بایگانی خرداد, ۱۳۹۶

شنبه, ۲۰ خرداد, ۱۳۹۶

اصلا نمی دونم کسی هنوز اینجا رو میخونه یا نه؟اصلا کسی دیگه کلا وبلاگ می خونه؟!من که خودم خییییلی کم می خونم…خیلی ها که تقریبا هیچ کسی دیگه نمی نویسه…به هر حال امروز از صبح هی دلم میخواد بنویسم.ولی چی؟!نمیدونم خودمم…یهو یاد اینجا افتادم و با شک و تردید اومدم سراغش.شک داشتم هنوز دامینم اعتبار داشته باشه که خب داشت!یوزر و پسوردم رو هم به لطف ایمیلم وارد کردم…

حالا چی بنویسم؟!اصلا برای کی بنویسم؟!

خلاصه بخوام بگم:

عقد کردم.یه دوماهی میشه.با آقای الف که یکی از دوستانم معرفی کرد و بعد از یه مدت رفت و آمد عقد کردیم.

دردناک ترین اتفاق زندگیم هم افتاد و مامان گلم رو از دست دادم…دقیقا یک ماه و سه روز بعد از عقدمون…ما بیست و دوم فروردین روز تولد حضرت علی عقد کردیم و مامان گلم بیست و پنج اردیبهشت رفت…من که باورم نمیشه…برام اندازه ده سال گذشته نبودنش…روزهای عجیبی بود و هست و هر چی بیشتر می گذره برخلاف اونچه فکر می کردم، ناباورانه تر میشم نسبت به نبود مامانم…همه میگن خدا بهت آقای الف رو داد تا نبود مامانت رو راحت تر بپذیری…میگن برو خدا رو شکر کن عذاب وجدان نداری و هرچی تونستی برای مامانت کردی…میگن مادر مادره توی هر شرایطی…الف رو آورد برات و خودش رفت…میگن چه خوب شد مامانت عقدت رو دید و شوهرت رو دید.یعنی به آرزویی که داشت رسید…و من فقط خوشحالم که مامانم الف جان رو خیلی دوست داشت و هر چند به خاطر این سکته آخرش، نمی تونست حرف بزنه ولی با چشمهاش و دست هاش با الف ارتباط برقرار کرده بود و خیلی هم دوسش داشت…

حال و روز خودم؟!چی بگم؟!دنبال خونه داشتیم می گشتیم که مامان اینجوری شد…دنیای عجیبیه…من مامانم رو میخوام…تو هر سنی که باشی دلت مامانت رو میخواد…توی مراسم مامانم اغلب فامیل برای بار اول الف جان رو دیدن…تبریک و تسلیت با هم قاطی بود…

از دست دادن مادر خیلی سخته…اصلا اصلا اصلا قابل مقایسه با هیچ حس و از دست دادنی نیست…تجربه ای هستش که برای بار اول باهاش روبرو میشی…دلت پر می زنه براش ولی کاری از دستت بر نمیاد.دلت میخواد سنگ مزارش رو بشکونی و بری پایین تا بهش برسی ولی میدونی که اون پایین دیگه هیچی چیزی نیست…توی خونه هر چیزی اون رو یادت می ندازه…توی خیابون و همه جا…گفته بودم بالشت مامانم رو برداشتم و هر وقت دلم خیلی براش تنگ میشه با احتیاط بوش می کنم؟!تازه اونم با رعایت شرایط…یعنی خودم هیچ بوی عطر و صابونی ندم که به بالشت مامان منتقل بشه و بوی مامان رو از بین ببره…و خیلی حسهای تلخ دیگه…

تا حالا سه بار برام شال و لباس آوردن که مشکیم رو دربیارم…چون تازه عروسم!!!ولی من دلم نیومد.یعنی با اینکه اعتقادی به مشکی پوشی نداشتم ولی انگار نمی تونستم غیر از مشکی رنگی بپوشم…تا اینکه دیروز یکی از اقوام نزدیک مامانم که حکم بزرگتری رو داره اومد با یه بسته پر از شال و لباس و اصرااار که تو تازه عروسی و نباید مشکی بپوشی و …خلاصه با اکراه امروز دیگه مشکیم رو درآوردم…همه اینها به کنار…توی قلبم خلا دارم…حالا لباس تنم مشکی باشه یا قرمز…چه فرقی داره؟!

مادرکم انگار تمام انرژی و رمقش رو نگاه داشته بود تا من عقد کنم و بعدش افتاد تو سرازیری و در کمال معصومیت از بین ما رفت…

راستی گفته بودم که برادرکم سه چهار ماه قبل از عقد ما خواب دیده بوده که مامانم به خوابش رفته و سالم هم بوده و بهش گفته به ندا بگو زودتر عقد کنه که من میخوام برم؟!!!و برادرکم به هیچ کسی چیزی نگفته بود تاااا روزی که مامانم از بینمون رفت…

روحت شاد مامانم…تو همیشه کنار من هستی…دوستت دارم همیشه…