بایگانی شهریور, ۱۳۹۶

سه شنبه, ۷ شهریور, ۱۳۹۶

سلام علیکم.خوبین؟خوشین؟سلامتین؟!

همونجور که مستحضرید من رفتم سر خونه و زندگی خودم!البته از کجا مستحضر باشین؟!هااان؟!خب الان گفتم دیگه.من تقریبا یک ماهه رفتم خونه خودم.آمااا اینکه چه جوری رفتم رو میدونین؟مثلا با مهمونی و رقص و طرب و بعدش هم مهمونی جهازبینی و این حرفها؟!نه جااانم…نه….الان میگم خدمتتون!

خب از اونجایی که اصلا عروسی نمی خواستم و داشتم به یه جشن خودمونی رضایت می دادم(اونم بعد از کامل شدن خونه و چیدن وسیله ها)و از اونجایی که مامانکم پر کشید، دل و دماغ همون جشن خودمونی رو هم نداشتم…خونه گرفتیم و رفتیم دنیال وسیله ها!

اول از همه وسایل برقی رو گرفتیم که یه هفته بعدش اومدن تحویل دادن.دو روز بعدش هم اومدن و لباسشویی و گاز و ظرفشویی و یخچال رو نصب کردن.البته یخچال خنک نکرد و معلوم شد گازش خالی شده بوده و خلاصه دوباره اومدن گازش رو نمی دونم چی کار کردن و خلاصه راه افتاد!

یعنی شما الان یه خونه رو تصور کن با همین وسایلی که گفتم.یه روز چهارشنبه ای بود که از شرکت اومده بودم خونه و الف هم رفته بود خونه خودشون و طی تماس تلفنی گفت من میخوام یه سری و سیله ببرم خونه.منم گفتم ااا منم میام پس یه سری خرده ریز بیارم.بعد اوشون گفتن اگه میای پس شب هم بمونیم.منم گفتم باشه.یه دوتا پتو و بالشت بردم که شب بمونیم.خلاصه شب موندیم و دیگه موندیم همونجا…توی خونه بی وسیله!

بابام باورش نمی شد که انقدر یهویی رفتیم خونه خودمون.مادر همسر تا یه هفته فکر می کرد همسرجان خونه ماست و نمی دونست رفتیم خونه خودمون!خلاصه یه همچین مدرن بازی درآوردیم!

رفتیم مبل و نهارخوری و سرویس خواب سفارش دادیم که گفتن ده روز دیگه می فرستیم.توی این مدت هم خرد خرد وسایل و کاسه بشقابم رو بردم.بعد پرده سفارش دادم.اول پرده های اتاق خوابها آماده شد و نصب کردیم.یه روز دیگه رفتیم میز تلویزیون خریدیم و زنگ زدیم اومدن تلویزیون رو نصب کردن.یه خونه خالی که فقط آشپزخونه ش وسیله داره و اتاق خوابها پرده دارن با یه میز تلویزیون که تلویزیون روشه!

بعد پرده های پذیرایی آماده شد و نصب کردیم.بعد رفتیم دوتا صندلی برای اپن خریدیم و خیلی لاکچری شد خونه مون دیگه!

بعدش سرویس چوب اومد و خونه مون شکل آدمیزادی پیدا کرد.بعد جاکفشی خریدیم و کفشهای دم دستی رو سر و سامون دادیم.بعد کمدها رو چیدیم.بعد رفتیم لوستر خریدیم و نصب کردیم.بعدش فرش خریدیم و پهن کردیم.

این وسط مسطها هم هزار بار رفتیم خرید خرده ریزهایی که هیچ وقت تموم نمیشن!

تمام مراحلی که در بالا ذکر شد یه یه ماهی طول کشید تقریبا و فاصله هر مرحله با مرحله بعدی تقریبا دو سه روزی بود!خلاصه بلخره خونه شکل آدمیزاد گرفت.هفته پیش هم از خونه بابام، گلدونهام رو آوردم و خیاللم راحت شد و امروز صبح قبل از اومدن به سرکار که رفتم سروقت گلها و معاشرت باهاشون دیدم به به شمعدانی جان یه گل خوووشگل کوچولو داره…

و این چنین بود که خونه ما شکل خونه شد و ما ساکن شدیم!و پنجشنبه این هفته اولین مهمونی رو قراره برگزار کنیم با حضور خانواده گرامی همسرجان!

دلم میخواد اون دوستانی که هر موقع در مورد جشن عروسی و اینا صحبت می شد و من میگفتم من عروسی نمی گیرم و بهم میگفتن وقتی پاش بیفته میگیری و خوبم میگیری، الان هم اینجا رو میخوندن و می دیدن که عملا هم همین کار رو کردم…نمیگم خوبه یا بده.هر کی عقیده ای داره برای خودش.منم کاری رو کردم که به نظر خودم درست بود.

امروز صبح هم داشتم میومدم سرکار یه دونه از این گل فروشی هایی که مثل باغچه بزرگ هستن رو پیدا کردم نزدیک خونه و حسااابی شاد شدم.امشب که قراره بریم پیش بابام، ایشالله فردا می ریم از خجالتش درمیایم و هم برای گلهای قدیمیم گلدون جدید می خرم و هم یه سری گلدون خوشگل فسقول آپارتمانی برای شلفی که توی خونه س و فعلا نسبتا خالیه…

بابام هم خوبه و یا من میرم سر می زنم و یا اون میاد پیشمون…دلم برای تنهاییش کبابه ولی خب چه کنم؟!

جمعه تولد مامی جانمه…مامانم تولدت مبارک هرجای این دنیا که باشی…حتی اگه نبینمت و لمست نکنم ولی یادت خیلی قوی و پررنگ با منه…

ممنون از کامنتها و محبتهاتون…ممنون از شماره هایی که برام گذاشتیم و همه حمایتها…کانال که فکر نکنم بزنم چون فرصت نوشتن توش رو فکر نکنم داشته باشم…البته یه وقتهایی وسوسه میشم ولی در حد همون وسوسه باقی مونده!اگه قطعی شد چششم خبر میدم…اینستاگرام هم دارم ولی خب مربوط به نوشته های وبلاگ نیست…منم مثل خیلی ها عکسهای زندگی و روزمره رو توش میذارم…