دوربین های سیاهی که روی کنج دیوارها نصب شده حس غریبیه…از اون غریب تر، وارد کردن یه فرد کاملا غریبه به حریم خونه هستش.اونم زمانی که خودت خونه نیستی…ولی خب…مادرک واقعا پرستار لازمه و همین الان هم من انقدر کم رفتم شرکت که خودم خجالت می کشم…
راستش دست من بود میخواستم یک سال مرخصی بگیرم و بمونم توی خونه پیش مادرک…ولی خب…هیچ کس موافق نبود، از برادر و پدر و دوست و فامیل و حتی دکتر مامان…گفتن معلوم نیست شرایط مامان چقدر اینجور می مونه و از اون طرف خودم از پا درمیام!!!
جالب اینجاست که امروز عصر ما بین این همه سیم کشی و شلوغ پلوغی، بابام منو کشیده کنار و قسم و آیه که اگه میخوای ازدواج کنی، حتما ازدواج کن و برو دنبال زندگیت و من برای مامانت پرستار بیست و چهارساعته می گیرم و تو تا الان هم از زندگی خودت عقب افتادی و ….درجوابش کلی حرف داشتم بزنم، ولی هیچی نگفتم.فقط گفتم چشم!فعلا که کسی نیست ولی اگر کسی بود چشم!میرم دنبال زندگیم…
گفتاردرمان کلی تمرین روزانه داده که با مامان باید کار بشه…مامان هم امروز همش خواب بود…یه سری از تمرینهاش رو من توی خواب انجام دادم!!!!ولی خب…برای بقیه ش باید بیدار باشه و هوشیار…
الان مادرکم نیمه خواب و بیدار داره از لای چشمهاش نگاهم می کنه…
راستی تولدت مبارک مادرم…امروز تولدت هستش…الهی سایه ت بر سر من و این خونه باشه…الهی سال دیگه تولدت بتونی سر پات وایسی و راه بری و حرف بزنی و کیک بخوری…روبروی تختش از این نوارهای براق دهه فجر آویزن کردم و کلی گل گذاشتم توی اتاقش.دیروز هم دوستهاش اومدن دیدنش به مناسبت تولدش.کیک که نمی تونه بخوره.کلا هیچی نمی تونه بخوره.چون بلع نداره فعلا!شمع هم نمی تونه فوت کنه!پس کیک نداریم.قرار بود براش بزن و برقص انجام بدیم که همش خوابه امروز و شاید فردا باید مراسم رو انجام بدیم…فردا هم روز آخریه که برادرجان اینجاست و تازه مهمون هم قراره بیاد…چمیدونم والله…
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود…
پ.ن:مرسی از همه کامنتهاتون عزیزای من…ببخشید که دونه دونه جواب ندادم…ممنونم از همدردی ها و همدلی هاتون…ببخشید اگه مدت طولانی بیخبر موندین…مراقب خودتون باشین و شادزی!

مادر من مادر من…

جمعه, ۲۵ تیر, ۱۳۹۵

چه روزها و شبهایی گذشت…باورم نمیشه همه ش مال حدود چهل روز پیش باشه.دقیقا سی و شش روز پیش مادرکم یک سکته مغزی دیگه کرد و این بار خیلی وسیع تر از قبل…دو روز قبلش آزمایش چکاپش نشون می داد همه چیز معمولی هستش.دو روز قبلش رفته بودیم مهمونی و همه میگفتن چقدر حالش بهتره.شب قبلش با هم کلی حرف زده بودیم و توی خونه راه رفته بودیم  صبحش به عادت همیشه قبل از رفتن به سرکار رفتم پیشش که باهاش حرف بزنم که دیدم…حرف نمیزنه و زل زده به سقف…فهمیدم چی شده، زنگ زدم اورژانس و بعدش هم به بابام که رفته بود سرکار…

دربه دری پیدا کردن تخت آی سی یوی خالی و از این بیمارستان به اون بیمارستان و آخر سر دم ظهر بلخره توی یه بیمارستانی، اونم تازه با سفارش، یه تخت آی سی یو خالی پیدا شد و اون موقع که مادرکم بستری شد من تازه شکستم…نشستم روی نیمکت و از ته دلم زاااار زدم…دوستهام اومدن، اقوام اومدن، شبش با برادرم صحبت کردم و برای فردا شبش بلیط گرفت و اومد ایران…نتیجه؟مادرم سه هفته بیمارستان بود.

یک هفته توی آی سی یو و دو هفته توی بخش.بعدش هم مرخص شد و اومد خونه….اما با چه حالی؟در حالی که سمت راست بدنش حس نداره، قدرت تکلم و بلع نداره، کنترل هم نداره…عملش کردن و معده ش رو سوراخ کردن و یه لوله از توش درآوردن، بهش میگن پگ، و از طریق اون بهش غذا و دارو و آب میدیم.باید همه چیز آسیاب شده و له شده و رقیق باشه که از اون لوله رد بشه…توی بیمارستان هر روز فیزیوتراپی میشد و توی خونه هم یک روز درمیون و نتیجه ش شده اینکه کمی پای راستش رو تکون میده و دست راستش رو هم در حد چند سانت بالا میاره…تنها دلخوشیمون اینه که با چشمهاش بهمون می فهمونه که می شناستمون و کسی که میاد دیدنش رو هم میشناسه…

هفته ای دوباره نمونه گیری میشه توی خونه و جواب آزمایشش با دکترش چک میشه…هی حالش بالا و پایین داره…زندگیمون از حالت عادی خارج شده…من توی تمام این مدت سرکار نرفتم و فردا بعد از این همه وقت میخوام یه سر برم شرکت…برادرم قرار شده دو ماه اینجا بمونه و بعدش…بعدش نمی دونم…باید پرستار گرفت ولی من نمی تونم مامانم رو بدم دست پرستار…مادر مظلومم که حالا دیگه حتی حرف هم نمیزنه…باید گفتار درمانی بشه برای صحبت و اینکه بلعش برگرده ولی دکترا میگن الان زوده…خونه مون شده شبیه خونه هایی که قراره اسباب کشی کنن…درهم و شلوغ…تخت بیمارستانی و تشک مواج و دو تا ویلچر و واکر و …چیزهای دیگه ای که گفتن نداره…و من دلم خوشه که دارم هر کاری از دستم برمیاد براش انجام میدم…ولی خیلی سخته دیدنش و اینجور دیدنش…نشنیدن صداش سخته…اینکه نمی تونه چیزی بخوره سخته…اینکه از شرکت برگردم و بهش بگم چی میخوای و بگه برام گاتا بخر و الان دیگه نمی تونه گاتا بخوره خیلی سخته…دیدن عذاب کشیدن عزیزت خیلی سخته…

توی بیمارستان که بود، من روزها همه ش پشت در آی سی یو بودم تا ساعت ملاقات بشه و برم ببینمش.با پرستارها دوست شده بودم و اون وسط مسطها میرفتم گهگاه قاچاقی می دیدمش.وقتی اومد توی بخش هم همش پیشش بودم…وقتی روی نیمکت های پشت در آی سی یو میشستم منتظر و توی دلم هر دعا و نذری که بلد بودم می کردم، با خودم میگفتم عجب دنیاییه…انتهای راهرو دست چپ آی سی یو بود که یه سری آدم داشتن اونجا برای زنده بودن می جنگیدن و تلاش می کردن و اون طرف راهرو، یعنی انتهای سمت راست، بلوک زایمان بود و یه سری آدم تازه به این دنیا می اومدن…

این روزها حموم که می برمش همش صحنه حموم بردن پدر نادر توی فیلم جدایی نادر از سیمین میاد جلوی چشمم…با همون حال خراب…یادمه وقتی توی سینما این صحنه رو دیدم زاااار زدم…چمیدونستم چند سال بعد عزیز دل خودم به همین حال و روز میفته…

به هر حال من امیدوارم…هرکاری از دستم برمیاد می کنم.هم من و هم برادرم و هم پدرم…هر چند پدرم هم حال خوش روحی نداره بابت مامان و اتفاقی که براش افتاده…هر چند جو خونه مون داغونه ولی خوبه که باز برادرم اومد و کمک بزرگی برای من شد…ما هر کاری از دستمون بربیاد براش انجام میدیم.با جون و دل.باهاش حرف میزنم و هی بهش میگم که خیلی دوسش دارم و عاشقشم.جوابم رو نمی ده ولی از چشمهاش می فهمم که فهمیده چی میگم…

از روزی که بستری شد توی بیمارستان من به همه گفتم دعایی که برای مادرکم می کنید این باشه که هر اتفاقی براش میفته در راستای آرامش و عذاب نکشیدن خودش باشه…از شمایی که ممکنه اینجا رو بخونی هم همین درخواست رو دارم…

حال و روز خودم؟گفتن نداره دیگه….

خیلی سخته که ببینی مادرکت که عاشق آب خوردن بود الان حلقش خشکه و نمیتونه آب بخوره.مواد غذایی مورد نیاز بدنش و آب رو از طریق همون لوله بهش می رسونیم ولی اینکه گلوش تازه بشه…نمیتونه…نمی تونه آب رو خوب قورت بده هنوز…

مامانم عاشقتم تا آخر عمر…هر جوری باشی و هر جایی که باشی…

سال نو مبارک

پنج شنبه, ۲۷ اسفند, ۱۳۹۴

خب خب سال 94 داره آخرین نفس هاش رو می کشه.همه چی رفته رو دور تند و هوا که یهو یادش افتاد هر آنچه توی زمستون سرما نداشته، باید آخرین زورهاش رو بزنه و یهو امروز هوا سرد شد…

از اونجایی که امشب مسافر هستم و سال تحویل خونه نیستم، گفتم آخرین پست امسال رو امشب بنویسم.هر چند امسال برای من از نظر وبلاگ نویسی سال پرباری نبود.انگاری وبلاگ نویسی از رونق افتاده…ولی خب به رسم هر ساله آخرین پستم رو می نویسم…

معمولا آخرین پست سال یه جمعبندی از سال گذشته و تبریک سال جدید و آرزوها و خواسته ها و برنامه های سال جدید هستش.

برای من سال 94 خیلی خوب شروع نشد.از همون اولش یه حس  شک و تردیدی داشتم که ولی خیلی خوب خودم رو گول زدم و اواخر فروردین بود که بهم ثابت شد که حسم درست بوده…فکر می کردم دنیا برام تموم شده، چون با بزرگترین ترس زندگیم روبرو شده بودم.اگه یکی بهم میگفت امسال آخر سال توی اسفند می شینی و درمورد این اتفاق می نویسی، یه دونه می زدم زیرگوشش و می گفتم من احتمالا می میرم و ماه بعد رو نمی بینم!چه برسه به آخر سال!!!

ولی خب از اونجایی که آدمیزاد جون سخت و پوست کلفته، هر چیزی که نکشتش، قوی ترش می کنه…نیمه اول سال تقریبا توی کما برام گذشت…توی دود و مه و غم و اندوه و ناباوری و بهت و حسرت و حال خراب و افتضاح روحی که به جسمم هم زده بود.هزار تا چرا و امای بی جواب داشتم…زندگی روزمره م رو داشتم ولی انگار من نبودم.یه رباتی بود به اسم من و با ظاهر من که زندگی می کرد.این وسطها حال مامانم هی خیلی بد شد.تقریبا رفت و برگشت و الان شکر خدا حالش خیلی خیلی خیلی بهتره و این یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی من توی امسال بوده که زمان بیشتری رو با مامانم گذروندم و مامانم حالش خیلی بهتره…

از نیمه دوم کم کم به خودم اومدم و با کمک دوستان خیلی عزیز و دکتر و دارو و ….و البته مهمتر از همه همت خودم، کم کم سرپا شدم…عین یه درخت که جوونه می زنه، یا عین یه مار که پوست می ندازه، یا کرم که پیله می کنه و پروانه ازش میاد بیرون…

آشنایی نزدیکتر با یک سری دوستان خوب از موهبتهای نیمه دوم امسال بود.دوستانی که شدیم نزدیک تر از پیرهن به هم و شدیم یه خونواده، هر چند در اقصی نقاط ایران و جهان پر و پخشیم ولی یه چیزی ما رو به هم پیوند زده و اونم یکدلی و یکرنگی و دوست داشتن همدیگه س…فاصله ها بهانه هستن…دلها می تونن بدون درنظر گرفتن فواصل فیزیکی ، به هم دور یا نزدیک باشن…

یه روز به خودم اومدم و دیدم سال 94 که فکر می کردم بدترین سال عمرم بوده، یه جورایی انگار بهترین سال عمرم شده!!!من با بزرگترین ترس عمرم روبرو شدم و ازش گذشتم…خیلی چیزها یاد گرفتم…خیلی خیلی خیلی بیشتر خودم رو شناختم…تونستم دوباره روحیه شادم رو به دست بیارم و این بار واقعی تر…انگار قدر خیلی چیزها رو بیشتر می دونم.خیلی چیزهای ریزه میزه توی زندگی که میشه به خاطرشون روزی هزار بار شکر کرد…

امسال دستاوردهای زیادی داشتم، هم از لحاظ مالی و هم روحی.خیلی جالبه که اوضاع شرکت امسال خیلی خوب نبود و همین الان که دارم اینا رو براتون می نویسم، پنج ماه حقوق عقب افتاده داریم و حتی عیدی و سنوات هم نگرفتیم.ولی من انگار برام مهم نیست.نه که حسابم پر از پول باشه، نه.فهمیدم وقتی قرار باشه برسه از هزار جا میرسه…کافیه تو فقط بخوای…امسال با این اوصاف نامیزون مالی شرکت من به دستاوردهای مالی خوبی رسیدم یا هدیه گرفتم. بلخره بعد از چند سال ثمره کارم، یه سرمایه گذاری کردم، هر چند قسط و اینا داره ولی خب…خوشحالم…

سالی که فکر می کردم بدترین سال زندگیمه، شد بهترین سال زندگیم.سال رشد…سال بلند شدن از شکست…سالی که دستم رو گذاشتم روی زانوم و ذره ذره بلند شدم و کمرم رو صاف کردم…سالی که سفرهای زیادی رفتم از نوع دیگر…سفرهایی که برخلاف همیشه از دم خونه سوار ماشین نشدم و دم ویلا پیاده بشم…با آدمهای زیادی آشنا شدم توی این سفرها…خوشحالم که به لیست پارسالم که نگاه می کنم، بیشترش رو تونستم امسال عملی کنم.

من هر سال قبل از سال تحویل یه سری خواسته های سال جدیدم رو می نویسم.لیست امسالم خیلی باحال بود.اولین نوشته لیستم که همون روبرو شدن با ترسم بود در اوایل سال اتفاق افتاد و آخرین خواسته لیستم که برقراری دوباره ارتباط به هدیه بود، در اواخر سال اتفاق افتاد.البته بقیه موارد لیست که اون وسط مسط ها بودن هم عملی شدن هاااا البته نه همه شون…

خدا رو شکر می کنم بابت آدمهایی که اطرافم هستن، بابت کاری که دارم، بابت سلامتی، بابت دوستهام، همکارم، بابت خانواده م، بابت پدرم و مادرم که سایه شون بالای سرمه.بابت برادرم که امسال برخلاف هر سال که شاید چند سال میشد نمی دیدمش، امسال دوباره دیدمش و بار دومش اومدنش عااالی بود و عین یه خون دوباره توی رگ های من بود و انگار جون دوباره بهم داد برای ادامه راه…خدا رو شکر می کنم بابت پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین…

خوشحالم که توی بلبشوهای اول سال، خیلی از آدمها رو شناختم و چهره واقعی شون برام رو شد…

خوشحالم که تونستم یکی رو ببخشم و بار کینه و عداوت رو با خودم به دوش نکشم…

سال جدید رو دارم متفاوت شروع می کنم.متفاوت از هر سال.من اعتقاد دارم هر سال سال تحویل آدم باید خونه خودش باشه، ولی امسال با یکی از بهترین دوستانم که یکی از فرشته هایی هست که بالهاش دیده نمیشه، داریم میریم سفر.یه سفر یک هفته ای با تور به جاهای جدیدی که هیچ کدوم رو تاحالا ندیدم.سال تحویل رو هم خونه نیستم و احتمالا لب آب باشم.یه شروع متفاوت، برای یه سال متفاوت خوب…

امیدوارم سال جدید برای همه مون خوب باشه.اول از همه پر از سلامتی باشه.بعدش عشق باشه و دلخوشی…خنده روی لبها..رسیدن به خواسته ها و آرزوها…پر از صلح و آرامش برای کشورمون و دنیا…

پارسال شعری که برای سال تحویل نوشتم این بود:چرخ گردون چه بگردد چه نگردد تو بخند…و این شد مصداق بارز لحظه های امسال زندگیم…چرخ گردون دنیای کوچک من خیلی روزهای این سال نچرخید ولی من خندیدم…یا سعی کردم ادای خندیدن رو دربیارم…

امسال می خوام این شعر رو بنویسم با یه ذره تغییر کوچولو:

سال را که تحویل می گیری خوب نگاهَش کن
سالِم باشد 
غم نداشته باشد
زیاد بخَندَد
و حتما سبز باشد…
سال نو مبارک…در پناه حق
 گوش بدیم:

خیلی دور، خیلی نزدیک

جمعه, ۱۴ اسفند, ۱۳۹۴

هدیه رو که یادتونه؟امروز روز عقدشه.دوستی که به خاطر یه سوتفاهم مسخره دوازده سال از هم بیخبر بودیم و حدود یک ماه پیش بلرخه ترسم رو کنار گذاشتم و باهاش تماس گرفتم و برخلاف انتظارم هیچ برخورد بدی ندیدم.نه ازخودش و نه از خانواده ش…چند بار هم به دیدنشون رفتم و مثل همون موقع ها با مامانش گرم گرفتیم ولی خودش…هنوز یه مقدار با اون سالها فرق داره…با توجه به شخصیتش و درونگرا بودنش و ناراحتی عمیقش بابت از دست دادن پدرش بهش حق میدم، همه اینها رو به دوازده سال دوری بر سر یه سوتفاهم اضافه کن…تو همه این سالها خوابش رو میدیدم که ازدواج کرده و من کنارش نبود.بعد از تماس فهمیدم که قرار بوده شب یلدا عقد کنه ولی به خاطر فوت پدرش عقب افتاده و امروز، چهاردهم اسفند ماه که معادل سومین ماهگرد فوت پدرش هست، قراره توی محضر عقد کنه.خیلی خصوصی و جمع و جور.و البته من هم دعوتم.یعنی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم بود که زمان عقدش کنارش باشم…هر چند نمی خواستم به قیمت از دست دادن پدرش در چنین روزی کنارش باشم که اگه پدرش هنوز بود، شب یلدا عقد کرده بود و من که تماس می گرفتم باهاش از عقدش یه سه ماهی گذشته بود.ولی چرخ روزگار چنین چرخید که روز عقدش کنارش باشم.خیلی خوشحالم از این بابت…با توجه به وضعیت روحیش  و خصوصی بودن مراسمش اصلا انتطار نداشتم برای محضر دعوتم کنه…با خودم فکرکردم اگه روابط مثل سابق بود و یخ های رابطه بیشتر آب شده بود، قاعدتا من باید دیشب خونه اونا می بودم ولی خب…نیستم…بعد از چند روز مریضی نشستم و یه استرس شیرینی دارم.برای لحظه بله گفتنش.فکر کنم باید با خودم یه جعبه دستمال کاغذی ببرم که اشکهای ذوقم رو پاک کنم…هر شب به یمن داروها ساعت ده نشده خواب بودم ولی دیشب…خوابم نمی برد که نمی برد…همش بهش فکر می کنم که الان در چه حاله؟از ساعت شش و نیم صبح هم بیدارم!یه کم هم استرس گرفتم که نکنه به خاطر ساعت وقت آرایشگاهی که گرفتم، دیر برسم محضر.ولی از اون طرف به خودم دلداری میدم که فردا اون ساعت تنها مشتری من هستم و از محضر تا آرایشگاه هم راهی نیست…بعدشم خدایی که بعد از این همه سال من رو سر عقد هدیه رسوند، حتما من رو به موقع سر عقدش هم میرسونه…

مهم اینه که بعد از این همه سال موقعی به خواسته دلم رسیدم و به ندای دلم گوش دادم که هنوز زمانی برای بودن کنارش در لحظه عقدش رو دارم…
خوشبخت بشی دوست دوران قدیم من…به امید اینکه روابط انقدر خوب بشه که شب قبل از عروسیت من خونه تون و پیشت باشم…
گوش بدیم…

نفس های آخر سال

پنج شنبه, ۶ اسفند, ۱۳۹۴

به قاعده هر دو هفته یک بار امروز علی آقا اومده و مشغول تکوندن خونه س…شنبه تولد هدیه س و من با مامانش هماهنگ کردم که امروز سورپرایزی با کیک و اینا برم دم خونه شون و غافلگیرش کنم…طفلی دوستم پدرش رو دوماهه از دست داده…خیلی حال روحیش نامیزونه…

علی آقا داره میشوره و انگاری کم کم بوی عید داره میاد.از توی خیابونها و درختها و حراجی مغازه ها و شلوغی خیابونها…یعنی باور کنم سال نود و چهار داره تموم میشه؟!البته که به خواست من نیست و چه باور بکنم و نکنم، روزها میان و میرن…

و اما سال نود و چهار…خیلی سال سنگینی بود برام…نمی گم دوسش نداشتم چون توی همون سختی هاش رشد کردم و عین یه کرم که از پیله میاد بیرون و هویتش دیگه کرم نیست و پروانه س، منم اینجور شدم…نه که حالا خیلی هم دگرگون شده باشم ولی خب…خیلی تغییر کردم…از نظر درونی مخصوصا…

با همه این سنگین بودن سال نود و چهار نمی گم که دوسش نداشتم.سخت بود و دشوار ولی دوسش داشتم چون انگاری بزرگ شدم…اینم یکی از سالهای عمرم بود و بعدها مطمئنم ازش به عنوان یه سال خاص که نقطه عطف خیلی چیزها بوده ازش یاد می کنم…

بهار بازم میاد عشق رو میاره…الهی که بیاره…از نوع خوبش هم بیاره…از اون خوب خوبهاش…بیاره و بمونه…

بیحوصلگی، بیماری و تنهایی خر هستند!

پنج شنبه, ۲۲ بهمن, ۱۳۹۴

امشب یه طوریم اصلا…برونشیت شدم و یه وری افتادم توی خونه.اولش فکر کردم آلرژی بهاره زودهنگامه ولی بعدش معلوم شد که نخیر!قضیه جدی تر از این حرفهاست.دو روزه افتادم تو خونه.دکتر گفت در طی 3 تا 5 روز آینده حالت بدتر میشه ولی من امیدوارم بهتر بشم چون کلی کار دارم چون نمی تونم همینجوری بیفتم توی تخت…چون کلافه شدم دیگه…

هدیه رو یادتونه؟دوست قدیمیم که 12 سال بود ازش بیخبر بودم؟هفته پیش طی یک اقدام انتحاری بلخره بهش پیغام دادم و فرداش هم دیدمش…این که ته رابطه چی میشه بماند…کاری که 11 سال و خرده ای بود به تعویق انداخته بودم رو بلخره انجام دادم….غورباقه م رو قورت دادم…

دماغ و حس بویایی و تنفس کلا تعطیل شده…بیماری خر است…تنهایی خر است…حوصله سر رفته و کلافگی خر است…

چند وقته میخوام بیام اینجا بنویسم ولی باورتون میشه یوزر پسوردم رو یادم رفته بود؟تا اینکه امشب از توی ایمیلم درش آوردم…

هر چی دارو میخورم هم من رو نمی خوابونه.قاعدتا این داروها باید فیل رو از پا بندازن، حالا من چرا هنوز سرپام؟الله اعلم…شاید چون من فیل نیستم…همش حلقم خشکه…انقدر هم که آب میخورم…اصلا یه حال غریبیم که در کلمات نگنجد…بخوابم…بخوابم…فردا که بلند شدم حتما روز بهتریه و حالم بهتره…این جادوی خواب….

دلم میخواست افسار کیبرد رو بدم دست دلم و بنویسم ولی کلافه م از بی نفسی…شاید وقتی دیگر…شاید…فعلا خوشحالم که یوزر پس اینجا رو یادم اومد….فکر کن!!!جایی که روزی انقدر عزیز بود انقدر مهجور بیفته…آدمها هم همینن دیگه…یه روز عزیزن و یه روز غریب….یه روز رو عرشن و یه روز روی فرش…

گوش بدیم…

اثر انگشت ما

از قلب هايى

كه لمسشان كرديم
هيچ وقت

پاك نميشوند…

زن ها/چارلز بوكوفسكى

2016

جمعه, ۱۱ دی, ۱۳۹۴

امروز روز اول سال 2016 میلادی هستش.درسته ما هیچ چیزمون با تقویم میلادی تنظیم نیست.ولی به نظرم هر چیزی که بتونه یه شروع تازه باشه خوبه.شروع سال جدید چه میلادی، چه شمسی و چه قمری می تونه یه شروع جدید باشه برای همه اون کارهایی که هی عقب انداختیمشون.یه شروع جدیدی باشه برای اینکه انسان، همشهری، همکار، فرزند، دوست و …بهتری باشیم.

دلم میخواد آرزو کنم که در این سال جدید اول از همه صلح توی جهان باشه.همه سالم باشن.دلها خوش باشه.لبها خندون باشه.کینه ها رو از دل هامون بیرون کنیم.بیشتر خودمون رو بشناسیم.یادمون باشه که با وجود همه اطرافیان خوبی که اطرافمون هست بازم خودمونیم که باید دستمون رو بذاریم روی زانومون و یا علی بگیم و زندگیمون رو بگذرونیم…

توی این مدت زیادی که اینجا ننوشتم زندگی جاری بوده.مثل همیشه.منم مشغول کار و بار و ماموریت و …خونه داری و مامی داری و …

دوهفته پیش خان داداش به صورت سورپرایزی اومد و من رو واقعا خوشحال کرد.چون همون روز داشتم از ماموریت بر می گشتم و با خودم گفتم چی می تونه من رو واقعا از ته دل خوشحال کنه و هیچی پیدا نکردم.ولی چند ساعت بعد با دیدن خان داداش فهمیدم چی می تونه حالم رو خوب کنه.اصلا انگار انرژی دوباره بهم تزریق شد.باطریم شارژ شد.هیجانی و خوشحالی که ماهها بود واقعا تجربه نکرده بودم یهو اومد سراغم مثل یه انگیزه.هرچند موندنش خیلی کوتاه بود ولی همون کوتاه بودنش هم برای من کافی بود و حال من رو کاملا دگرگون کرد…حالی که ماه هاست خرابه…ظاهرم خوبه ولی درونم…پووووف…ولی با خودم فکر کردم که چرا باید بذارم یه آدم باعث بشه من این همه وقت حالم خراب بشه.این زندگی منه که داره می گذره….نه که فکر کنید راحت به این نتیجه رسیدم هااا…نه…کلی حرف زدم با دوستم و پیش چند تا دکتر رفتم و …خلاصه دارم کم کم بعد از 10 ماه تقریبا خودم رو پیدا می کنم…

واقعا انگار قلمم خشک شده هااا…به هر حال برای همه مون آرزوهای خوب خوب دارم…

ممنون از کامنتهاتون و شرمنده که انقدر دیر جواب دادم.من اینستا دارم ولی خب…اونجا یه جورایی خیلی شخصی هستش.امیدوارم درک کنید و ناراحت نشید…

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست…

زمستون سردتون با دلهای گرم بگذره…نامردی نباشه دورمون…

پ.ن:می دونستید اسم پسرونه من سهراب هستش؟!

 

That’s Life

شنبه, ۱۸ مهر, ۱۳۹۴

میگه چند شب پیش خواب دیدم فلان و بیسار و بعدش از خواب پریدم با وحشت…تمام صورتم خیس بود…بعد که فهمیدم خواب بوده کلی خدا رو شکر کردم و از ذوق گریه کردم…بعدش که یه ذره آرومتر شدم یادت افتادم…
بعدش میاد و بغلم میکنه و میگه تو چه جوری تونستی طاقت بیاری؟من توی خواب این اتفاق برام افتاد و تا دو سه روز حالم بد بود.تو چه جوری توی بیداری تحمل کردی؟!من اصلا طاقت ندارم همچین اتفاقی برام بیفته…تو خیلی صبوری…
بهش گفتم اگه صبور نباشم چاره چیه؟در مقابل بعضی از اتفاقها(تقریبا بیشتر اتفاقها)چاره ای جز صبوری و تحمل نیست…یعنی کاری از دستت برنمیاد…یعنی هر کاری که بکنی آروم نمیشی، پس مجبوری صبر کنی…زندگی کنی و ادامه بدی…نمیتونی وایسی توی اون زمان…خیلی سخته ولی خب…چه میشه کرد؟!
مجبوری ، مجبوری که تحمل کنی و صبر کنی و ادامه بدی…چون هیچ چیزی آرومت نمی کنه، پس ادامه میدی تا زندگی روال عادیش رو طی کنه و تو هم همراهش بشی…گیرم حالا با برق چشمهای کمتر و لبخند واقعی کمتر…
دتس لایف…

یکشنبه بیست و نهم شهریور

یکشنبه, ۲۹ شهریور, ۱۳۹۴
لیوان چایی در دست، نشستم لب تخت…مادرک بیدار شده و گیج و منگ در حال تردد بین اتاق خواب و دستشویی…همه پنجره ها رو باز کردم…هوای خونه عوض شده و خنک…باد ملویی میاد و پرده ها به آرومی تکون میخورن…از دور دستها صدای محمد علیزاده میاد که داره میخونه:حالا که یکی دیگه کنارته، تموم سهم من ازت اتاق و خاطراتته…و صدای مردی که با صدای محزون داره همراهیش می کنه و هی آهنگ رو از اول گوش میده و باهاش میخونه…