بایگانی تیر, ۱۳۹۶

چهارشنبه, ۲۱ تیر, ۱۳۹۶

سلام

ممنونم از همدردی ها و تسلیتهاتون…ممنونم از پیغامهای پر از محبتتون…امیدوارم که رفتگانتون قرین رحمت باشن و پدر و مادرتون شاد باشن، اگر هستن هنوز کنارتون و یا اگر نیستن روحشون شاد باشه…سخت ترین تجربه زندگی هر آدمی از دست دادن هستش و از دست دادن پدر و مادر سخت ترین سخت ترین هاست…ولی خب به هر حال باید باهاش کنار اومد، چاره ای نیست…روز و لحظه ای نیست که به یاد مامانم نباشم…همش در حال حرف زدن باهاشم، باهاش مشورت می کنم و ازش کمک می خوام و …خلاصه انگار که هنوز کنارم هست…انگار نه انگار که پنجاه و شش روزه که از بینمون رفته…هنوز میرم سرخاکش اشکم سرازیره و هنوز باور نیست که نیستش…ناباورم و از یه طرف هم انگار سالهاست که نیستش…نبودش خیلی سخت و طولانی و سنگین گذشته…به هر حال من مامانم رو کنارم دارم هنوز، خاطراتش و یادش و همه اون چیزهایی که یادم داده همیشه با منه…

در مورد تبریکات ازدواجم هم خیلی ممنونم…از حال و روزم بخواین باید بگم که دنبال خونه می گردیم.خونه خودمون قرار بود تا آخر سال آماده بشه که فعلا گفتن یک سال و نیم دیگه و ما هم رفتیم یه خونه رو بیعانه دادیم تا ایشالله آخر ماه تحویلمون بدن.از وسایل بگم که هنوز هیچی نخریدم.جز سرویس قاشق چنگال مهمونم و البته سرویس چاقوهای آشپزخونه م!که تازه چاقوها رو هم الف جانم در یک ماموریت کاری خرید!یه سری ظرف و ظروف هم دارم از قبل.ولی به طور جدی از هفته دیگه میرم برای خرید.دل و دماغ نداشتم و از یه طرف هم با خودم فکر کردم جوری خرید کنم که مستقیم ببریم خونه مون و دیگه یه بار نیاریم خونه بابام و بعد ببریم خونه خودمون!اینم از این.

دیگه چی بگم؟!هاان در مورد جشن عروسی هم باید بگم من همونجوری که قبلا هم گفته بودم خیلی اهل جشن عروسی نبودم و نیستم.با همسر جان هم کلی در این باره صحبت کردم و راضیش کردم.هرچند میگفت بعدا پشیمون میشی!که گفتم نه!کسی پشیمون می شه که ار بچگی حسرت پوشیدن لباس عروس رو داشته و زمان عروسیش بنا به ملاحظاتی این کار رو نکرده!نه منی که همچین آرزویی نداشتم.برای مراسم عقدم هم برادرم و خاله م و پسرخاله م اومدن ایران.خاله م زودتر اومد که نقش بزرگتر و مادری رو داشته باشه.ولی خب عملا همه کارها رو خودمون کردیم.یه پیرهن سفید پوشیدم و با مانتوی نباتی و شال سفید.آرایشگاه هم رفتنم و یه آرایش معمولی(هر چند به نظر همسرجان آرایشم زیاد بود!) کردم و موهام رو براشینگ کردم.بعدش رفتیم محضر و اونجا آتلیه داشت و عکس گرفتیم.با حضور تقریبا بیست نفر از دوستان و نزدیکان خطبه خونده شد و بعدش رفتیم رستوران و بعدش رفتیم خونه مون.خونه هم صندلی گرفته بودیم و وسایل رو جمع کردیم و خلاصه کلی هم بزن و برقص کردیم اونجا.یه مراسم جمع و جور و خوب.یه دسته گل رزسفید هم دستم گرفتم که قرار بود سیزده تا شاخه رز توش باشه.چون هم روز تولد من سیزدهم هستش و هم عدد مورد علاقه همسرجان سیزده!البته بعد که دسته گل رو از گلفروشی گرفتیم آقای گلفروش چهارده تا شاخه رز زده بود که از نحسی!سیزده کم کنه!ما هم یه شاخه ش رو جدا کردیم!

قرار بود بعد از عقد بریم سفر و بعدش بریم دنبال خونه و وقتی خونه رو چیدیم، یه مهمونی جمع و جور بگیریم و بریم سرخونه زندگیمون.مسافرت رو رفتیم و دنبال خونه بودیم که مامانم رفت…خلاصه فعلا جشن هم منتفی هستش…حتی همون جشن مختصر چون اصلا دل و دماغش رو ندارم…

راستی از الف براتون بگم!ده سال از من بزرگتره.پسر بزرگ و بچه بزرگ خانواده س و دو تا خواهر و دوتا برادر داره.خواهرها ازدواج کردن و بچه دارن(زندایی شدم!)و برادرها مجرد هستن هنوز!یعنی جمع خانوادگیشون همونه که میخواستم…شلوغ پلوغ و پر رفت و آمد!

دیگه اینکه چند وقته به سرم زده یه کانال تلگرام بزنم و اونجا بنویسم.چون الان دیگه خیلی وبلاگ خونه باب نیست.منتهی فکر می کنم که شاید فرصت نکنم زیاد بنویسم.دروغ چرا؟!یه کانال هم ساختم ولی بعد حذفش کردم!حالا تا ببینم چی میشه…

هوا هم خیلی گرمه…خورشید جان!آرامتر بتاب!!!

مراقب خودتون باشین…