بایگانی مهر, ۱۳۹۴

شنبه هجدهم مهر

شنبه, ۱۸ مهر, ۱۳۹۴

آرشیو وبلاگ آشپزی رو منتقل کردم به اینجا.از این به بعد هر دستور آشپزی که داشته باشم رو همینجا و در دسته بندی مطبخ می نویسم(سمت چپ وبلاگ زیر بایگانی).یعنی کلا دیگه یه وبلاگ دارم.هم برای آشپزی و هم برای روزمره نویسی و هم برای هر چیز دیگه ای…هر کتگوری که به نوشته ها اضافه بشه هم میره توی یه دسته بندی جدید.

کم کم طول می کشه تا جا بیفتم.مثل اسباب کشی می مونه.وسایلت رو می بری ولی چند ماه طول می کشه تا جا بیفی و جای مناسب هر وسیله رو پیدا کنی!البته من قول می دم جا افتادنم شش ماه طول نکشه!

راستی در مورد آرشیو وبلاگ قبلی هم باید بگم که برای خودم آرشیوش کردم ولی خب…قرار نیست اینجا انتقالش بدم…اینجا یه من ِ جدید دارم با یه هویت جدید و اتفاقهای جدید…

در مورد اسم نویسنده این وبلاگ پرسیده بودین.اسم نویسنده خانوم نون هستش که مخفف ندا هستش.نمیدونم چرا اسم نویسنده رو هیچ جا نشون نمیده؟!باید یه نگاهی به تنظیماتش بندازم.

جمعه هفدهم مهر

جمعه, ۱۷ مهر, ۱۳۹۴

ممنون از همراهی هاتون و کامنتهاتون در پستهای قبلی و ببخشید که وقفه ای افتاد در نوشتن.میریم که داشته باشیم هفته گانه هفته ای که گذشت رو!

هفته رو با سرماخوردگی و عفونت سینوزیتی که از هفته پیش با خودم به همراه آورده بودم شروع کردم.یکشنبه حالم خراب و داغان بود و بعد از نهار از شرکت زدم بیرون و رفتم دکتر و اومدم خونه و غش کردم.غروب توسط یک دوست عزیز در منزل به مناسب شب تولدم سورپرایز شدم و این امر با همکاری پدرجان و یک دوست دیگه ای حاصل شده بود.خلاصه کیک و کادو و خوب بود دیگه.هر چند من تحت تاثیر قرصها، توی هپروت بودم و عکس العملم کند بود!

دوشنبه که روز تولدم بود و صبح از کی بیدار بودم و زود رفتم شرکت و البته با زود رفتنم برنامه سورپرایز همکارها رو بهم زدم!اونجا هم کلی گل و کادو گرفتم و تولد بازی کردیم و به این مناسبت صبحانه رو هم به همراه همکارهای مقیم آتلیه رفتیم رستوران بغل شرکت و …خلاصه خوب بود.روز خوبی بود، کلی برنامه ریزی کردم برای سال جدید پیش روم و کلی فکر و هدف.شبش هم با تبریک اسمسی و تلگرامی که از یک عدد موجود دریافت کردم، شاهد جابجا شدن مرزهای وقاحت بودم!هر چند ظاهر قضیه نایس و گوگولی بود که آره خب!طرف تولدم رو تبریک گفته ولی خب واقعیتش اینه در باطن اصلا اینجوری نبود!

بقیه هفته هم به کار و کار گذشت.پنجشنبه بعد از چند ماه بلخره علی آقا اومد و خونه رو تکوند و البته خودم هم پابه پاش کار کردم و وقتی عصری اون رفت، منم از این طرف غش کردم و افتادم!

امروز صبح هم به مناسبت سفر کوتاه یکی از دوستان از خارج از کشور با چند تا از دوستان رفتیم صبحانه بیرون.اونم کجا؟!اردک آبی…بعد از سالها…چیدمانش یه مقدار تغییر کرده بود ولی چند تا از گارسونهای قدیمی هنوز اونجا بودن…کلی با دوستان یاد ایام کردیم که اون موقع همه مجرد بودن و میومدیم اینجا و …و البته من خیلی تلاش کردم به خاطرات گذشته م فقط به شکل یک برهه ای از زندگیم نگاه کنم و گیر هیچ گره احساسی نیفتم و خوشبختانه موفق بودم و البته بابت شنیدن سرگذشت دوست خارج نشینمون و اتفاقاتی که براش افتاده بود کلی شوکه شدیم همه مون!

بعدش هم اومدیم منزل و توی این هوای پاییزی و بارونی و دلپذیر پاییزی شیرجه زدم توی تخت و تا عصر خوابیدم.الان هم پاشدم و درحال پخت و پز می باشم.یه غذای به قول بابام فانتزی و جینگیلی وینگیلی برای امشب توی فر هستش و مرغها هم در حال مزه دار شدن توی یخچال هستن که تا ساعاتی دیگه تبدیل به غذای فردا بشن.

امیدوارم هفته خوبی پیش روی همه مون باشه.

مراقب خودتون باشین زیاد زیاد.