بایگانی اسفند, ۱۳۹۴

نفس های آخر سال

پنج شنبه, ۶ اسفند, ۱۳۹۴

به قاعده هر دو هفته یک بار امروز علی آقا اومده و مشغول تکوندن خونه س…شنبه تولد هدیه س و من با مامانش هماهنگ کردم که امروز سورپرایزی با کیک و اینا برم دم خونه شون و غافلگیرش کنم…طفلی دوستم پدرش رو دوماهه از دست داده…خیلی حال روحیش نامیزونه…

علی آقا داره میشوره و انگاری کم کم بوی عید داره میاد.از توی خیابونها و درختها و حراجی مغازه ها و شلوغی خیابونها…یعنی باور کنم سال نود و چهار داره تموم میشه؟!البته که به خواست من نیست و چه باور بکنم و نکنم، روزها میان و میرن…

و اما سال نود و چهار…خیلی سال سنگینی بود برام…نمی گم دوسش نداشتم چون توی همون سختی هاش رشد کردم و عین یه کرم که از پیله میاد بیرون و هویتش دیگه کرم نیست و پروانه س، منم اینجور شدم…نه که حالا خیلی هم دگرگون شده باشم ولی خب…خیلی تغییر کردم…از نظر درونی مخصوصا…

با همه این سنگین بودن سال نود و چهار نمی گم که دوسش نداشتم.سخت بود و دشوار ولی دوسش داشتم چون انگاری بزرگ شدم…اینم یکی از سالهای عمرم بود و بعدها مطمئنم ازش به عنوان یه سال خاص که نقطه عطف خیلی چیزها بوده ازش یاد می کنم…

بهار بازم میاد عشق رو میاره…الهی که بیاره…از نوع خوبش هم بیاره…از اون خوب خوبهاش…بیاره و بمونه…

بیحوصلگی، بیماری و تنهایی خر هستند!

پنج شنبه, ۲۲ بهمن, ۱۳۹۴

امشب یه طوریم اصلا…برونشیت شدم و یه وری افتادم توی خونه.اولش فکر کردم آلرژی بهاره زودهنگامه ولی بعدش معلوم شد که نخیر!قضیه جدی تر از این حرفهاست.دو روزه افتادم تو خونه.دکتر گفت در طی 3 تا 5 روز آینده حالت بدتر میشه ولی من امیدوارم بهتر بشم چون کلی کار دارم چون نمی تونم همینجوری بیفتم توی تخت…چون کلافه شدم دیگه…

هدیه رو یادتونه؟دوست قدیمیم که 12 سال بود ازش بیخبر بودم؟هفته پیش طی یک اقدام انتحاری بلخره بهش پیغام دادم و فرداش هم دیدمش…این که ته رابطه چی میشه بماند…کاری که 11 سال و خرده ای بود به تعویق انداخته بودم رو بلخره انجام دادم….غورباقه م رو قورت دادم…

دماغ و حس بویایی و تنفس کلا تعطیل شده…بیماری خر است…تنهایی خر است…حوصله سر رفته و کلافگی خر است…

چند وقته میخوام بیام اینجا بنویسم ولی باورتون میشه یوزر پسوردم رو یادم رفته بود؟تا اینکه امشب از توی ایمیلم درش آوردم…

هر چی دارو میخورم هم من رو نمی خوابونه.قاعدتا این داروها باید فیل رو از پا بندازن، حالا من چرا هنوز سرپام؟الله اعلم…شاید چون من فیل نیستم…همش حلقم خشکه…انقدر هم که آب میخورم…اصلا یه حال غریبیم که در کلمات نگنجد…بخوابم…بخوابم…فردا که بلند شدم حتما روز بهتریه و حالم بهتره…این جادوی خواب….

دلم میخواست افسار کیبرد رو بدم دست دلم و بنویسم ولی کلافه م از بی نفسی…شاید وقتی دیگر…شاید…فعلا خوشحالم که یوزر پس اینجا رو یادم اومد….فکر کن!!!جایی که روزی انقدر عزیز بود انقدر مهجور بیفته…آدمها هم همینن دیگه…یه روز عزیزن و یه روز غریب….یه روز رو عرشن و یه روز روی فرش…

گوش بدیم…

اثر انگشت ما

از قلب هايى

كه لمسشان كرديم
هيچ وقت

پاك نميشوند…

زن ها/چارلز بوكوفسكى