بایگانی مهر, ۱۳۹۶

شنبه, ۲۹ مهر, ۱۳۹۶

یک بانوی سی و شش ساله دارد می نگارد..سی و شش ساله شدم رفت…زندگی کماکان مثل قبل جاری هستش…نگرانم برای بابام و تنهاییهاش…دارم راضیش می کنم خونه مون رو بفروشه و بیاد یه خونه جدید بگیره و خاطره های جدید بسازه…این خونه مون بوی مامانم رو میده و من نمیتونم برم اونجا.میرم حالم خراب میشه.نسبت به محله خونه پدری هیچ حس خاصی ندارم دیگه…طاقت دیدن اون خونه رو بدون مامانم ندارم…من که سر زندگیمم اینه وضعم.وای به حال بابام که از سرکار میره خونه و تنهاست…خلاصه که دارم بابام رو میکشونم خونه جدید…امروز عصر هم قراره من و همسر بریم خونه ای که بابا نشون کرده رو ببینیم.نشون که چه عرض کنم…خودش دیده و پسندیده و ما هم در نقش همینجوری می ریم ببینیم چه جوریاس!بعدش هم قراره بابا بیاد خونه ما و شام هم خوراک ماهی همسر پز بخوریم…دیگه چی؟!هیچی دیگه…پاییز دوست داشتنی هم اومده…دلم برای مامانم تنگه خیلی زیاد…وسعت دلتنگی بیشماره…من مامانم رو توی قلبم دارم و باهاش حرف میزنم…

دیگه اینکه دلم میخواد زودتر مامان بشم…بشینم خونه و به بچه م برسم…این رویا هم داره کم کم نزدیک میشه.البته هنوز خبری نیست…یه سری آمادگی های شخصی دارم و بعدش ایشالله شیرجه به سمت بچه دار شدن…ایشالله در سال جدید میرم واسه نی نی …

من جمع کنم برم خونه دیدنی بابا…