بایگانی شهریور, ۱۳۹۴

من در گوگل پلاس

یکشنبه, ۲۹ شهریور, ۱۳۹۴

این وبلاگ رو بیشتر از دو ماهه که دارم ولی خب توش چیز زیادی ننوشته بودم.امروز دیگه گفتم باید تکلیف این وبلاگ و وبلاگ قبلی رو روشن کنم و آدرسش رو اعلام کنم.هر چند که فکر کنم عمر وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی یه جورایی سر اومده باشه.

من بیشتر از همه توی گوگل پلاس فعالیت دارم.روزانه می نویسم.قبلا هم گفته بودم و بازم میگم، اگه دوست دارین می تونین اونجا به من بپیوندین.منتهی حتما حتما بگید که خواننده وبلاگم هستین تا شما رو به سیرکل دوستهام اد کنم و همینجوری مثل غریبه ها باهاتون رفتار نشه!

من در گوگل پلاس

یکشنبه بیست و نهم شهریور

یکشنبه, ۲۹ شهریور, ۱۳۹۴
لیوان چایی در دست، نشستم لب تخت…مادرک بیدار شده و گیج و منگ در حال تردد بین اتاق خواب و دستشویی…همه پنجره ها رو باز کردم…هوای خونه عوض شده و خنک…باد ملویی میاد و پرده ها به آرومی تکون میخورن…از دور دستها صدای محمد علیزاده میاد که داره میخونه:حالا که یکی دیگه کنارته، تموم سهم من ازت اتاق و خاطراتته…و صدای مردی که با صدای محزون داره همراهیش می کنه و هی آهنگ رو از اول گوش میده و باهاش میخونه…

شنبه بیست و یکم شهریور

شنبه, ۲۱ شهریور, ۱۳۹۴

داشتم امروز حرف میزم که گفت هیچ دقت کردی چقدر داری همه چیز رو میریزی دور؟از وسایلت و حرفهات و روابطتت و …

فکر کردم دیدم آره واقعا!این روزها همش دارم میریزم دور.چیزهایی رو که حتی روزی به خواب هم نمی دیدم بریزم دور و حتی فکر دور انداختنشون برام وحشتناک بود…ولی این روزها به راحتی دارم ازشون می گذرم…
از آدمها…از روابط…از وسایل…از افکارم…
راستی می دونستین سلولهای پوست آدم هر 28 روز یکبار کلا جدید می شه؟یعنی اگه شما یکی رو 29 روز پیش لمس کرده باشین، الان شما دیگه یه آدم جدید شدین که انگاری هیچ وقت اون رو لمسش نکردین…

جمعه صبح

جمعه, ۱۳ شهریور, ۱۳۹۴

از اون روزهاییه که دلم میخواد فقط بخوابم روی تخت و لحاف رو بکشم روی سرم و به سقف زل بزنم و یا نهایتش یه رمان آبگوشتی بخونم.ولی به جاش مجبورم که به زندگی بپردازم.گوشت و مرغ خریداری شده توسط پدر جان رو شستشو و خورد و بسته بندی کنم.میوه ها رو بشورم.بهم ریختگی هایی که این چند روزه توسط پر و مادر عزیز در خانه ایجاد شده رو ساماندهی کنم.نهار بپزم و آشپزخونه و گاز و یخچال رو مرتب کنم و کل خونه رو جارو بکشم و تی بکشم.حموم و دستشویی رو هم بشورم.و در کنار همه اینها سردرد عزیزم رو که من رو عاشقانه در آغوش گرفته رو با خودم حمل کنم.و با فامیل کلیدی که عزمش رو جزم کرده امروز بیاد خونه ما، نبرد کنم و نذازم که به مقصد برسه!
فعلا مادرک رو فرستادم حموم و پدرجان هم رفته به اقوامش سر بزنه و برگشته هم یک عدد دوغ بی گاز بخره که با استامبولی پلو نهار میل کنن!و من همچنان بیقرار و غمگین…دیشب قبل از خواب نشستم برای باز هزارم فیلم لیلا رو دیدم و برای بار هزارم حالم خراب شد و برای بار هزارم به خودم گفتم هی دخترجون!مازوخیسمت از نوع حاد شده دیگه!
راستی می دونستین حتی لینکدین هم میتونه خر باشه؟!
وقتی عزمت رو جزم می کنی از کسی خبری نداشته باشی، همه عالم و آدم مصمم میشن بهت خبر برسونن، در دهن آدم ها رو می بندی، طرف رو از تمام سوشال نتورکهات میندازی بیرون، ولی یه جا رو یادت میره!اونم چون پسورد لینکدینت رو یادت رفته! و لینکدن هم عزمش رو جزم می کنه که تلافی تمام اون روزنه های اطلاعاتی رو که بسته بودی رو دربیاره و هی فرت و فرت آلارم بفرسته که فلانی ال کرد و بل کرد و جیمبل کرد…
هوا چه خوبه بیرون…و من هنوز لم میخواد بخزم زیر لحافم و تا فردا صبح بخوابم!

مادر من

سه شنبه, ۱۰ شهریور, ۱۳۹۴

امروز تولد مادرجانم بود…یه جشن سه نفره کوچیک توی خونه گرفتیم براش و خواستیم ببریمش شام بیرون که گفت حوصله بیرون اومدن ندارم و خلاصه ما هم زنگ زدیم و رستوران رو آوردیم خونه.بعد از اشم هم مراسم کیک و شمع و چایی بود و عکاسی و فرستادن عکسها برای برادر جان و بعدش هم تماس اوشون و کلی گپ و صحبت…

الهی که تنت سالم باشه مادرکم…سایه ت بالای سرمون باشه…همیشه بخندی و سالم باشی و شاد باشی…دلت از غضه ها و ترسها دور باشه و توش پر از خوشی باشه…