بایگانی “روزمره گی ها”

چهارشنبه, ۱۸ بهمن, ۱۳۹۶

از شرکت اومدم خونه.همسر هم اومده و رفت دراز بکشه و رقتم میبینم رو تخت دراز کشیده و لحاف رو‌کشیده روی سرش و خوابش برده…طفلی خسته بود خیلی…خونه پر از سکوته و فقط صدای زودپز میاد…صبح نخود لوبیا خیس کردم و عصر که اومدم بهش ماهیچه و سبزی و جو اضافه کردم و گذاشتم بپزه تا آش بشه…یه خروار پیاز خلال نازک کردم تا بریزم توی آش…مزه آش به پیازداغ زیادشه…نشستم پشت پیشخوان آشپزخونه و کیندلم رو آوردم که مثلا هم‌کتاب بخونم و هم حواسم به پیازداغ ها و آش باشه…هوا از کثیفی بیداد میکنه و انگاری یه پس زمینه طوسی بدرنگ انداختن پشت شهر…در تراس رو باز کردم…پرده یه تکون ملایمی میخوره…یه نم بارون زده(هرچند ابرهای باران زا هنوز به محل ما نرسیدن!) و هوا خنک تر شده و‌امیدوارم بارون
ادامه دارباشه تا بشه یه ذره نفس کشید…
زندگی جاریه مثل همیشه…کم‌کم بوی عید و بهار میاد…

5921C9F8-3348-4D7F-9891-98F23AE92BDD

پ.ن:راستی من مامان نشدم هنوز که بهم تبریک گفتین…تو برنامه مون هست که ایشالله سال دیگه…فعلا مشغول خودسازی هستیم!

دوشنبه, ۱۱ دی, ۱۳۹۶

خب باز دری به تخته ای خورد و تلگرام و اینستاگرام فیلتر شدن…دلیلش رو کاری ندارم…گرونی، داغونی وضع معیشتی مردم، دلایل سیاسی….دلیلش هرچی بود باعث شد من یاد اینجا بیفتم و بیام یه دو کلوم بنویسم…داشتم فکر می کردم اصلا اگه این اینستاگرام و تلگرام نبودن شاید هنوز وبلاگنویسی رونق داشت…

امروز رفتم یه سری به نوشته های قدیمی خودم زدم…میگم قدیمی یعنی خیلی قدیمی ها….زیاد…دور دور…خنده م گرفت از اون همه سادگی و حماقت…میدونین یه وقتهایی یه چیزهایی انقدر جلوی چشممون هستن که جلوی همه دیدمون رو گرفتن و نمیذارن دورتر رو ببینیم…موندن توی یه سری روابط هم همینه!و نتیجه ش میشه از دست دادن سالهای زیادی از عمر!هر چند بهاش تجربه کسب کردنه ولی خب شاید می شد بهای کمتری بابت این تجربه ها پرداخت…بهایی خیلی کمتر از سالهای عزیز عمر…

میدونین همون موقع ها هم که در تب و تاب اون رابطه گذشته بودم و ماجراهای بعدش، خیلی ها بهم گفتن داری اشتباه می کنی و …ولی از اونجایی که آدمی خیره سره و فکر می کنه نه!من با همه فرق دارم، دقیقا براش همون اتفاقهایی میفته که برای همه آدمها در چنین شرایطی میفته…

الان دور و ورم می بینم که دوستان در چه روابطی هستن…توی تک تکشون خودم رو می بینم با همه اون سادگی و خود گول زدنها…منتهی اگه من اون موقع به حرف کسی گوش دادم، الان هم کسی به حرف من گوش میده!در نتیجه من محترمانه احترامم رو نگه میدارم و چیزی نمی گم و فقط حرفهاشون رو گوش می دم و شاپرک وار مژه می زنم و البته گهگاه دیگه نمی تونم تحمل کنم و تشری هم می زنم ولی خب…اگه اون تشرها رو من کار کرد اون سالها، الان هم روزی بقیه کار می کنه!

مخلص کلام اینه که خواهشا بیاین خودمون رو گول نزنیم که رابطه ای که گند خورده توش بلخره یه روز درست می شه و دنیامون میشه گلستان و من میشم ملکه مدینه فاضله!نخیییییییییر…از این خبرها نیست…آدم چیزی که بالا آورده رو نمی خورده دیگه!

زندگی ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست که زمان و وقتمون رو پای شاید و امایی بذاریم که به یه آدم دیگه وصله!یعنی بشینیم منتظر که اون آدم درست بشه و خوب بشه و بعدش لی لی لی لی…کاش بلد باشیم واقع بین باشیم و حتی اگر کسی رو گول زدیم خودمون رو گول نزنیم و با خودمون صادق باشیم که همین می تونه نجاتمون بده!

واقعا چرا باید سالهای عمر نازنینمون رو که قابل جبران هم نیست رو انقدر ساده لوحانه از دست بدیم؟!نکنین دوستان جان من…نکنین…می دونم که می کنین البته، همونجوری که من خودم با زندگیم کردم و به حرف کسی گوش ندادم و الان میگم حیییف…به هر حال گذشته گذشته ولی کاش یاد بگیریم توی واقعیت زندگی کنیم نه توی رویای و هپروت!

من فکر می کردم که طرف مقابلم بهترین و کامل ترین آدم دنیاست و خلاصه دنیا دیگه مثل اون نداره!بعدش هم که گند خورد توی رابطه مون بازم فکر می کردم اشتباه می کنم و همه چی درست میشه و خلاصه نشسته بودم پی سراب!بگذریم که به بدترین نحوی که میشد، اون رابطه برام تموم شد!یعنی بهم خیانت کرد…هرچند پدرم دراومد و هرچند خیلی سخت بود ولی الان واقعا بابتش خوشحالم چون اگه خیانت نمی کرد لابد من هنوز نشسته بودم منتظر که یه روزی همه چی درست میشه و الان همسرم رو کنارم نداشتم…مردی که اصلا قابل مقایسه با اون طرف نیست…و تازه دارم می فهمم توی اون رابطه چقددددر به خودم ظلم کردم…و من چقدر خوشحالم که حتی همه اون سختی ها اتفاق افتاد تا من الان الف جان رو کنارم داشته باشم…یه انسان معقول و نرمال و منطقی…

خب از منبر بیام پایین!

دیگه چطور مطورین؟!

انقدر دلم میخواد از خواننده های سالهای دورم خبر داشته باشم که نگوووو…رفتم کامنتهای خیلی قدیمی رو چک کردم ولی اغلب وبلاگهاشون رو حذف کردن و اون تعداد محدودی که ایمیل گذاشته بودن هم احتمالا به ایمیلهاشون سر نمی زنن!

راستی اینجا کامنتهاش تاییدیه.اگه کامنت بذارین تا تایید نکنم کسی نمی بینه!خیالتون تخخخخخت…امنیت برقراره!

از حال و روز خودم بخواین خوبم و مشغول زندگانی!بابام خونه رو فروخت و اومد یه جایی نزدیک خونه من!تخلیه خونه با اون همه وسیله و خاطره پروسه ای بود در نوع خود سخت و طاقت فرسا!از همه سخت تر هم جمع آوری وسایل مامانم بود…خیلی سخت بود…برادرکم یه هفته اومده بود ایران و یه روز باهم رفتیم خدمت بقیه وسایل باقی مونده رسیدیم و مثل وسایل قبلی مامانم یعنی تخت و ویلچیر و وسایل درمانیش، لباسهاش رو هم دادم به کهریزک…و فقط لباس عقدش و تورش و سفره عقدش و کفش عقدش رو با خودم آوردم خونه خودم…بقیه رو دادم رفت…جای مامانم بدون احتیاج به هیچ وسیله ای تو قله قلبمه…و چقدر جاش خالیه و من کمبودش رو حس می کنم…وقتهایی که مهمونی دارم توی خونه م…وقتهایی که بابام میاد خونه م…وقتهایی که دلم میخواد حرف بزنم، اونم حرفهای مادر و دختری…البته که باهاش حرف می زنم زیاد ولی خب…صدای پاسخش رو دریافت نمی کنم…

خودم هم کماکان میرم سرکار و عصر میام خونه و با کارهای خونه سرم گرمه و آشپزی و معاشرت با همسرجان…کتاب می خونیم و فیلم و سریال می بینیم…سینما میریم…خرید خونه میریم و آخر هفته ها به خونه بابام و خونه باباش سر می زنیم و خلاصه برای خودمون خوشیم!

بچه هم فعلا نداریم!

 تا درودی دیگر هم بدرود!

شنبه, ۲۹ مهر, ۱۳۹۶

یک بانوی سی و شش ساله دارد می نگارد..سی و شش ساله شدم رفت…زندگی کماکان مثل قبل جاری هستش…نگرانم برای بابام و تنهاییهاش…دارم راضیش می کنم خونه مون رو بفروشه و بیاد یه خونه جدید بگیره و خاطره های جدید بسازه…این خونه مون بوی مامانم رو میده و من نمیتونم برم اونجا.میرم حالم خراب میشه.نسبت به محله خونه پدری هیچ حس خاصی ندارم دیگه…طاقت دیدن اون خونه رو بدون مامانم ندارم…من که سر زندگیمم اینه وضعم.وای به حال بابام که از سرکار میره خونه و تنهاست…خلاصه که دارم بابام رو میکشونم خونه جدید…امروز عصر هم قراره من و همسر بریم خونه ای که بابا نشون کرده رو ببینیم.نشون که چه عرض کنم…خودش دیده و پسندیده و ما هم در نقش همینجوری می ریم ببینیم چه جوریاس!بعدش هم قراره بابا بیاد خونه ما و شام هم خوراک ماهی همسر پز بخوریم…دیگه چی؟!هیچی دیگه…پاییز دوست داشتنی هم اومده…دلم برای مامانم تنگه خیلی زیاد…وسعت دلتنگی بیشماره…من مامانم رو توی قلبم دارم و باهاش حرف میزنم…

دیگه اینکه دلم میخواد زودتر مامان بشم…بشینم خونه و به بچه م برسم…این رویا هم داره کم کم نزدیک میشه.البته هنوز خبری نیست…یه سری آمادگی های شخصی دارم و بعدش ایشالله شیرجه به سمت بچه دار شدن…ایشالله در سال جدید میرم واسه نی نی …

من جمع کنم برم خونه دیدنی بابا…

سه شنبه, ۷ شهریور, ۱۳۹۶

سلام علیکم.خوبین؟خوشین؟سلامتین؟!

همونجور که مستحضرید من رفتم سر خونه و زندگی خودم!البته از کجا مستحضر باشین؟!هااان؟!خب الان گفتم دیگه.من تقریبا یک ماهه رفتم خونه خودم.آمااا اینکه چه جوری رفتم رو میدونین؟مثلا با مهمونی و رقص و طرب و بعدش هم مهمونی جهازبینی و این حرفها؟!نه جااانم…نه….الان میگم خدمتتون!

خب از اونجایی که اصلا عروسی نمی خواستم و داشتم به یه جشن خودمونی رضایت می دادم(اونم بعد از کامل شدن خونه و چیدن وسیله ها)و از اونجایی که مامانکم پر کشید، دل و دماغ همون جشن خودمونی رو هم نداشتم…خونه گرفتیم و رفتیم دنیال وسیله ها!

اول از همه وسایل برقی رو گرفتیم که یه هفته بعدش اومدن تحویل دادن.دو روز بعدش هم اومدن و لباسشویی و گاز و ظرفشویی و یخچال رو نصب کردن.البته یخچال خنک نکرد و معلوم شد گازش خالی شده بوده و خلاصه دوباره اومدن گازش رو نمی دونم چی کار کردن و خلاصه راه افتاد!

یعنی شما الان یه خونه رو تصور کن با همین وسایلی که گفتم.یه روز چهارشنبه ای بود که از شرکت اومده بودم خونه و الف هم رفته بود خونه خودشون و طی تماس تلفنی گفت من میخوام یه سری و سیله ببرم خونه.منم گفتم ااا منم میام پس یه سری خرده ریز بیارم.بعد اوشون گفتن اگه میای پس شب هم بمونیم.منم گفتم باشه.یه دوتا پتو و بالشت بردم که شب بمونیم.خلاصه شب موندیم و دیگه موندیم همونجا…توی خونه بی وسیله!

بابام باورش نمی شد که انقدر یهویی رفتیم خونه خودمون.مادر همسر تا یه هفته فکر می کرد همسرجان خونه ماست و نمی دونست رفتیم خونه خودمون!خلاصه یه همچین مدرن بازی درآوردیم!

رفتیم مبل و نهارخوری و سرویس خواب سفارش دادیم که گفتن ده روز دیگه می فرستیم.توی این مدت هم خرد خرد وسایل و کاسه بشقابم رو بردم.بعد پرده سفارش دادم.اول پرده های اتاق خوابها آماده شد و نصب کردیم.یه روز دیگه رفتیم میز تلویزیون خریدیم و زنگ زدیم اومدن تلویزیون رو نصب کردن.یه خونه خالی که فقط آشپزخونه ش وسیله داره و اتاق خوابها پرده دارن با یه میز تلویزیون که تلویزیون روشه!

بعد پرده های پذیرایی آماده شد و نصب کردیم.بعد رفتیم دوتا صندلی برای اپن خریدیم و خیلی لاکچری شد خونه مون دیگه!

بعدش سرویس چوب اومد و خونه مون شکل آدمیزادی پیدا کرد.بعد جاکفشی خریدیم و کفشهای دم دستی رو سر و سامون دادیم.بعد کمدها رو چیدیم.بعد رفتیم لوستر خریدیم و نصب کردیم.بعدش فرش خریدیم و پهن کردیم.

این وسط مسطها هم هزار بار رفتیم خرید خرده ریزهایی که هیچ وقت تموم نمیشن!

تمام مراحلی که در بالا ذکر شد یه یه ماهی طول کشید تقریبا و فاصله هر مرحله با مرحله بعدی تقریبا دو سه روزی بود!خلاصه بلخره خونه شکل آدمیزاد گرفت.هفته پیش هم از خونه بابام، گلدونهام رو آوردم و خیاللم راحت شد و امروز صبح قبل از اومدن به سرکار که رفتم سروقت گلها و معاشرت باهاشون دیدم به به شمعدانی جان یه گل خوووشگل کوچولو داره…

و این چنین بود که خونه ما شکل خونه شد و ما ساکن شدیم!و پنجشنبه این هفته اولین مهمونی رو قراره برگزار کنیم با حضور خانواده گرامی همسرجان!

دلم میخواد اون دوستانی که هر موقع در مورد جشن عروسی و اینا صحبت می شد و من میگفتم من عروسی نمی گیرم و بهم میگفتن وقتی پاش بیفته میگیری و خوبم میگیری، الان هم اینجا رو میخوندن و می دیدن که عملا هم همین کار رو کردم…نمیگم خوبه یا بده.هر کی عقیده ای داره برای خودش.منم کاری رو کردم که به نظر خودم درست بود.

امروز صبح هم داشتم میومدم سرکار یه دونه از این گل فروشی هایی که مثل باغچه بزرگ هستن رو پیدا کردم نزدیک خونه و حسااابی شاد شدم.امشب که قراره بریم پیش بابام، ایشالله فردا می ریم از خجالتش درمیایم و هم برای گلهای قدیمیم گلدون جدید می خرم و هم یه سری گلدون خوشگل فسقول آپارتمانی برای شلفی که توی خونه س و فعلا نسبتا خالیه…

بابام هم خوبه و یا من میرم سر می زنم و یا اون میاد پیشمون…دلم برای تنهاییش کبابه ولی خب چه کنم؟!

جمعه تولد مامی جانمه…مامانم تولدت مبارک هرجای این دنیا که باشی…حتی اگه نبینمت و لمست نکنم ولی یادت خیلی قوی و پررنگ با منه…

ممنون از کامنتها و محبتهاتون…ممنون از شماره هایی که برام گذاشتیم و همه حمایتها…کانال که فکر نکنم بزنم چون فرصت نوشتن توش رو فکر نکنم داشته باشم…البته یه وقتهایی وسوسه میشم ولی در حد همون وسوسه باقی مونده!اگه قطعی شد چششم خبر میدم…اینستاگرام هم دارم ولی خب مربوط به نوشته های وبلاگ نیست…منم مثل خیلی ها عکسهای زندگی و روزمره رو توش میذارم…

چهارشنبه, ۲۱ تیر, ۱۳۹۶

سلام

ممنونم از همدردی ها و تسلیتهاتون…ممنونم از پیغامهای پر از محبتتون…امیدوارم که رفتگانتون قرین رحمت باشن و پدر و مادرتون شاد باشن، اگر هستن هنوز کنارتون و یا اگر نیستن روحشون شاد باشه…سخت ترین تجربه زندگی هر آدمی از دست دادن هستش و از دست دادن پدر و مادر سخت ترین سخت ترین هاست…ولی خب به هر حال باید باهاش کنار اومد، چاره ای نیست…روز و لحظه ای نیست که به یاد مامانم نباشم…همش در حال حرف زدن باهاشم، باهاش مشورت می کنم و ازش کمک می خوام و …خلاصه انگار که هنوز کنارم هست…انگار نه انگار که پنجاه و شش روزه که از بینمون رفته…هنوز میرم سرخاکش اشکم سرازیره و هنوز باور نیست که نیستش…ناباورم و از یه طرف هم انگار سالهاست که نیستش…نبودش خیلی سخت و طولانی و سنگین گذشته…به هر حال من مامانم رو کنارم دارم هنوز، خاطراتش و یادش و همه اون چیزهایی که یادم داده همیشه با منه…

در مورد تبریکات ازدواجم هم خیلی ممنونم…از حال و روزم بخواین باید بگم که دنبال خونه می گردیم.خونه خودمون قرار بود تا آخر سال آماده بشه که فعلا گفتن یک سال و نیم دیگه و ما هم رفتیم یه خونه رو بیعانه دادیم تا ایشالله آخر ماه تحویلمون بدن.از وسایل بگم که هنوز هیچی نخریدم.جز سرویس قاشق چنگال مهمونم و البته سرویس چاقوهای آشپزخونه م!که تازه چاقوها رو هم الف جانم در یک ماموریت کاری خرید!یه سری ظرف و ظروف هم دارم از قبل.ولی به طور جدی از هفته دیگه میرم برای خرید.دل و دماغ نداشتم و از یه طرف هم با خودم فکر کردم جوری خرید کنم که مستقیم ببریم خونه مون و دیگه یه بار نیاریم خونه بابام و بعد ببریم خونه خودمون!اینم از این.

دیگه چی بگم؟!هاان در مورد جشن عروسی هم باید بگم من همونجوری که قبلا هم گفته بودم خیلی اهل جشن عروسی نبودم و نیستم.با همسر جان هم کلی در این باره صحبت کردم و راضیش کردم.هرچند میگفت بعدا پشیمون میشی!که گفتم نه!کسی پشیمون می شه که ار بچگی حسرت پوشیدن لباس عروس رو داشته و زمان عروسیش بنا به ملاحظاتی این کار رو نکرده!نه منی که همچین آرزویی نداشتم.برای مراسم عقدم هم برادرم و خاله م و پسرخاله م اومدن ایران.خاله م زودتر اومد که نقش بزرگتر و مادری رو داشته باشه.ولی خب عملا همه کارها رو خودمون کردیم.یه پیرهن سفید پوشیدم و با مانتوی نباتی و شال سفید.آرایشگاه هم رفتنم و یه آرایش معمولی(هر چند به نظر همسرجان آرایشم زیاد بود!) کردم و موهام رو براشینگ کردم.بعدش رفتیم محضر و اونجا آتلیه داشت و عکس گرفتیم.با حضور تقریبا بیست نفر از دوستان و نزدیکان خطبه خونده شد و بعدش رفتیم رستوران و بعدش رفتیم خونه مون.خونه هم صندلی گرفته بودیم و وسایل رو جمع کردیم و خلاصه کلی هم بزن و برقص کردیم اونجا.یه مراسم جمع و جور و خوب.یه دسته گل رزسفید هم دستم گرفتم که قرار بود سیزده تا شاخه رز توش باشه.چون هم روز تولد من سیزدهم هستش و هم عدد مورد علاقه همسرجان سیزده!البته بعد که دسته گل رو از گلفروشی گرفتیم آقای گلفروش چهارده تا شاخه رز زده بود که از نحسی!سیزده کم کنه!ما هم یه شاخه ش رو جدا کردیم!

قرار بود بعد از عقد بریم سفر و بعدش بریم دنبال خونه و وقتی خونه رو چیدیم، یه مهمونی جمع و جور بگیریم و بریم سرخونه زندگیمون.مسافرت رو رفتیم و دنبال خونه بودیم که مامانم رفت…خلاصه فعلا جشن هم منتفی هستش…حتی همون جشن مختصر چون اصلا دل و دماغش رو ندارم…

راستی از الف براتون بگم!ده سال از من بزرگتره.پسر بزرگ و بچه بزرگ خانواده س و دو تا خواهر و دوتا برادر داره.خواهرها ازدواج کردن و بچه دارن(زندایی شدم!)و برادرها مجرد هستن هنوز!یعنی جمع خانوادگیشون همونه که میخواستم…شلوغ پلوغ و پر رفت و آمد!

دیگه اینکه چند وقته به سرم زده یه کانال تلگرام بزنم و اونجا بنویسم.چون الان دیگه خیلی وبلاگ خونه باب نیست.منتهی فکر می کنم که شاید فرصت نکنم زیاد بنویسم.دروغ چرا؟!یه کانال هم ساختم ولی بعد حذفش کردم!حالا تا ببینم چی میشه…

هوا هم خیلی گرمه…خورشید جان!آرامتر بتاب!!!

مراقب خودتون باشین…

شنبه, ۲۰ خرداد, ۱۳۹۶

اصلا نمی دونم کسی هنوز اینجا رو میخونه یا نه؟اصلا کسی دیگه کلا وبلاگ می خونه؟!من که خودم خییییلی کم می خونم…خیلی ها که تقریبا هیچ کسی دیگه نمی نویسه…به هر حال امروز از صبح هی دلم میخواد بنویسم.ولی چی؟!نمیدونم خودمم…یهو یاد اینجا افتادم و با شک و تردید اومدم سراغش.شک داشتم هنوز دامینم اعتبار داشته باشه که خب داشت!یوزر و پسوردم رو هم به لطف ایمیلم وارد کردم…

حالا چی بنویسم؟!اصلا برای کی بنویسم؟!

خلاصه بخوام بگم:

عقد کردم.یه دوماهی میشه.با آقای الف که یکی از دوستانم معرفی کرد و بعد از یه مدت رفت و آمد عقد کردیم.

دردناک ترین اتفاق زندگیم هم افتاد و مامان گلم رو از دست دادم…دقیقا یک ماه و سه روز بعد از عقدمون…ما بیست و دوم فروردین روز تولد حضرت علی عقد کردیم و مامان گلم بیست و پنج اردیبهشت رفت…من که باورم نمیشه…برام اندازه ده سال گذشته نبودنش…روزهای عجیبی بود و هست و هر چی بیشتر می گذره برخلاف اونچه فکر می کردم، ناباورانه تر میشم نسبت به نبود مامانم…همه میگن خدا بهت آقای الف رو داد تا نبود مامانت رو راحت تر بپذیری…میگن برو خدا رو شکر کن عذاب وجدان نداری و هرچی تونستی برای مامانت کردی…میگن مادر مادره توی هر شرایطی…الف رو آورد برات و خودش رفت…میگن چه خوب شد مامانت عقدت رو دید و شوهرت رو دید.یعنی به آرزویی که داشت رسید…و من فقط خوشحالم که مامانم الف جان رو خیلی دوست داشت و هر چند به خاطر این سکته آخرش، نمی تونست حرف بزنه ولی با چشمهاش و دست هاش با الف ارتباط برقرار کرده بود و خیلی هم دوسش داشت…

حال و روز خودم؟!چی بگم؟!دنبال خونه داشتیم می گشتیم که مامان اینجوری شد…دنیای عجیبیه…من مامانم رو میخوام…تو هر سنی که باشی دلت مامانت رو میخواد…توی مراسم مامانم اغلب فامیل برای بار اول الف جان رو دیدن…تبریک و تسلیت با هم قاطی بود…

از دست دادن مادر خیلی سخته…اصلا اصلا اصلا قابل مقایسه با هیچ حس و از دست دادنی نیست…تجربه ای هستش که برای بار اول باهاش روبرو میشی…دلت پر می زنه براش ولی کاری از دستت بر نمیاد.دلت میخواد سنگ مزارش رو بشکونی و بری پایین تا بهش برسی ولی میدونی که اون پایین دیگه هیچی چیزی نیست…توی خونه هر چیزی اون رو یادت می ندازه…توی خیابون و همه جا…گفته بودم بالشت مامانم رو برداشتم و هر وقت دلم خیلی براش تنگ میشه با احتیاط بوش می کنم؟!تازه اونم با رعایت شرایط…یعنی خودم هیچ بوی عطر و صابونی ندم که به بالشت مامان منتقل بشه و بوی مامان رو از بین ببره…و خیلی حسهای تلخ دیگه…

تا حالا سه بار برام شال و لباس آوردن که مشکیم رو دربیارم…چون تازه عروسم!!!ولی من دلم نیومد.یعنی با اینکه اعتقادی به مشکی پوشی نداشتم ولی انگار نمی تونستم غیر از مشکی رنگی بپوشم…تا اینکه دیروز یکی از اقوام نزدیک مامانم که حکم بزرگتری رو داره اومد با یه بسته پر از شال و لباس و اصرااار که تو تازه عروسی و نباید مشکی بپوشی و …خلاصه با اکراه امروز دیگه مشکیم رو درآوردم…همه اینها به کنار…توی قلبم خلا دارم…حالا لباس تنم مشکی باشه یا قرمز…چه فرقی داره؟!

مادرکم انگار تمام انرژی و رمقش رو نگاه داشته بود تا من عقد کنم و بعدش افتاد تو سرازیری و در کمال معصومیت از بین ما رفت…

راستی گفته بودم که برادرکم سه چهار ماه قبل از عقد ما خواب دیده بوده که مامانم به خوابش رفته و سالم هم بوده و بهش گفته به ندا بگو زودتر عقد کنه که من میخوام برم؟!!!و برادرکم به هیچ کسی چیزی نگفته بود تاااا روزی که مامانم از بینمون رفت…

روحت شاد مامانم…تو همیشه کنار من هستی…دوستت دارم همیشه…

روز و روزگار…

چهارشنبه, ۱۰ شهریور, ۱۳۹۵
نشسته ام توی اتاق پایین تخت مامان، مامان خواب و بیدار دراز کشیده روی تختش با تشک مواج…آقای نصاب در حال نصب دوربین مدار بسته می باشد…تازه پرستاری که اومده بود مصاحبه رفته…امیدوارم به نتیجه برسیم با هم و روزها که سرکار هستم با خیال کمی راحت تر!تا عصر رو بگذرونم…
برادرک داره فردا شب بر می گرده…بعد از نزدیک سه ماه…پس فردای روزی که مامان سکته آخر رو زد، اومد اینجا.اول برای دو هفته ولی با دیدن شرایط مامان موندگار شد و الان دیگه باید برگرده و بره سرکار و زندگیش…نبودنش خلا بزرگیه…هم روحی و هم از لحاظ کمک…
میدونم فردا شب موقع خداحافظی بساط مفففصل آبغوره گیری داریم…من و بابا و برادرک….مامان که روی تخت خوابه…کاش حرف بزنه و حداقل غصه رفتن برادرک رو توی خودش نریزه…
راستی دیروز جلسه اول گفتار درمانی مامان بود.قراره روی بلعش و صحبتش کار بشه و البته بیشتر روی بلعش و من امیدوارم که جواب بده…تا مادرک شکموی من بتونه دوباره لذت خوردن رو تجربه کنه…بیست و پنج جلسه هم فیزیوتراپی شده که نتیجه ش شده حرکت دست و پای بیحس شده ش بر اثر سکته…البته نه کامل ولی خب…خیلی بهتر از قبل هستش…
حس و حال غریبیه…نصب دوربین توی خونه، انگار خونه رو از اون حالت امنش خارج میکنه.هر چند دوربین قراره روی موبایل خود من ست بشه تا زمانی که خونه نیستم مامان و پرستارش رو زیرنظر داشته باشم!!!!و در مواقعی که خودمون خونه ایم خاموشه ولی خب…دیدن اینهمه سیم و داکت و دوربین های سیاهی که روی کنج دیوارها نصب شده حس غریبیه…از اون غریب تر، وارد کردن یه فرد کاملا غریبه به حریم خونه هستش.اونم زمانی که خودت خونه نیستی…ولی خب…مادرک واقعا پرستار لازمه و همین الان هم من انقدر کم رفتم شرکت که خودم خجالت می کشم…
راستش دست من بود میخواستم یک سال مرخصی بگیرم و بمونم توی خونه پیش مادرک…ولی خب…هیچ کس موافق نبود، از برادر و پدر و دوست و فامیل و حتی دکتر مامان…گفتن معلوم نیست شرایط مامان چقدر اینجور می مونه و از اون طرف خودم از پا درمیام!!!
جالب اینجاست که امروز عصر ما بین این همه سیم کشی و شلوغ پلوغی، بابام منو کشیده کنار و قسم و آیه که اگه میخوای ازدواج کنی، حتما ازدواج کن و برو دنبال زندگیت و من برای مامانت پرستار بیست و چهارساعته می گیرم و تو تا الان هم از زندگی خودت عقب افتادی و ….درجوابش کلی حرف داشتم بزنم، ولی هیچی نگفتم.فقط گفتم چشم!فعلا که کسی نیست ولی اگر کسی بود چشم!میرم دنبال زندگیم…
گفتاردرمان کلی تمرین روزانه داده که با مامان باید کار بشه…مامان هم امروز همش خواب بود…یه سری از تمرینهاش رو من توی خواب انجام دادم!!!!ولی خب…برای بقیه ش باید بیدار باشه و هوشیار…
الان مادرکم نیمه خواب و بیدار داره از لای چشمهاش نگاهم می کنه…
راستی تولدت مبارک مادرم…امروز تولدت هستش…الهی سایه ت بر سر من و این خونه باشه…الهی سال دیگه تولدت بتونی سر پات وایسی و راه بری و حرف بزنی و کیک بخوری…روبروی تختش از این نوارهای براق دهه فجر آویزن کردم و کلی گل گذاشتم توی اتاقش.دیروز هم دوستهاش اومدن دیدنش به مناسبت تولدش.کیک که نمی تونه بخوره.کلا هیچی نمی تونه بخوره.چون بلع نداره فعلا!شمع هم نمی تونه فوت کنه!پس کیک نداریم.قرار بود براش بزن و برقص انجام بدیم که همش خوابه امروز و شاید فردا باید مراسم رو انجام بدیم…فردا هم روز آخریه که برادرجان اینجاست و تازه مهمون هم قراره بیاد…چمیدونم والله…
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود…
پ.ن:مرسی از همه کامنتهاتون عزیزای من…ببخشید که دونه دونه جواب ندادم…ممنونم از همدردی ها و همدلی هاتون…ببخشید اگه مدت طولانی بیخبر موندین…مراقب خودتون باشین و شادزی!

مادر من مادر من…

جمعه, ۲۵ تیر, ۱۳۹۵

چه روزها و شبهایی گذشت…باورم نمیشه همه ش مال حدود چهل روز پیش باشه.دقیقا سی و شش روز پیش مادرکم یک سکته مغزی دیگه کرد و این بار خیلی وسیع تر از قبل…دو روز قبلش آزمایش چکاپش نشون می داد همه چیز معمولی هستش.دو روز قبلش رفته بودیم مهمونی و همه میگفتن چقدر حالش بهتره.شب قبلش با هم کلی حرف زده بودیم و توی خونه راه رفته بودیم  صبحش به عادت همیشه قبل از رفتن به سرکار رفتم پیشش که باهاش حرف بزنم که دیدم…حرف نمیزنه و زل زده به سقف…فهمیدم چی شده، زنگ زدم اورژانس و بعدش هم به بابام که رفته بود سرکار…

دربه دری پیدا کردن تخت آی سی یوی خالی و از این بیمارستان به اون بیمارستان و آخر سر دم ظهر بلخره توی یه بیمارستانی، اونم تازه با سفارش، یه تخت آی سی یو خالی پیدا شد و اون موقع که مادرکم بستری شد من تازه شکستم…نشستم روی نیمکت و از ته دلم زاااار زدم…دوستهام اومدن، اقوام اومدن، شبش با برادرم صحبت کردم و برای فردا شبش بلیط گرفت و اومد ایران…نتیجه؟مادرم سه هفته بیمارستان بود.

یک هفته توی آی سی یو و دو هفته توی بخش.بعدش هم مرخص شد و اومد خونه….اما با چه حالی؟در حالی که سمت راست بدنش حس نداره، قدرت تکلم و بلع نداره، کنترل هم نداره…عملش کردن و معده ش رو سوراخ کردن و یه لوله از توش درآوردن، بهش میگن پگ، و از طریق اون بهش غذا و دارو و آب میدیم.باید همه چیز آسیاب شده و له شده و رقیق باشه که از اون لوله رد بشه…توی بیمارستان هر روز فیزیوتراپی میشد و توی خونه هم یک روز درمیون و نتیجه ش شده اینکه کمی پای راستش رو تکون میده و دست راستش رو هم در حد چند سانت بالا میاره…تنها دلخوشیمون اینه که با چشمهاش بهمون می فهمونه که می شناستمون و کسی که میاد دیدنش رو هم میشناسه…

هفته ای دوباره نمونه گیری میشه توی خونه و جواب آزمایشش با دکترش چک میشه…هی حالش بالا و پایین داره…زندگیمون از حالت عادی خارج شده…من توی تمام این مدت سرکار نرفتم و فردا بعد از این همه وقت میخوام یه سر برم شرکت…برادرم قرار شده دو ماه اینجا بمونه و بعدش…بعدش نمی دونم…باید پرستار گرفت ولی من نمی تونم مامانم رو بدم دست پرستار…مادر مظلومم که حالا دیگه حتی حرف هم نمیزنه…باید گفتار درمانی بشه برای صحبت و اینکه بلعش برگرده ولی دکترا میگن الان زوده…خونه مون شده شبیه خونه هایی که قراره اسباب کشی کنن…درهم و شلوغ…تخت بیمارستانی و تشک مواج و دو تا ویلچر و واکر و …چیزهای دیگه ای که گفتن نداره…و من دلم خوشه که دارم هر کاری از دستم برمیاد براش انجام میدم…ولی خیلی سخته دیدنش و اینجور دیدنش…نشنیدن صداش سخته…اینکه نمی تونه چیزی بخوره سخته…اینکه از شرکت برگردم و بهش بگم چی میخوای و بگه برام گاتا بخر و الان دیگه نمی تونه گاتا بخوره خیلی سخته…دیدن عذاب کشیدن عزیزت خیلی سخته…

توی بیمارستان که بود، من روزها همه ش پشت در آی سی یو بودم تا ساعت ملاقات بشه و برم ببینمش.با پرستارها دوست شده بودم و اون وسط مسطها میرفتم گهگاه قاچاقی می دیدمش.وقتی اومد توی بخش هم همش پیشش بودم…وقتی روی نیمکت های پشت در آی سی یو میشستم منتظر و توی دلم هر دعا و نذری که بلد بودم می کردم، با خودم میگفتم عجب دنیاییه…انتهای راهرو دست چپ آی سی یو بود که یه سری آدم داشتن اونجا برای زنده بودن می جنگیدن و تلاش می کردن و اون طرف راهرو، یعنی انتهای سمت راست، بلوک زایمان بود و یه سری آدم تازه به این دنیا می اومدن…

این روزها حموم که می برمش همش صحنه حموم بردن پدر نادر توی فیلم جدایی نادر از سیمین میاد جلوی چشمم…با همون حال خراب…یادمه وقتی توی سینما این صحنه رو دیدم زاااار زدم…چمیدونستم چند سال بعد عزیز دل خودم به همین حال و روز میفته…

به هر حال من امیدوارم…هرکاری از دستم برمیاد می کنم.هم من و هم برادرم و هم پدرم…هر چند پدرم هم حال خوش روحی نداره بابت مامان و اتفاقی که براش افتاده…هر چند جو خونه مون داغونه ولی خوبه که باز برادرم اومد و کمک بزرگی برای من شد…ما هر کاری از دستمون بربیاد براش انجام میدیم.با جون و دل.باهاش حرف میزنم و هی بهش میگم که خیلی دوسش دارم و عاشقشم.جوابم رو نمی ده ولی از چشمهاش می فهمم که فهمیده چی میگم…

از روزی که بستری شد توی بیمارستان من به همه گفتم دعایی که برای مادرکم می کنید این باشه که هر اتفاقی براش میفته در راستای آرامش و عذاب نکشیدن خودش باشه…از شمایی که ممکنه اینجا رو بخونی هم همین درخواست رو دارم…

حال و روز خودم؟گفتن نداره دیگه….

خیلی سخته که ببینی مادرکت که عاشق آب خوردن بود الان حلقش خشکه و نمیتونه آب بخوره.مواد غذایی مورد نیاز بدنش و آب رو از طریق همون لوله بهش می رسونیم ولی اینکه گلوش تازه بشه…نمیتونه…نمی تونه آب رو خوب قورت بده هنوز…

مامانم عاشقتم تا آخر عمر…هر جوری باشی و هر جایی که باشی…

My Life’s Climax

شنبه, ۲۱ فروردین, ۱۳۹۵

از صبح تا حالا صفحه رو باز کردم که یه چیزی بنویسم…ولی نمیاد..خشک شده قلمم…البته این دلیل ننوشتن فکر نکنم ربطی به خشک شدن قلمم داشته باشه…امروز سالگرد یه اتفاقیه برام که شد نقطه عطف زندگیم، هر چند ظاهرش خیلی دردناک بود و من رو ماهها درگیر خودش و عواقبش کرد…نمیخواستم چیزی درباره ش بنویسم چون واقعا دیگه برام اهمیتی نداره.ولی بعدش فکر کردم همین اتفاق به ظاهر دردناک من رو با بزرگترین ترس زندگیم مواجه کرد.همون چیزی که همیشه ازش فرار می کرد و از مواجه شدن باهاش وحشت داشتم.یه روز صبح چشمم رو باز کردم و تلپی افتادم توی اون ترس و ماهها توش دست و پا زدم و مثل باتلاق یه وقتهایی هم من رو کشید پایین…ولی بعدش کم کم اومدم بالا و بالاتر…اونم نه تنهایی بلکه با کمک دکتر و دوستانم…یک سال یعنی، دوازده ماه، یعنی پنجاه و شش هفته، یعنی سیصد و شصت و پنج روز، یعنی هشت هزار و هفتصد و شصت دقیقه، یعنی پانصد و بیست و پنج هزار و ششصد ثانیه که حداقل در نیمه اولیه این زمان من داغون بودم و بهم ریخته و پر از چرا و چی شد و پر از حس سواستفاده شدن و طرد شدگی و …خیلی حس های بد دیگه…در حین نوشتن این متن همش یاد این دیالوگ فیلم درهای کشویی بودم:

من باهاش تموم کردم ، دیگه اسمشو نیار 
وهنوز باهاش تموم نکردی
چرا ، الان ۹ روزه که باهاش تموم کردم
تا وقتی بدونی چند روزه باهاش تموم کردی ، یعنی تموم نکردی

با خودم فکر کردم یعنی منم هنوز تموم نکردم باهاش که هنوز روزهاش رو یادمه؟بعد که با خودم فکر کردم و خودم رو بی رودروایسی بررسی کردم دیدم من این تاریخ رو برای این یادم مونده که شده یه نقطه عطف زندگیم.یه جورایی شده مثل قبل از میلاد و بعد از میلاد…

ایمان آوردم که بعضی اتفاقها ظاهرشون خیلی زشت و دردناک هستن ولی در دراز مدت می بینی که چقدر خوب شد که اتفاق افتادن و پشت سرشون چقدر راههای جدید توی زندگیت باز کردن…هر چند سال پیش این موقع از شدت گریه تا شده بودم  و فکر می کردم دیگه همه چی برام تموم شده و حتما من طاقت نمیارم و قلبم از زدن وایمیسته…ولی مهم الانمه که با کلی افتخار سرم رو می گیرم بالا و میگم من ازش گذشتم.نه اینکه اون اتفاق از من بگذره.من افتادم توش و بعدش کم کم اومدم بالا با درونی کاملا متفاوت، با افکاری که خیلی تغییر کرده و با چشمانی که دنیا رو جور دیگه ای می بینه.حاضر به تجربه کردن چیزهای جدید شدم و چقدر هم بابت این قضیه راضیم.هر چند طول کشید ولی خب…به نظرم برای اون رابطه طولانی زمان زیادی هم برای ترمیمش لازم داشت…

پارسال در چنین روزی اگه به من میگفتن سال دیگه در چنین روزی تو از این اتفاق به عنوان یه اتفاق رهایی بخش یاد می کنی، مطمئنا خرخره ش رو میجویدم ولی الان بعد از یک سال با خودم میگم کاش زودتر اتفاق افتاده بود…هرچند میگن هر اتفاقی سر زمان خودش میفته و لابد زمان این اتفاق همون موقعی بوده که افتاده…

با سربلندی و افتخار به افتخار خودم دست می زنم و از جا بلند میشم که تونستم بر اون حال خراب و اتفاقهای وحشتناک بعدش پیروز بشم و ازش رد بشم و الان با حال خوش اینا رو بنویسم…

هیچ موقع فکر نمی کردم اون آدم رو به خاطر کاری که کرد ببخشم ولی الان بخشیدمش نه به خاطر خودش بلکه به خاطر خودم که قلبم بدون کینه باشه و این بار خشم رو با خودم حمل نکنم که بعدا ضررش به خودم میرسه…من بخشیدمش و براش آرزوی زندگی خوبی دارم…حالا قانون کارما خودش میدونه چه تصمیمی بگیره!!!!

درسهایی که از این اتفاق گرفتم رو همیشه یادم می مونه.یادم می مونه که آدمها اون چیزی نیستن که میگن، بلکه اون چیزی هستن که عمل می کنن.یاد گرفتم که اعتماد زیادی، دردسر هستش و وجود نداره.باید محتاطانه رفتار کرد، حتی با آدمهایی که خیلی وقته می شناسیشون، چون آدمها عوض میشن…آدمها عوض میشن ولی کاش عوضی نشن…

جمعه, ۱۳ فروردین, ۱۳۹۵

تعطیلات نوروز مثل برق و باد گذشت…باورم نمیشه دو هفته تعطیلی تموم شد…تازه من از روز 25 اسفند به بعد هم شرکت نرفتم.ولی خب وقتی بزرگتر میشی، زمان سریعتر و سریعتر می گذره…تعطیلات هم سریع گذشت…هفته اول عید رو که یه مسافرت هیجان انگیر با یک سری آدم هیجانی داشتم که خیلی خوب بود.جاهایی رفتم که تاحالا نرفته بودم…یه سال تحویل متفاوت…یه شروع متفاوت برای یک سال متفاوت.این مسیر سفرم بود.

12

میخواستم سفرنامه بنویسم ولی فعلا حس و حالش نیست….شاید بعدا نوشتم…

بعد از برگشت از سفر یه یه روزی ریکاوری کردم خودم رو و بقیه ش به مهمونی رفتن و مهمونی دادن گذشت…سینما هم نشد برم…حیف…سینما رفتن توی بهار یه حال خوشی داره…همه چیز توی بهار یه حال خوشی داره…به شرطی که حال دلت خوش باشه…

فردا اولین روزکاری سال جدید هستش.یه جورایی انگار سال جدید به صورت جدی از فردا شروع میشه.امیدوارم اتفاقهای خوبی در انتظارمون باشه.هر چند به نظرم ما خودمون با انتخابهامون خوب یا بد رو میسازیم…امیدوارم انتخابهای درست و هوشمند داشته باشیم.پر از سلامتی و عشق و خوشی باشیم…به آرزوهامون برسیم و بخندیم از ته دل…

میخواستم یه متن دلی بنویسم ولی نشد…نیومد…هرچی زور زدم نیومد…اصلا انگاری دیگه کشش نوشتن نوشته های بلند رو ندارم…

سیزده تون به در….غم هاتون به در…

مراقب خودتون باشین!