بایگانی شهریور, ۱۳۹۴

یه روزی…

دوشنبه, ۹ شهریور, ۱۳۹۴

صبح با گیر کردن مانتوی محبوبم به دستگیره در ون و پاره شدنش شروع شد…بعدترش وقتی توی شرکت در حال تعریف چیزی بودم، پای راستم رو به حالت شوت کردن بالا بردم تا چیزی رو نشون بدم که یهو صندل پای راستم از پام دراومد و سفیرکشان به سمت همکارجان پرتاب شد که البته با پس کشیدن به موقع اوشون، خطر برخورد از بین رفت!یعنی اگه کلی وقت برنامه ریزی می کردم که کفشم رو با اون زاویه پرت کنم عمرا میتونستم!

بعدترش نشسته بودم پای کار و نمی دونم چی شد که یهو خودم رو دیدم که دارم با همکارجان دردل می کنم و اشک می ریزم قلپ قلپ…کمی بعدش که آرومتر شده بودم با حضور اون یکی همکار جان و تعجبش بابت چشمهای قرمزم و تا پرسید چی شده چرا چشمهات حالت گریه داره؟دوباره بغضم ترکید و …های های و زار و زار…

با کمک آب قند و آب خنک یه ذره بهتر شدم و خودم رو جمع و جور کردم…ولی تا عصر چشمهام میسوخت و حالم خراب بود…

عصر موقع پیاده روی مسیر مشترک و من و همکار جان، به پیشنهاد همکار جان یهو پیچیدیم توی یه کافه و کلی گپ و گفت و …خلاصه که حالم بهتر شده بود و بهترتر شد…

توی کافه یکی از کسانی که اون روز داشتم میگفتم توی این مدت یه حالی ازم نپرسید، زنگ زد تا خیط بشم…

بعدش هم لخ لخ کنان اومدم به سمت خونه و رسیدم خونه طوفان و گرد و خاک شروع شد…

روزی بود برای خودش امروز…

آی ثینک، آی نیت هلپ…ا بیگ هلپ تو ایمپرو مای مود…

وایسا دنیا

یکشنبه, ۸ شهریور, ۱۳۹۴

muz

دلم میخواست توی یکی از خونه های روستایی شمالی زندگی می کردم…مثل خونه آقای امینی توی موزه میراث روستایی گیلان…با دامن های رنگی و نون پزی و زندگی روستایی و بدون هیچ تکنولوژی…توی اون هوای تمیز و ابری و حتی شرجی تابستونی…با اون بویی که توی هوا هست…اصلا من باید هفتاد سال پیش به دنیا میومدم…من دیر به دنیا اومدم…

فکر کنم اگر زودتر به دنیا می اومدم، خوشحالتر می بودم..

دنیا دنیا…

جمعه, ۳۰ مرداد, ۱۳۹۴
یه جایی هم هست توی  How I met Your Mother که تد میره از یه دختری رقص بارون رو یاد می گیره و میره روی پشت بوم و رقص بارون رو اجرا می کنه.انقدر اجرا می کنه و خطاب به دنیا داد می زنه که تد موزبی داره صحبت می کنه، به من بارون بده…داد میزنه و طلب بارون می کنه…طلب بارون می کنه که رابین نتونه آخر هفته با همکارش بره خارج از شهر…اونقدر خطاب به دنیا داد میزنه که آسمون تیره میشه و بارون می باره…رابین هم نمی تونه بره خارج از شهر و …خلاصه تد به خواسته ش می رسه…
داشتم فکر می کردم کاش می شد همین قدر محکم و با اعتقاد داد زد و از دنیا چیزی رو طلب کرد.بعدترش که داشتم سالاد درست می کردم با خودم فکر کردم که حالا به فرض هم که تو بری داد بزنی و از دنیا طلب چیزی کنی، و دنیا هم بگه من درخدمتم قربان، چی میخواین؟!حالا واقعا چی میخوای از دنیا؟!
هر چی فکر کردم دقیقا نفهمیدم چی میخوام!!!
بعد با خودم گفتم وقتی من خودم دقیقا نمی دونم چی میخوام، وای به حال بقیه و دنیا و کائنات و …
خوبه آدم اول از همه تکلیفش رو با خودش روشن کنه!!!
اینم از مکاشفات حین نهار پزون به وقت جمعه ظهر!
ted

ولکام تو مای نیو وبلاگ

شنبه, ۱۰ مرداد, ۱۳۹۴

بعد از ده سال وبلاگ نویسی و بعد از داشتن پنج وبلاگ با اسم مستعار قبلی، بلخره برگشتم به اصل خودم و اسم خودم!البته درسته که این اسم هم مستعار هستش ولی در عوض مخفف اسم خودم هستش و زیر سایه هیچ هویتی پنهان نیست!

امیدوارم این وبلاگ پر از شادی و رونق و خوشی و عشق باشه و روزهای خوش رو ر خوش ثبت کنه!

هر چند با وجود گوگل پلاس و تلگرام و اینستاگرام و امثالهم، تب وبلاگ نویسی فروکش کرده و کمتر کسی سمت وبلاگ خونی میاد.ولی من هنوز وبلاگ نویسی رو خیلی دوست دارم و امیدوارم که بتونم این یخ نوشتنم رو آب کنم!

اگه دلتون خواست برام بنویسید که کیا از وبلاگ قبلی اومدن اینجا!یه جواریی یه حضور غیاب محسوب میشه در حقیقت!