بایگانی تیر, ۱۳۹۵

مادر من مادر من…

جمعه, ۲۵ تیر, ۱۳۹۵

چه روزها و شبهایی گذشت…باورم نمیشه همه ش مال حدود چهل روز پیش باشه.دقیقا سی و شش روز پیش مادرکم یک سکته مغزی دیگه کرد و این بار خیلی وسیع تر از قبل…دو روز قبلش آزمایش چکاپش نشون می داد همه چیز معمولی هستش.دو روز قبلش رفته بودیم مهمونی و همه میگفتن چقدر حالش بهتره.شب قبلش با هم کلی حرف زده بودیم و توی خونه راه رفته بودیم  صبحش به عادت همیشه قبل از رفتن به سرکار رفتم پیشش که باهاش حرف بزنم که دیدم…حرف نمیزنه و زل زده به سقف…فهمیدم چی شده، زنگ زدم اورژانس و بعدش هم به بابام که رفته بود سرکار…

دربه دری پیدا کردن تخت آی سی یوی خالی و از این بیمارستان به اون بیمارستان و آخر سر دم ظهر بلخره توی یه بیمارستانی، اونم تازه با سفارش، یه تخت آی سی یو خالی پیدا شد و اون موقع که مادرکم بستری شد من تازه شکستم…نشستم روی نیمکت و از ته دلم زاااار زدم…دوستهام اومدن، اقوام اومدن، شبش با برادرم صحبت کردم و برای فردا شبش بلیط گرفت و اومد ایران…نتیجه؟مادرم سه هفته بیمارستان بود.

یک هفته توی آی سی یو و دو هفته توی بخش.بعدش هم مرخص شد و اومد خونه….اما با چه حالی؟در حالی که سمت راست بدنش حس نداره، قدرت تکلم و بلع نداره، کنترل هم نداره…عملش کردن و معده ش رو سوراخ کردن و یه لوله از توش درآوردن، بهش میگن پگ، و از طریق اون بهش غذا و دارو و آب میدیم.باید همه چیز آسیاب شده و له شده و رقیق باشه که از اون لوله رد بشه…توی بیمارستان هر روز فیزیوتراپی میشد و توی خونه هم یک روز درمیون و نتیجه ش شده اینکه کمی پای راستش رو تکون میده و دست راستش رو هم در حد چند سانت بالا میاره…تنها دلخوشیمون اینه که با چشمهاش بهمون می فهمونه که می شناستمون و کسی که میاد دیدنش رو هم میشناسه…

هفته ای دوباره نمونه گیری میشه توی خونه و جواب آزمایشش با دکترش چک میشه…هی حالش بالا و پایین داره…زندگیمون از حالت عادی خارج شده…من توی تمام این مدت سرکار نرفتم و فردا بعد از این همه وقت میخوام یه سر برم شرکت…برادرم قرار شده دو ماه اینجا بمونه و بعدش…بعدش نمی دونم…باید پرستار گرفت ولی من نمی تونم مامانم رو بدم دست پرستار…مادر مظلومم که حالا دیگه حتی حرف هم نمیزنه…باید گفتار درمانی بشه برای صحبت و اینکه بلعش برگرده ولی دکترا میگن الان زوده…خونه مون شده شبیه خونه هایی که قراره اسباب کشی کنن…درهم و شلوغ…تخت بیمارستانی و تشک مواج و دو تا ویلچر و واکر و …چیزهای دیگه ای که گفتن نداره…و من دلم خوشه که دارم هر کاری از دستم برمیاد براش انجام میدم…ولی خیلی سخته دیدنش و اینجور دیدنش…نشنیدن صداش سخته…اینکه نمی تونه چیزی بخوره سخته…اینکه از شرکت برگردم و بهش بگم چی میخوای و بگه برام گاتا بخر و الان دیگه نمی تونه گاتا بخوره خیلی سخته…دیدن عذاب کشیدن عزیزت خیلی سخته…

توی بیمارستان که بود، من روزها همه ش پشت در آی سی یو بودم تا ساعت ملاقات بشه و برم ببینمش.با پرستارها دوست شده بودم و اون وسط مسطها میرفتم گهگاه قاچاقی می دیدمش.وقتی اومد توی بخش هم همش پیشش بودم…وقتی روی نیمکت های پشت در آی سی یو میشستم منتظر و توی دلم هر دعا و نذری که بلد بودم می کردم، با خودم میگفتم عجب دنیاییه…انتهای راهرو دست چپ آی سی یو بود که یه سری آدم داشتن اونجا برای زنده بودن می جنگیدن و تلاش می کردن و اون طرف راهرو، یعنی انتهای سمت راست، بلوک زایمان بود و یه سری آدم تازه به این دنیا می اومدن…

این روزها حموم که می برمش همش صحنه حموم بردن پدر نادر توی فیلم جدایی نادر از سیمین میاد جلوی چشمم…با همون حال خراب…یادمه وقتی توی سینما این صحنه رو دیدم زاااار زدم…چمیدونستم چند سال بعد عزیز دل خودم به همین حال و روز میفته…

به هر حال من امیدوارم…هرکاری از دستم برمیاد می کنم.هم من و هم برادرم و هم پدرم…هر چند پدرم هم حال خوش روحی نداره بابت مامان و اتفاقی که براش افتاده…هر چند جو خونه مون داغونه ولی خوبه که باز برادرم اومد و کمک بزرگی برای من شد…ما هر کاری از دستمون بربیاد براش انجام میدیم.با جون و دل.باهاش حرف میزنم و هی بهش میگم که خیلی دوسش دارم و عاشقشم.جوابم رو نمی ده ولی از چشمهاش می فهمم که فهمیده چی میگم…

از روزی که بستری شد توی بیمارستان من به همه گفتم دعایی که برای مادرکم می کنید این باشه که هر اتفاقی براش میفته در راستای آرامش و عذاب نکشیدن خودش باشه…از شمایی که ممکنه اینجا رو بخونی هم همین درخواست رو دارم…

حال و روز خودم؟گفتن نداره دیگه….

خیلی سخته که ببینی مادرکت که عاشق آب خوردن بود الان حلقش خشکه و نمیتونه آب بخوره.مواد غذایی مورد نیاز بدنش و آب رو از طریق همون لوله بهش می رسونیم ولی اینکه گلوش تازه بشه…نمیتونه…نمی تونه آب رو خوب قورت بده هنوز…

مامانم عاشقتم تا آخر عمر…هر جوری باشی و هر جایی که باشی…