بایگانی مهر, ۱۳۹۵

دخترک صورتی پوش ابر سوار

شنبه, ۱۷ مهر, ۱۳۹۵

امروز دلم میخواد یه زن خونه دار باشم.داشتم فکر می کردم از نوزده سالگی بیل زدم!(حالا درسته بیلش دقیقا بیل نبود و در حقیقت کیبرد زدم، ولی در اصل قضیه فرقی نداره!)خلاصه می گفتم که خسته شدم از بس بیل زدم.دلم میخواد بمونم خونه.امروز تصمیمم عوض شد و روی تفکر تمامی سالهام که می گفتم زن و مرد باید با هم زندگی رو بسازند، خط قرمز کشیدم!البته که هنوز هم میگم زن و مرد باید زندگی رو با هم بسازن، منتهی مرد تهیه مادیات زندگی رو به عهده بگیره و زن هم در خونه به ساختن زندگی بپردازه!داشتم فکر می کردم ازدواج کنم و بعدش نرم سرکار.همیشه فکر می کردم بعد از ازدواج نیمه وقت میرم سرکار ولی دو روزه به این نتیجه رسیدم اصلا نرم سرکار!والله!خسته شدم!میخوام بشینم خونه و صبح ها برم کلاس ورزش و بعدش برم از این کلاسهای آشپزی و دسرهای مدرن و اینا.میدونم که میشه با سرچ اینترنتی همه رو یاد گرفت ولی کرم رفتن کلاسها و بعدش درست کردنشون برای اهل منزل افتاده به جونم!

داشتم می گفتم…ازدواج که کردم نمی رم سرکار…صبح ها پا میشم با آقامون صوبونه می خورم و بعدش اوشون میرن سرکار و منم با خانوم الف جان جانم میرم کلاس ورزش.بعدش میام خونه و نهار می پزم و دوش و اینا…بعدش میرم یه کلاس آموزشی چیزی…آموزش کیک آفریقایی یا دسرهای مدرن به شیوه مدیترانه ای، یا مثلا کلاس نانهای حجیم فرانسوی!بعد از کلاس هم میام خونه و یا من میرم خونه الف جانم یا الف جانم میاد خونه ما!میشینیم تو اون سرویس چایی خوری گلدارمون چایی می خوریم و د غیبت و صحبتهای زنونه و اینا!بعدش هم یا برمی گردیم خونه مون یا اینکه همسرجانمون هم میان همونجایی که ما هستیم.البته نه که فکر کنین این برنامه هر روزه هاااا…نخیر…یه روزهایی…البته که بخش کلاس ورزش و کلاس کیک و معاشرت با الف جان جانم بخش لاینفک روزمرگی هر روز هستش.منتهی خب…زندگی وجوه دیگه ای هم داره که باید بهشون رسید…مثلا سرزدن به مامی جانم…خرید خونه و …اصلا بچه داری…بعله جانم بچه داری…گفته بودم که تصمیم دارم یک سال بعد از ازدواج بچه دار بشم؟!البته این عدد سالهای قبل، یک سال نبود و پنج سال بود و کم کم با بالا رفتن سنم این عدد کمتر شد…کم کم داره به جایی میرسه که فکر کنم باید بچه رو بیارم و بعدش دنبال باباش بگردم!که اختلاف سنی بیشتری با بچه م نداشته باشم!

خلاصه که امروز یک دختر پانزده ساله در من زندگی می کنه و رفته روی ابرها، نه یه دختر سی و پنج ساله!!!البته بدم نیست ها!!!یه وقتهایی عنان اختیار رو بدیم دست همین دخترکهایی که در ما زندگی می کنن و سوار بر ابرها یه چند ساعتی فارغ از بدو بدوهای دنیا و روزمرگی ها پیش بریم…منتهی نکته مهمش اینه که یادمون باشه به موقع از ابرمون بیایم پایین!!!

پ.ن:ممنون از محبتها و کامنتها.من خوبم.مامانم هم به نسبت خودش خوبه.زندگی جاریه و منم مشغول شنا کردن هم جهت زندگی!!!شرمنده بابت تاخیر…ممنون بابت تبریکهای تولد.مرسی که یادتون بودم!

پ.ن پریم:از نوشته های هول هولی در لابلای کارهای شرکت، بدون ویرایش!