بایگانی شهریور, ۱۳۹۵

روز و روزگار…

چهارشنبه, ۱۰ شهریور, ۱۳۹۵
نشسته ام توی اتاق پایین تخت مامان، مامان خواب و بیدار دراز کشیده روی تختش با تشک مواج…آقای نصاب در حال نصب دوربین مدار بسته می باشد…تازه پرستاری که اومده بود مصاحبه رفته…امیدوارم به نتیجه برسیم با هم و روزها که سرکار هستم با خیال کمی راحت تر!تا عصر رو بگذرونم…
برادرک داره فردا شب بر می گرده…بعد از نزدیک سه ماه…پس فردای روزی که مامان سکته آخر رو زد، اومد اینجا.اول برای دو هفته ولی با دیدن شرایط مامان موندگار شد و الان دیگه باید برگرده و بره سرکار و زندگیش…نبودنش خلا بزرگیه…هم روحی و هم از لحاظ کمک…
میدونم فردا شب موقع خداحافظی بساط مفففصل آبغوره گیری داریم…من و بابا و برادرک….مامان که روی تخت خوابه…کاش حرف بزنه و حداقل غصه رفتن برادرک رو توی خودش نریزه…
راستی دیروز جلسه اول گفتار درمانی مامان بود.قراره روی بلعش و صحبتش کار بشه و البته بیشتر روی بلعش و من امیدوارم که جواب بده…تا مادرک شکموی من بتونه دوباره لذت خوردن رو تجربه کنه…بیست و پنج جلسه هم فیزیوتراپی شده که نتیجه ش شده حرکت دست و پای بیحس شده ش بر اثر سکته…البته نه کامل ولی خب…خیلی بهتر از قبل هستش…
حس و حال غریبیه…نصب دوربین توی خونه، انگار خونه رو از اون حالت امنش خارج میکنه.هر چند دوربین قراره روی موبایل خود من ست بشه تا زمانی که خونه نیستم مامان و پرستارش رو زیرنظر داشته باشم!!!!و در مواقعی که خودمون خونه ایم خاموشه ولی خب…دیدن اینهمه سیم و داکت و دوربین های سیاهی که روی کنج دیوارها نصب شده حس غریبیه…از اون غریب تر، وارد کردن یه فرد کاملا غریبه به حریم خونه هستش.اونم زمانی که خودت خونه نیستی…ولی خب…مادرک واقعا پرستار لازمه و همین الان هم من انقدر کم رفتم شرکت که خودم خجالت می کشم…
راستش دست من بود میخواستم یک سال مرخصی بگیرم و بمونم توی خونه پیش مادرک…ولی خب…هیچ کس موافق نبود، از برادر و پدر و دوست و فامیل و حتی دکتر مامان…گفتن معلوم نیست شرایط مامان چقدر اینجور می مونه و از اون طرف خودم از پا درمیام!!!
جالب اینجاست که امروز عصر ما بین این همه سیم کشی و شلوغ پلوغی، بابام منو کشیده کنار و قسم و آیه که اگه میخوای ازدواج کنی، حتما ازدواج کن و برو دنبال زندگیت و من برای مامانت پرستار بیست و چهارساعته می گیرم و تو تا الان هم از زندگی خودت عقب افتادی و ….درجوابش کلی حرف داشتم بزنم، ولی هیچی نگفتم.فقط گفتم چشم!فعلا که کسی نیست ولی اگر کسی بود چشم!میرم دنبال زندگیم…
گفتاردرمان کلی تمرین روزانه داده که با مامان باید کار بشه…مامان هم امروز همش خواب بود…یه سری از تمرینهاش رو من توی خواب انجام دادم!!!!ولی خب…برای بقیه ش باید بیدار باشه و هوشیار…
الان مادرکم نیمه خواب و بیدار داره از لای چشمهاش نگاهم می کنه…
راستی تولدت مبارک مادرم…امروز تولدت هستش…الهی سایه ت بر سر من و این خونه باشه…الهی سال دیگه تولدت بتونی سر پات وایسی و راه بری و حرف بزنی و کیک بخوری…روبروی تختش از این نوارهای براق دهه فجر آویزن کردم و کلی گل گذاشتم توی اتاقش.دیروز هم دوستهاش اومدن دیدنش به مناسبت تولدش.کیک که نمی تونه بخوره.کلا هیچی نمی تونه بخوره.چون بلع نداره فعلا!شمع هم نمی تونه فوت کنه!پس کیک نداریم.قرار بود براش بزن و برقص انجام بدیم که همش خوابه امروز و شاید فردا باید مراسم رو انجام بدیم…فردا هم روز آخریه که برادرجان اینجاست و تازه مهمون هم قراره بیاد…چمیدونم والله…
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود…
پ.ن:مرسی از همه کامنتهاتون عزیزای من…ببخشید که دونه دونه جواب ندادم…ممنونم از همدردی ها و همدلی هاتون…ببخشید اگه مدت طولانی بیخبر موندین…مراقب خودتون باشین و شادزی!