بایگانی دی, ۱۳۹۶

دوشنبه, ۱۱ دی, ۱۳۹۶

خب باز دری به تخته ای خورد و تلگرام و اینستاگرام فیلتر شدن…دلیلش رو کاری ندارم…گرونی، داغونی وضع معیشتی مردم، دلایل سیاسی….دلیلش هرچی بود باعث شد من یاد اینجا بیفتم و بیام یه دو کلوم بنویسم…داشتم فکر می کردم اصلا اگه این اینستاگرام و تلگرام نبودن شاید هنوز وبلاگنویسی رونق داشت…

امروز رفتم یه سری به نوشته های قدیمی خودم زدم…میگم قدیمی یعنی خیلی قدیمی ها….زیاد…دور دور…خنده م گرفت از اون همه سادگی و حماقت…میدونین یه وقتهایی یه چیزهایی انقدر جلوی چشممون هستن که جلوی همه دیدمون رو گرفتن و نمیذارن دورتر رو ببینیم…موندن توی یه سری روابط هم همینه!و نتیجه ش میشه از دست دادن سالهای زیادی از عمر!هر چند بهاش تجربه کسب کردنه ولی خب شاید می شد بهای کمتری بابت این تجربه ها پرداخت…بهایی خیلی کمتر از سالهای عزیز عمر…

میدونین همون موقع ها هم که در تب و تاب اون رابطه گذشته بودم و ماجراهای بعدش، خیلی ها بهم گفتن داری اشتباه می کنی و …ولی از اونجایی که آدمی خیره سره و فکر می کنه نه!من با همه فرق دارم، دقیقا براش همون اتفاقهایی میفته که برای همه آدمها در چنین شرایطی میفته…

الان دور و ورم می بینم که دوستان در چه روابطی هستن…توی تک تکشون خودم رو می بینم با همه اون سادگی و خود گول زدنها…منتهی اگه من اون موقع به حرف کسی گوش دادم، الان هم کسی به حرف من گوش میده!در نتیجه من محترمانه احترامم رو نگه میدارم و چیزی نمی گم و فقط حرفهاشون رو گوش می دم و شاپرک وار مژه می زنم و البته گهگاه دیگه نمی تونم تحمل کنم و تشری هم می زنم ولی خب…اگه اون تشرها رو من کار کرد اون سالها، الان هم روزی بقیه کار می کنه!

مخلص کلام اینه که خواهشا بیاین خودمون رو گول نزنیم که رابطه ای که گند خورده توش بلخره یه روز درست می شه و دنیامون میشه گلستان و من میشم ملکه مدینه فاضله!نخیییییییییر…از این خبرها نیست…آدم چیزی که بالا آورده رو نمی خورده دیگه!

زندگی ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست که زمان و وقتمون رو پای شاید و امایی بذاریم که به یه آدم دیگه وصله!یعنی بشینیم منتظر که اون آدم درست بشه و خوب بشه و بعدش لی لی لی لی…کاش بلد باشیم واقع بین باشیم و حتی اگر کسی رو گول زدیم خودمون رو گول نزنیم و با خودمون صادق باشیم که همین می تونه نجاتمون بده!

واقعا چرا باید سالهای عمر نازنینمون رو که قابل جبران هم نیست رو انقدر ساده لوحانه از دست بدیم؟!نکنین دوستان جان من…نکنین…می دونم که می کنین البته، همونجوری که من خودم با زندگیم کردم و به حرف کسی گوش ندادم و الان میگم حیییف…به هر حال گذشته گذشته ولی کاش یاد بگیریم توی واقعیت زندگی کنیم نه توی رویای و هپروت!

من فکر می کردم که طرف مقابلم بهترین و کامل ترین آدم دنیاست و خلاصه دنیا دیگه مثل اون نداره!بعدش هم که گند خورد توی رابطه مون بازم فکر می کردم اشتباه می کنم و همه چی درست میشه و خلاصه نشسته بودم پی سراب!بگذریم که به بدترین نحوی که میشد، اون رابطه برام تموم شد!یعنی بهم خیانت کرد…هرچند پدرم دراومد و هرچند خیلی سخت بود ولی الان واقعا بابتش خوشحالم چون اگه خیانت نمی کرد لابد من هنوز نشسته بودم منتظر که یه روزی همه چی درست میشه و الان همسرم رو کنارم نداشتم…مردی که اصلا قابل مقایسه با اون طرف نیست…و تازه دارم می فهمم توی اون رابطه چقددددر به خودم ظلم کردم…و من چقدر خوشحالم که حتی همه اون سختی ها اتفاق افتاد تا من الان الف جان رو کنارم داشته باشم…یه انسان معقول و نرمال و منطقی…

خب از منبر بیام پایین!

دیگه چطور مطورین؟!

انقدر دلم میخواد از خواننده های سالهای دورم خبر داشته باشم که نگوووو…رفتم کامنتهای خیلی قدیمی رو چک کردم ولی اغلب وبلاگهاشون رو حذف کردن و اون تعداد محدودی که ایمیل گذاشته بودن هم احتمالا به ایمیلهاشون سر نمی زنن!

راستی اینجا کامنتهاش تاییدیه.اگه کامنت بذارین تا تایید نکنم کسی نمی بینه!خیالتون تخخخخخت…امنیت برقراره!

از حال و روز خودم بخواین خوبم و مشغول زندگانی!بابام خونه رو فروخت و اومد یه جایی نزدیک خونه من!تخلیه خونه با اون همه وسیله و خاطره پروسه ای بود در نوع خود سخت و طاقت فرسا!از همه سخت تر هم جمع آوری وسایل مامانم بود…خیلی سخت بود…برادرکم یه هفته اومده بود ایران و یه روز باهم رفتیم خدمت بقیه وسایل باقی مونده رسیدیم و مثل وسایل قبلی مامانم یعنی تخت و ویلچیر و وسایل درمانیش، لباسهاش رو هم دادم به کهریزک…و فقط لباس عقدش و تورش و سفره عقدش و کفش عقدش رو با خودم آوردم خونه خودم…بقیه رو دادم رفت…جای مامانم بدون احتیاج به هیچ وسیله ای تو قله قلبمه…و چقدر جاش خالیه و من کمبودش رو حس می کنم…وقتهایی که مهمونی دارم توی خونه م…وقتهایی که بابام میاد خونه م…وقتهایی که دلم میخواد حرف بزنم، اونم حرفهای مادر و دختری…البته که باهاش حرف می زنم زیاد ولی خب…صدای پاسخش رو دریافت نمی کنم…

خودم هم کماکان میرم سرکار و عصر میام خونه و با کارهای خونه سرم گرمه و آشپزی و معاشرت با همسرجان…کتاب می خونیم و فیلم و سریال می بینیم…سینما میریم…خرید خونه میریم و آخر هفته ها به خونه بابام و خونه باباش سر می زنیم و خلاصه برای خودمون خوشیم!

بچه هم فعلا نداریم!

 تا درودی دیگر هم بدرود!