بایگانی اسفند, ۱۳۹۴

سال نو مبارک

پنج شنبه, ۲۷ اسفند, ۱۳۹۴

خب خب سال 94 داره آخرین نفس هاش رو می کشه.همه چی رفته رو دور تند و هوا که یهو یادش افتاد هر آنچه توی زمستون سرما نداشته، باید آخرین زورهاش رو بزنه و یهو امروز هوا سرد شد…

از اونجایی که امشب مسافر هستم و سال تحویل خونه نیستم، گفتم آخرین پست امسال رو امشب بنویسم.هر چند امسال برای من از نظر وبلاگ نویسی سال پرباری نبود.انگاری وبلاگ نویسی از رونق افتاده…ولی خب به رسم هر ساله آخرین پستم رو می نویسم…

معمولا آخرین پست سال یه جمعبندی از سال گذشته و تبریک سال جدید و آرزوها و خواسته ها و برنامه های سال جدید هستش.

برای من سال 94 خیلی خوب شروع نشد.از همون اولش یه حس  شک و تردیدی داشتم که ولی خیلی خوب خودم رو گول زدم و اواخر فروردین بود که بهم ثابت شد که حسم درست بوده…فکر می کردم دنیا برام تموم شده، چون با بزرگترین ترس زندگیم روبرو شده بودم.اگه یکی بهم میگفت امسال آخر سال توی اسفند می شینی و درمورد این اتفاق می نویسی، یه دونه می زدم زیرگوشش و می گفتم من احتمالا می میرم و ماه بعد رو نمی بینم!چه برسه به آخر سال!!!

ولی خب از اونجایی که آدمیزاد جون سخت و پوست کلفته، هر چیزی که نکشتش، قوی ترش می کنه…نیمه اول سال تقریبا توی کما برام گذشت…توی دود و مه و غم و اندوه و ناباوری و بهت و حسرت و حال خراب و افتضاح روحی که به جسمم هم زده بود.هزار تا چرا و امای بی جواب داشتم…زندگی روزمره م رو داشتم ولی انگار من نبودم.یه رباتی بود به اسم من و با ظاهر من که زندگی می کرد.این وسطها حال مامانم هی خیلی بد شد.تقریبا رفت و برگشت و الان شکر خدا حالش خیلی خیلی خیلی بهتره و این یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی من توی امسال بوده که زمان بیشتری رو با مامانم گذروندم و مامانم حالش خیلی بهتره…

از نیمه دوم کم کم به خودم اومدم و با کمک دوستان خیلی عزیز و دکتر و دارو و ….و البته مهمتر از همه همت خودم، کم کم سرپا شدم…عین یه درخت که جوونه می زنه، یا عین یه مار که پوست می ندازه، یا کرم که پیله می کنه و پروانه ازش میاد بیرون…

آشنایی نزدیکتر با یک سری دوستان خوب از موهبتهای نیمه دوم امسال بود.دوستانی که شدیم نزدیک تر از پیرهن به هم و شدیم یه خونواده، هر چند در اقصی نقاط ایران و جهان پر و پخشیم ولی یه چیزی ما رو به هم پیوند زده و اونم یکدلی و یکرنگی و دوست داشتن همدیگه س…فاصله ها بهانه هستن…دلها می تونن بدون درنظر گرفتن فواصل فیزیکی ، به هم دور یا نزدیک باشن…

یه روز به خودم اومدم و دیدم سال 94 که فکر می کردم بدترین سال عمرم بوده، یه جورایی انگار بهترین سال عمرم شده!!!من با بزرگترین ترس عمرم روبرو شدم و ازش گذشتم…خیلی چیزها یاد گرفتم…خیلی خیلی خیلی بیشتر خودم رو شناختم…تونستم دوباره روحیه شادم رو به دست بیارم و این بار واقعی تر…انگار قدر خیلی چیزها رو بیشتر می دونم.خیلی چیزهای ریزه میزه توی زندگی که میشه به خاطرشون روزی هزار بار شکر کرد…

امسال دستاوردهای زیادی داشتم، هم از لحاظ مالی و هم روحی.خیلی جالبه که اوضاع شرکت امسال خیلی خوب نبود و همین الان که دارم اینا رو براتون می نویسم، پنج ماه حقوق عقب افتاده داریم و حتی عیدی و سنوات هم نگرفتیم.ولی من انگار برام مهم نیست.نه که حسابم پر از پول باشه، نه.فهمیدم وقتی قرار باشه برسه از هزار جا میرسه…کافیه تو فقط بخوای…امسال با این اوصاف نامیزون مالی شرکت من به دستاوردهای مالی خوبی رسیدم یا هدیه گرفتم. بلخره بعد از چند سال ثمره کارم، یه سرمایه گذاری کردم، هر چند قسط و اینا داره ولی خب…خوشحالم…

سالی که فکر می کردم بدترین سال زندگیمه، شد بهترین سال زندگیم.سال رشد…سال بلند شدن از شکست…سالی که دستم رو گذاشتم روی زانوم و ذره ذره بلند شدم و کمرم رو صاف کردم…سالی که سفرهای زیادی رفتم از نوع دیگر…سفرهایی که برخلاف همیشه از دم خونه سوار ماشین نشدم و دم ویلا پیاده بشم…با آدمهای زیادی آشنا شدم توی این سفرها…خوشحالم که به لیست پارسالم که نگاه می کنم، بیشترش رو تونستم امسال عملی کنم.

من هر سال قبل از سال تحویل یه سری خواسته های سال جدیدم رو می نویسم.لیست امسالم خیلی باحال بود.اولین نوشته لیستم که همون روبرو شدن با ترسم بود در اوایل سال اتفاق افتاد و آخرین خواسته لیستم که برقراری دوباره ارتباط به هدیه بود، در اواخر سال اتفاق افتاد.البته بقیه موارد لیست که اون وسط مسط ها بودن هم عملی شدن هاااا البته نه همه شون…

خدا رو شکر می کنم بابت آدمهایی که اطرافم هستن، بابت کاری که دارم، بابت سلامتی، بابت دوستهام، همکارم، بابت خانواده م، بابت پدرم و مادرم که سایه شون بالای سرمه.بابت برادرم که امسال برخلاف هر سال که شاید چند سال میشد نمی دیدمش، امسال دوباره دیدمش و بار دومش اومدنش عااالی بود و عین یه خون دوباره توی رگ های من بود و انگار جون دوباره بهم داد برای ادامه راه…خدا رو شکر می کنم بابت پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین…

خوشحالم که توی بلبشوهای اول سال، خیلی از آدمها رو شناختم و چهره واقعی شون برام رو شد…

خوشحالم که تونستم یکی رو ببخشم و بار کینه و عداوت رو با خودم به دوش نکشم…

سال جدید رو دارم متفاوت شروع می کنم.متفاوت از هر سال.من اعتقاد دارم هر سال سال تحویل آدم باید خونه خودش باشه، ولی امسال با یکی از بهترین دوستانم که یکی از فرشته هایی هست که بالهاش دیده نمیشه، داریم میریم سفر.یه سفر یک هفته ای با تور به جاهای جدیدی که هیچ کدوم رو تاحالا ندیدم.سال تحویل رو هم خونه نیستم و احتمالا لب آب باشم.یه شروع متفاوت، برای یه سال متفاوت خوب…

امیدوارم سال جدید برای همه مون خوب باشه.اول از همه پر از سلامتی باشه.بعدش عشق باشه و دلخوشی…خنده روی لبها..رسیدن به خواسته ها و آرزوها…پر از صلح و آرامش برای کشورمون و دنیا…

پارسال شعری که برای سال تحویل نوشتم این بود:چرخ گردون چه بگردد چه نگردد تو بخند…و این شد مصداق بارز لحظه های امسال زندگیم…چرخ گردون دنیای کوچک من خیلی روزهای این سال نچرخید ولی من خندیدم…یا سعی کردم ادای خندیدن رو دربیارم…

امسال می خوام این شعر رو بنویسم با یه ذره تغییر کوچولو:

سال را که تحویل می گیری خوب نگاهَش کن
سالِم باشد 
غم نداشته باشد
زیاد بخَندَد
و حتما سبز باشد…
سال نو مبارک…در پناه حق
 گوش بدیم:

خیلی دور، خیلی نزدیک

جمعه, ۱۴ اسفند, ۱۳۹۴

هدیه رو که یادتونه؟امروز روز عقدشه.دوستی که به خاطر یه سوتفاهم مسخره دوازده سال از هم بیخبر بودیم و حدود یک ماه پیش بلرخه ترسم رو کنار گذاشتم و باهاش تماس گرفتم و برخلاف انتظارم هیچ برخورد بدی ندیدم.نه ازخودش و نه از خانواده ش…چند بار هم به دیدنشون رفتم و مثل همون موقع ها با مامانش گرم گرفتیم ولی خودش…هنوز یه مقدار با اون سالها فرق داره…با توجه به شخصیتش و درونگرا بودنش و ناراحتی عمیقش بابت از دست دادن پدرش بهش حق میدم، همه اینها رو به دوازده سال دوری بر سر یه سوتفاهم اضافه کن…تو همه این سالها خوابش رو میدیدم که ازدواج کرده و من کنارش نبود.بعد از تماس فهمیدم که قرار بوده شب یلدا عقد کنه ولی به خاطر فوت پدرش عقب افتاده و امروز، چهاردهم اسفند ماه که معادل سومین ماهگرد فوت پدرش هست، قراره توی محضر عقد کنه.خیلی خصوصی و جمع و جور.و البته من هم دعوتم.یعنی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم بود که زمان عقدش کنارش باشم…هر چند نمی خواستم به قیمت از دست دادن پدرش در چنین روزی کنارش باشم که اگه پدرش هنوز بود، شب یلدا عقد کرده بود و من که تماس می گرفتم باهاش از عقدش یه سه ماهی گذشته بود.ولی چرخ روزگار چنین چرخید که روز عقدش کنارش باشم.خیلی خوشحالم از این بابت…با توجه به وضعیت روحیش  و خصوصی بودن مراسمش اصلا انتطار نداشتم برای محضر دعوتم کنه…با خودم فکرکردم اگه روابط مثل سابق بود و یخ های رابطه بیشتر آب شده بود، قاعدتا من باید دیشب خونه اونا می بودم ولی خب…نیستم…بعد از چند روز مریضی نشستم و یه استرس شیرینی دارم.برای لحظه بله گفتنش.فکر کنم باید با خودم یه جعبه دستمال کاغذی ببرم که اشکهای ذوقم رو پاک کنم…هر شب به یمن داروها ساعت ده نشده خواب بودم ولی دیشب…خوابم نمی برد که نمی برد…همش بهش فکر می کنم که الان در چه حاله؟از ساعت شش و نیم صبح هم بیدارم!یه کم هم استرس گرفتم که نکنه به خاطر ساعت وقت آرایشگاهی که گرفتم، دیر برسم محضر.ولی از اون طرف به خودم دلداری میدم که فردا اون ساعت تنها مشتری من هستم و از محضر تا آرایشگاه هم راهی نیست…بعدشم خدایی که بعد از این همه سال من رو سر عقد هدیه رسوند، حتما من رو به موقع سر عقدش هم میرسونه…

مهم اینه که بعد از این همه سال موقعی به خواسته دلم رسیدم و به ندای دلم گوش دادم که هنوز زمانی برای بودن کنارش در لحظه عقدش رو دارم…
خوشبخت بشی دوست دوران قدیم من…به امید اینکه روابط انقدر خوب بشه که شب قبل از عروسیت من خونه تون و پیشت باشم…
گوش بدیم…