جمعه,۱۳ فروردین, ۱۳۹۵ ۲۱:۲۱

تعطیلات نوروز مثل برق و باد گذشت…باورم نمیشه دو هفته تعطیلی تموم شد…تازه من از روز 25 اسفند به بعد هم شرکت نرفتم.ولی خب وقتی بزرگتر میشی، زمان سریعتر و سریعتر می گذره…تعطیلات هم سریع گذشت…هفته اول عید رو که یه مسافرت هیجان انگیر با یک سری آدم هیجانی داشتم که خیلی خوب بود.جاهایی رفتم که تاحالا نرفته بودم…یه سال تحویل متفاوت…یه شروع متفاوت برای یک سال متفاوت.این مسیر سفرم بود.

12

میخواستم سفرنامه بنویسم ولی فعلا حس و حالش نیست….شاید بعدا نوشتم…

بعد از برگشت از سفر یه یه روزی ریکاوری کردم خودم رو و بقیه ش به مهمونی رفتن و مهمونی دادن گذشت…سینما هم نشد برم…حیف…سینما رفتن توی بهار یه حال خوشی داره…همه چیز توی بهار یه حال خوشی داره…به شرطی که حال دلت خوش باشه…

فردا اولین روزکاری سال جدید هستش.یه جورایی انگار سال جدید به صورت جدی از فردا شروع میشه.امیدوارم اتفاقهای خوبی در انتظارمون باشه.هر چند به نظرم ما خودمون با انتخابهامون خوب یا بد رو میسازیم…امیدوارم انتخابهای درست و هوشمند داشته باشیم.پر از سلامتی و عشق و خوشی باشیم…به آرزوهامون برسیم و بخندیم از ته دل…

میخواستم یه متن دلی بنویسم ولی نشد…نیومد…هرچی زور زدم نیومد…اصلا انگاری دیگه کشش نوشتن نوشته های بلند رو ندارم…

سیزده تون به در….غم هاتون به در…

مراقب خودتون باشین!

سال نو مبارک

پنج شنبه,۲۷ اسفند, ۱۳۹۴ ۱۳:۳۰

خب خب سال 94 داره آخرین نفس هاش رو می کشه.همه چی رفته رو دور تند و هوا که یهو یادش افتاد هر آنچه توی زمستون سرما نداشته، باید آخرین زورهاش رو بزنه و یهو امروز هوا سرد شد…

از اونجایی که امشب مسافر هستم و سال تحویل خونه نیستم، گفتم آخرین پست امسال رو امشب بنویسم.هر چند امسال برای من از نظر وبلاگ نویسی سال پرباری نبود.انگاری وبلاگ نویسی از رونق افتاده…ولی خب به رسم هر ساله آخرین پستم رو می نویسم…

معمولا آخرین پست سال یه جمعبندی از سال گذشته و تبریک سال جدید و آرزوها و خواسته ها و برنامه های سال جدید هستش.

برای من سال 94 خیلی خوب شروع نشد.از همون اولش یه حس  شک و تردیدی داشتم که ولی خیلی خوب خودم رو گول زدم و اواخر فروردین بود که بهم ثابت شد که حسم درست بوده…فکر می کردم دنیا برام تموم شده، چون با بزرگترین ترس زندگیم روبرو شده بودم.اگه یکی بهم میگفت امسال آخر سال توی اسفند می شینی و درمورد این اتفاق می نویسی، یه دونه می زدم زیرگوشش و می گفتم من احتمالا می میرم و ماه بعد رو نمی بینم!چه برسه به آخر سال!!!

ولی خب از اونجایی که آدمیزاد جون سخت و پوست کلفته، هر چیزی که نکشتش، قوی ترش می کنه…نیمه اول سال تقریبا توی کما برام گذشت…توی دود و مه و غم و اندوه و ناباوری و بهت و حسرت و حال خراب و افتضاح روحی که به جسمم هم زده بود.هزار تا چرا و امای بی جواب داشتم…زندگی روزمره م رو داشتم ولی انگار من نبودم.یه رباتی بود به اسم من و با ظاهر من که زندگی می کرد.این وسطها حال مامانم هی خیلی بد شد.تقریبا رفت و برگشت و الان شکر خدا حالش خیلی خیلی خیلی بهتره و این یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی من توی امسال بوده که زمان بیشتری رو با مامانم گذروندم و مامانم حالش خیلی بهتره…

از نیمه دوم کم کم به خودم اومدم و با کمک دوستان خیلی عزیز و دکتر و دارو و ….و البته مهمتر از همه همت خودم، کم کم سرپا شدم…عین یه درخت که جوونه می زنه، یا عین یه مار که پوست می ندازه، یا کرم که پیله می کنه و پروانه ازش میاد بیرون…

آشنایی نزدیکتر با یک سری دوستان خوب از موهبتهای نیمه دوم امسال بود.دوستانی که شدیم نزدیک تر از پیرهن به هم و شدیم یه خونواده، هر چند در اقصی نقاط ایران و جهان پر و پخشیم ولی یه چیزی ما رو به هم پیوند زده و اونم یکدلی و یکرنگی و دوست داشتن همدیگه س…فاصله ها بهانه هستن…دلها می تونن بدون درنظر گرفتن فواصل فیزیکی ، به هم دور یا نزدیک باشن…

یه روز به خودم اومدم و دیدم سال 94 که فکر می کردم بدترین سال عمرم بوده، یه جورایی انگار بهترین سال عمرم شده!!!من با بزرگترین ترس عمرم روبرو شدم و ازش گذشتم…خیلی چیزها یاد گرفتم…خیلی خیلی خیلی بیشتر خودم رو شناختم…تونستم دوباره روحیه شادم رو به دست بیارم و این بار واقعی تر…انگار قدر خیلی چیزها رو بیشتر می دونم.خیلی چیزهای ریزه میزه توی زندگی که میشه به خاطرشون روزی هزار بار شکر کرد…

امسال دستاوردهای زیادی داشتم، هم از لحاظ مالی و هم روحی.خیلی جالبه که اوضاع شرکت امسال خیلی خوب نبود و همین الان که دارم اینا رو براتون می نویسم، پنج ماه حقوق عقب افتاده داریم و حتی عیدی و سنوات هم نگرفتیم.ولی من انگار برام مهم نیست.نه که حسابم پر از پول باشه، نه.فهمیدم وقتی قرار باشه برسه از هزار جا میرسه…کافیه تو فقط بخوای…امسال با این اوصاف نامیزون مالی شرکت من به دستاوردهای مالی خوبی رسیدم یا هدیه گرفتم. بلخره بعد از چند سال ثمره کارم، یه سرمایه گذاری کردم، هر چند قسط و اینا داره ولی خب…خوشحالم…

سالی که فکر می کردم بدترین سال زندگیمه، شد بهترین سال زندگیم.سال رشد…سال بلند شدن از شکست…سالی که دستم رو گذاشتم روی زانوم و ذره ذره بلند شدم و کمرم رو صاف کردم…سالی که سفرهای زیادی رفتم از نوع دیگر…سفرهایی که برخلاف همیشه از دم خونه سوار ماشین نشدم و دم ویلا پیاده بشم…با آدمهای زیادی آشنا شدم توی این سفرها…خوشحالم که به لیست پارسالم که نگاه می کنم، بیشترش رو تونستم امسال عملی کنم.

من هر سال قبل از سال تحویل یه سری خواسته های سال جدیدم رو می نویسم.لیست امسالم خیلی باحال بود.اولین نوشته لیستم که همون روبرو شدن با ترسم بود در اوایل سال اتفاق افتاد و آخرین خواسته لیستم که برقراری دوباره ارتباط به هدیه بود، در اواخر سال اتفاق افتاد.البته بقیه موارد لیست که اون وسط مسط ها بودن هم عملی شدن هاااا البته نه همه شون…

خدا رو شکر می کنم بابت آدمهایی که اطرافم هستن، بابت کاری که دارم، بابت سلامتی، بابت دوستهام، همکارم، بابت خانواده م، بابت پدرم و مادرم که سایه شون بالای سرمه.بابت برادرم که امسال برخلاف هر سال که شاید چند سال میشد نمی دیدمش، امسال دوباره دیدمش و بار دومش اومدنش عااالی بود و عین یه خون دوباره توی رگ های من بود و انگار جون دوباره بهم داد برای ادامه راه…خدا رو شکر می کنم بابت پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین…

خوشحالم که توی بلبشوهای اول سال، خیلی از آدمها رو شناختم و چهره واقعی شون برام رو شد…

خوشحالم که تونستم یکی رو ببخشم و بار کینه و عداوت رو با خودم به دوش نکشم…

سال جدید رو دارم متفاوت شروع می کنم.متفاوت از هر سال.من اعتقاد دارم هر سال سال تحویل آدم باید خونه خودش باشه، ولی امسال با یکی از بهترین دوستانم که یکی از فرشته هایی هست که بالهاش دیده نمیشه، داریم میریم سفر.یه سفر یک هفته ای با تور به جاهای جدیدی که هیچ کدوم رو تاحالا ندیدم.سال تحویل رو هم خونه نیستم و احتمالا لب آب باشم.یه شروع متفاوت، برای یه سال متفاوت خوب…

امیدوارم سال جدید برای همه مون خوب باشه.اول از همه پر از سلامتی باشه.بعدش عشق باشه و دلخوشی…خنده روی لبها..رسیدن به خواسته ها و آرزوها…پر از صلح و آرامش برای کشورمون و دنیا…

پارسال شعری که برای سال تحویل نوشتم این بود:چرخ گردون چه بگردد چه نگردد تو بخند…و این شد مصداق بارز لحظه های امسال زندگیم…چرخ گردون دنیای کوچک من خیلی روزهای این سال نچرخید ولی من خندیدم…یا سعی کردم ادای خندیدن رو دربیارم…

امسال می خوام این شعر رو بنویسم با یه ذره تغییر کوچولو:

سال را که تحویل می گیری خوب نگاهَش کن
سالِم باشد 
غم نداشته باشد
زیاد بخَندَد
و حتما سبز باشد…
سال نو مبارک…در پناه حق
 گوش بدیم:

خیلی دور، خیلی نزدیک

جمعه,۱۴ اسفند, ۱۳۹۴ ۹:۵۰

هدیه رو که یادتونه؟امروز روز عقدشه.دوستی که به خاطر یه سوتفاهم مسخره دوازده سال از هم بیخبر بودیم و حدود یک ماه پیش بلرخه ترسم رو کنار گذاشتم و باهاش تماس گرفتم و برخلاف انتظارم هیچ برخورد بدی ندیدم.نه ازخودش و نه از خانواده ش…چند بار هم به دیدنشون رفتم و مثل همون موقع ها با مامانش گرم گرفتیم ولی خودش…هنوز یه مقدار با اون سالها فرق داره…با توجه به شخصیتش و درونگرا بودنش و ناراحتی عمیقش بابت از دست دادن پدرش بهش حق میدم، همه اینها رو به دوازده سال دوری بر سر یه سوتفاهم اضافه کن…تو همه این سالها خوابش رو میدیدم که ازدواج کرده و من کنارش نبود.بعد از تماس فهمیدم که قرار بوده شب یلدا عقد کنه ولی به خاطر فوت پدرش عقب افتاده و امروز، چهاردهم اسفند ماه که معادل سومین ماهگرد فوت پدرش هست، قراره توی محضر عقد کنه.خیلی خصوصی و جمع و جور.و البته من هم دعوتم.یعنی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم بود که زمان عقدش کنارش باشم…هر چند نمی خواستم به قیمت از دست دادن پدرش در چنین روزی کنارش باشم که اگه پدرش هنوز بود، شب یلدا عقد کرده بود و من که تماس می گرفتم باهاش از عقدش یه سه ماهی گذشته بود.ولی چرخ روزگار چنین چرخید که روز عقدش کنارش باشم.خیلی خوشحالم از این بابت…با توجه به وضعیت روحیش  و خصوصی بودن مراسمش اصلا انتطار نداشتم برای محضر دعوتم کنه…با خودم فکرکردم اگه روابط مثل سابق بود و یخ های رابطه بیشتر آب شده بود، قاعدتا من باید دیشب خونه اونا می بودم ولی خب…نیستم…بعد از چند روز مریضی نشستم و یه استرس شیرینی دارم.برای لحظه بله گفتنش.فکر کنم باید با خودم یه جعبه دستمال کاغذی ببرم که اشکهای ذوقم رو پاک کنم…هر شب به یمن داروها ساعت ده نشده خواب بودم ولی دیشب…خوابم نمی برد که نمی برد…همش بهش فکر می کنم که الان در چه حاله؟از ساعت شش و نیم صبح هم بیدارم!یه کم هم استرس گرفتم که نکنه به خاطر ساعت وقت آرایشگاهی که گرفتم، دیر برسم محضر.ولی از اون طرف به خودم دلداری میدم که فردا اون ساعت تنها مشتری من هستم و از محضر تا آرایشگاه هم راهی نیست…بعدشم خدایی که بعد از این همه سال من رو سر عقد هدیه رسوند، حتما من رو به موقع سر عقدش هم میرسونه…

مهم اینه که بعد از این همه سال موقعی به خواسته دلم رسیدم و به ندای دلم گوش دادم که هنوز زمانی برای بودن کنارش در لحظه عقدش رو دارم…
خوشبخت بشی دوست دوران قدیم من…به امید اینکه روابط انقدر خوب بشه که شب قبل از عروسیت من خونه تون و پیشت باشم…
گوش بدیم…

نفس های آخر سال

پنج شنبه,۶ اسفند, ۱۳۹۴ ۱۰:۱۳

به قاعده هر دو هفته یک بار امروز علی آقا اومده و مشغول تکوندن خونه س…شنبه تولد هدیه س و من با مامانش هماهنگ کردم که امروز سورپرایزی با کیک و اینا برم دم خونه شون و غافلگیرش کنم…طفلی دوستم پدرش رو دوماهه از دست داده…خیلی حال روحیش نامیزونه…

علی آقا داره میشوره و انگاری کم کم بوی عید داره میاد.از توی خیابونها و درختها و حراجی مغازه ها و شلوغی خیابونها…یعنی باور کنم سال نود و چهار داره تموم میشه؟!البته که به خواست من نیست و چه باور بکنم و نکنم، روزها میان و میرن…

و اما سال نود و چهار…خیلی سال سنگینی بود برام…نمی گم دوسش نداشتم چون توی همون سختی هاش رشد کردم و عین یه کرم که از پیله میاد بیرون و هویتش دیگه کرم نیست و پروانه س، منم اینجور شدم…نه که حالا خیلی هم دگرگون شده باشم ولی خب…خیلی تغییر کردم…از نظر درونی مخصوصا…

با همه این سنگین بودن سال نود و چهار نمی گم که دوسش نداشتم.سخت بود و دشوار ولی دوسش داشتم چون انگاری بزرگ شدم…اینم یکی از سالهای عمرم بود و بعدها مطمئنم ازش به عنوان یه سال خاص که نقطه عطف خیلی چیزها بوده ازش یاد می کنم…

بهار بازم میاد عشق رو میاره…الهی که بیاره…از نوع خوبش هم بیاره…از اون خوب خوبهاش…بیاره و بمونه…

بیحوصلگی، بیماری و تنهایی خر هستند!

پنج شنبه,۲۲ بهمن, ۱۳۹۴ ۲۳:۵۶

امشب یه طوریم اصلا…برونشیت شدم و یه وری افتادم توی خونه.اولش فکر کردم آلرژی بهاره زودهنگامه ولی بعدش معلوم شد که نخیر!قضیه جدی تر از این حرفهاست.دو روزه افتادم تو خونه.دکتر گفت در طی 3 تا 5 روز آینده حالت بدتر میشه ولی من امیدوارم بهتر بشم چون کلی کار دارم چون نمی تونم همینجوری بیفتم توی تخت…چون کلافه شدم دیگه…

هدیه رو یادتونه؟دوست قدیمیم که 12 سال بود ازش بیخبر بودم؟هفته پیش طی یک اقدام انتحاری بلخره بهش پیغام دادم و فرداش هم دیدمش…این که ته رابطه چی میشه بماند…کاری که 11 سال و خرده ای بود به تعویق انداخته بودم رو بلخره انجام دادم….غورباقه م رو قورت دادم…

دماغ و حس بویایی و تنفس کلا تعطیل شده…بیماری خر است…تنهایی خر است…حوصله سر رفته و کلافگی خر است…

چند وقته میخوام بیام اینجا بنویسم ولی باورتون میشه یوزر پسوردم رو یادم رفته بود؟تا اینکه امشب از توی ایمیلم درش آوردم…

هر چی دارو میخورم هم من رو نمی خوابونه.قاعدتا این داروها باید فیل رو از پا بندازن، حالا من چرا هنوز سرپام؟الله اعلم…شاید چون من فیل نیستم…همش حلقم خشکه…انقدر هم که آب میخورم…اصلا یه حال غریبیم که در کلمات نگنجد…بخوابم…بخوابم…فردا که بلند شدم حتما روز بهتریه و حالم بهتره…این جادوی خواب….

دلم میخواست افسار کیبرد رو بدم دست دلم و بنویسم ولی کلافه م از بی نفسی…شاید وقتی دیگر…شاید…فعلا خوشحالم که یوزر پس اینجا رو یادم اومد….فکر کن!!!جایی که روزی انقدر عزیز بود انقدر مهجور بیفته…آدمها هم همینن دیگه…یه روز عزیزن و یه روز غریب….یه روز رو عرشن و یه روز روی فرش…

گوش بدیم…

اثر انگشت ما

از قلب هايى

كه لمسشان كرديم
هيچ وقت

پاك نميشوند…

زن ها/چارلز بوكوفسكى

2016

جمعه,۱۱ دی, ۱۳۹۴ ۱۲:۵۳

امروز روز اول سال 2016 میلادی هستش.درسته ما هیچ چیزمون با تقویم میلادی تنظیم نیست.ولی به نظرم هر چیزی که بتونه یه شروع تازه باشه خوبه.شروع سال جدید چه میلادی، چه شمسی و چه قمری می تونه یه شروع جدید باشه برای همه اون کارهایی که هی عقب انداختیمشون.یه شروع جدیدی باشه برای اینکه انسان، همشهری، همکار، فرزند، دوست و …بهتری باشیم.

دلم میخواد آرزو کنم که در این سال جدید اول از همه صلح توی جهان باشه.همه سالم باشن.دلها خوش باشه.لبها خندون باشه.کینه ها رو از دل هامون بیرون کنیم.بیشتر خودمون رو بشناسیم.یادمون باشه که با وجود همه اطرافیان خوبی که اطرافمون هست بازم خودمونیم که باید دستمون رو بذاریم روی زانومون و یا علی بگیم و زندگیمون رو بگذرونیم…

توی این مدت زیادی که اینجا ننوشتم زندگی جاری بوده.مثل همیشه.منم مشغول کار و بار و ماموریت و …خونه داری و مامی داری و …

دوهفته پیش خان داداش به صورت سورپرایزی اومد و من رو واقعا خوشحال کرد.چون همون روز داشتم از ماموریت بر می گشتم و با خودم گفتم چی می تونه من رو واقعا از ته دل خوشحال کنه و هیچی پیدا نکردم.ولی چند ساعت بعد با دیدن خان داداش فهمیدم چی می تونه حالم رو خوب کنه.اصلا انگار انرژی دوباره بهم تزریق شد.باطریم شارژ شد.هیجانی و خوشحالی که ماهها بود واقعا تجربه نکرده بودم یهو اومد سراغم مثل یه انگیزه.هرچند موندنش خیلی کوتاه بود ولی همون کوتاه بودنش هم برای من کافی بود و حال من رو کاملا دگرگون کرد…حالی که ماه هاست خرابه…ظاهرم خوبه ولی درونم…پووووف…ولی با خودم فکر کردم که چرا باید بذارم یه آدم باعث بشه من این همه وقت حالم خراب بشه.این زندگی منه که داره می گذره….نه که فکر کنید راحت به این نتیجه رسیدم هااا…نه…کلی حرف زدم با دوستم و پیش چند تا دکتر رفتم و …خلاصه دارم کم کم بعد از 10 ماه تقریبا خودم رو پیدا می کنم…

واقعا انگار قلمم خشک شده هااا…به هر حال برای همه مون آرزوهای خوب خوب دارم…

ممنون از کامنتهاتون و شرمنده که انقدر دیر جواب دادم.من اینستا دارم ولی خب…اونجا یه جورایی خیلی شخصی هستش.امیدوارم درک کنید و ناراحت نشید…

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست…

زمستون سردتون با دلهای گرم بگذره…نامردی نباشه دورمون…

پ.ن:می دونستید اسم پسرونه من سهراب هستش؟!

 

پنجشنبه سی ام مهر

پنج شنبه,۳۰ مهر, ۱۳۹۴ ۱۰:۱۹

آخرین پنجشنبه مهرماه در حالی شروع شد که علی آقا از کله سحر اومده و در حال بشور و بساب در منزل می باشد.پرده ها رو درآورده و در حال شستن شیشه ها می باشد.منوی امروز منزل ما، خورشت کدو بادمجون به همراه کیک شکلاتی خیس می باشد.هایده داره میخونه:

ای عزیزای دلم یه روزی
ایوون از پرستوها پر میشه باز
خونه پر از صداست.صدای آروم ماشین لباسشویی، صدای تلویزیون که به درخواست مادرک روی پی ام سی هستش، صدای کدوها که دارن جلز ولز سرخ میشن، صدای جاروبرقی، صدای زودپز، صدای شوفاژی که هنوز هواگیری نشده و صدای موتور جت میده…
هوا نیمه ابر و خورشیده…به علی آقا می گم غلط نکنم بارون بیاد، تا شیشه ها رو شستی بارون میاد…میگه نه، بارون نمیاد، اگه بیاد هم بارون کج نمیاد که شیشه ها رو کثیف کنه…
خونه پر از بوهای مختلف شده…بوی کیک شکلاتی توی فر، بوی کدوهای در حال سرخ شدن، بوی مواد شوینده، بوی کرمی که به دستم زدم و بوی دسر گرفته دستم…
دیشب داشتم کتاب میخوندم که خوابم برد.ساعت دو و نیم از تشنگی بیدار شدم و دیدم چراغ هنوز روشنه و عینکم هم به چشمم…
از دیشب که دو تا برش فسقلی پیتزا خوردم، دلم آشوبه…دلم داره ضعف میره از گرسنگی ولی احساس پری و خفگی دارم…اصلا یه حال غریبی…نمیدوم چی بود توی این پیتزا؟!غلط نکنم مال سوسیس و کالباسش بود.من خیلی وقته که سوسیس و کالباس رو از سبد غذایی خانوار حذف کردم ولی دیشب گفتم حالا بعد از کلی وقت یه ذره بخورم…خلاصه خوردن همانا و این حال و روز غریب همانا…
هر سری علی آقا میاد اینجا من کلی وسیله میریزم دور ولی نمیدونم پس چرا هنوز انقدر خرت و پرت توی خونه س؟!خونه مون شده مثل کیف جادویی مری پاپینز!!!
دوستی نوشته بود:نذر همه‌تون قبول باشه، حواس‌تون به دل آدمها هم باشه…
باشه، باشه، باشه، حواسمون باشه…
آهنگ گوش بدیم.

کیک خرمالو

پنج شنبه,۲۳ مهر, ۱۳۹۴ ۲۰:۴۸

4

دیشب باباجان خرمالو خریده بودن و یه چند تاش، له شده بود.منم دیدم فرصت مناسبه که بلخره این کیک خرمالو رو امتحان کنم و ببینم چه جوریاس.مزه ش رو خودم دوست داشتم.خیلی طعم خرمالو توش حس نمیشه.ولی جوزهندی و دارچین طعم جالبی بهش میدن.از اون کیکهایی شد که دوباره هم درست خواهم کرد.البته به دلیل شب بودن و نبودن نور مناسب، کیفیت عکس خیلی خوب نیست.ولی میخواستم دستورش رو حتما بذارم اینجا.خلاصه شما خودتون چشمهاتون رو فیلتر کنید تا عکس رو با نور بهتری ببینید!

ادامه مطلب »

Force Majeure

پنج شنبه,۲۳ مهر, ۱۳۹۴ ۱۰:۲۸

Force-Majeure

فیلم روایت روزمرگی زندگی همه ماست که به چالش کشیده شده است مگر ما در زندگی خود چه می خواهیم می خواهیم ازدواج کنیم و صاحب فرزند شویم و روزهایی معمولی را در کنار خانواده خود داشته باشیم و از چیزهایی که این آرامش در کنار هم بودن را به خطر بیندازد دوری کنیم. این فیلم درست از همین جا شروع می شود خانواده چهار نفره به فراغت و خوشی آمده و سبک زندگی نرمالشان به چالش کشیده می شود.

فیلم موقعیت اضطراری رو هفته پیش دیدم.به نظرم فیلم خوبی بود.راستش من که خیلی ازش لذت بردم.یه فیلم ظاهرا ساده ولی با کلی مفاهیم ارتباطی.اینکه آدمها در موقعیتهای مختلف چه عکس العملهایی از خودشون نشون میدن و دیگران چه جوری باهاشون برخورد می کنن و …

دیدنش رو توصیه می کنم.

این لینک فیلم

این لینک نقد فارسی در مورد فیلم

اینم لینک دانلودش.البته برای دانلود باید عضو این سایت بشید.

پنجشنبه بیست و سوم مهر

پنج شنبه,۲۳ مهر, ۱۳۹۴ ۹:۴۸
برحسب عادت این ساعت بیولوژیک بدن ما رو روز تعطیل هم ساعت شش و نیم بیدار کرد.منتهی کی حال داشت از تخت بره بیرون؟!
یه ذره غلت و واغلت زدم و یه ذره خندوانه آنلاین دیدم و دیدم اینجوری نمیشه!باس برم چایی بخورم.خوابالو و با موهای مهوش پریوش در هوا رفتم چایی دم کنم.از اونجایی که بابام توی قوری استیل و خیلی کمرنگ و آب زیپویی چایی دم می کنه، روزهای تعطیل دو نوع سرو چایی در منزل داریم:چایی بابا دم، دم شده در قوری استیل و خیلی آب زیپو طوری و چایی ندا دم، دم شده در قوری سرامیکی، که علاوه بر چایی مقداری چایی معطر مهرگیاه یا هل یا دارچین یا عرق بهارنارنج یا خود بهار نارنج هم باهاش مخلوط میشه!
خلاصه خوابالو با اهالی منزل سلام علیک کردم و رفتم چایی دم کنم.چایی رو دم کردم و دیدم نمیتونم سرپا وایسم و باید برم دوباره افقی شم تا چایی دم بکشه!
اومدم توی تخت و همینجور که لحاف رو می کشیدم روی سر و کله م، فکر کردم این چایی که دم کردم یه جوری بود و خلاصه سامتینگ ایز رانگ!
پروسه رو یه بار دیگه ویدیو چک کردم و دیدم به به، اونی که من دم کردم چرا سفید بود؟!یهو دوزاری افتاد که اونی که من دم کردم نمک بوده!!!!
یعنی به علت همجواری ظرف نمک و چایی روی کابینت و خوابالوده بودن اینجانب، من نمک دم کردم!!!
نیس که نمک و چایی خیلی هم شبیه هم هستن!!!!
نگران نباشید، رفتم قوری آب نمک رو خالی کردم و چایی دم کردم!
البته آب نمک رو گذاشتم خنک بشه و بعدا ازش با کاربری دارویی و به عنوان قرقره برای گلو استفاده کنم!